X
تبلیغات
آلبوم ازدواج بانوی بهار

آلبوم ازدواج بانوی بهار

بعداز اینکه از خانسار عزیز برگشتیم تقریبا یه روز من و گل گل قهر بودیم. سوغات خانسار بود دیگه!!! یه چندروزی به دید و بازدید عید گذشت و تقریبا یازدهم دوازدهم فروردین با دوستای گل گل رفتیم کاشان - روستای کله -

خوش گذشت. بد نبود. یه روز دیگه هم با مادر شوهرم و خواهر شوهرام رفتیم سینما و معراجی ها رو دیدیم. فیلمش خیلی تعریفی نداشت. برای عید خیلی برنامه داشتیم ولی فرصت نکردیم به نصفشم برسیم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

شب اول فروردین تقریبا یک ساعت بیشتر نخوابیدم. رفتیم به سمت شهر خوانسار. شهری که هرگز و هرگز خاطره ی خوب و مثبتی ازش ندارم و هر ثانیه اش برام یک ساعت سپری میشه. تا مجبور نباشم به این شهر نمیرم. علت اصلی این احساسهای منفی و خاطرات فوق فوق بد هم سه نفر هستن که یکیش گل گله. از اون دو نفر دیگه هم هیچ نامی نمیبرم چون اصلا دلم نمیخواد این مکان دنج و خصوصی ام به نام بی صفتشون آلوده بشه. امکان نداشته من به این شهر نفرین شده برم و بدون حادثه و غم برنگردم. امکان نداشته. من که با دیدن یه برگ سبز به شوق میام هیچ لذتی از طبیعت بکر این شهر نمیبرم. امسال عید هم از این سوغات همیشگی شهر خوانسار بی نصیب نبودیم. به هر حال برنامه ای بود که مجبور بودم برم.

 

پ ن: معلوم نیست این سایتهای آپلود عکس چشونه؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

 

باگذاشتن چندتا از گلدونامون پشت پنجره با استقبال شدید پرنده ها مواجه شدیم. اولش من و گل گل کلی ذوق زده شدیم ولی بعداز چند روز که گنجشکها همه ی گلهای تو گلدون رو خوردن حسابی تو ذوقمون خورد.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

 

- دیشب چهارشنبه سوری بود. یه سری فشفشه خریده بودیم. رفتیم پشت بوم خونه مون و با گل گل فشفشه بازی کردیم و کلی ذوقیده شدیم.

 

- شوهر خواهر ۱ از سفر برگشته و این سوغاتیا رو برای من و گل گل آورده

- دیروز خونه ی مامی جمع بودیم. سبزه مو از مامی گرفتم

- امشب خواهر شوهر ۴ میاد خونه مون.

- امروز خواهرم فریبا بهم زنگید و یه چیزی برام تعریف کرد. از اون موقع کلی انرژی دارم. یاد حرفش که میفتم خیلی خوشحال میشم. خدایا ممنونم.

- دو سه روز اول عید خانساریم. عید کهنه ی پدر شوهرم.

- ۲۵ اسفند با گل گل رفته بودیم بیرون که یه ماشین عروس دیدم. عروس ۲۵ اسفند.... مثل خودم...

- گلهام باز شدن

-دیروز رفتم آرایشگاه

- عروسکهامو چیدم

- بهار از کوچه مون پیداست

- سال خیلی خوبی داشته باشید. نوروز ۹۳ مبارک...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

 

سرانجام بعداز تقریبا ده روز خونه تکونی ام تموم شد. حالا میتونم با خیال راحت روی صندلی راحتی ام بشینم و از خونه ی تمیزم لذت ببرم.

 

پ ن : خونه ی خودمه. به خاطر دل خودم تمیزش کردم. ولی.... یه وقتایی آدم توقع داره که دیگران یه کم بیشتر بهش توجه کنن. همه فقط میگفتن چرا اینقدر کار میکنی؟ چرا خودتو اینقدر اذیت میکنی؟ ولی هیچ وقت هیچ کس نگفت کمک نیاز نداری؟ یا اینکه حتی بگه..... خسته نباشی خانوم که دست تنها کل خونه رو تمیز کردی.....

نمیدونم چرا ارزش کارای مادی بین ما بیشتر از کارای معنویه؟ چرا کارای مادی بیشتر به چشم میاد ولی کارای معنوی وظیفه تلقی میشه؟

فقط یه ذره دلم گرفت... همین....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

به مناسبت سالگرد عروسی ام چندتا عکس از آلبومم اتنخاب کردم و گذاشتم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

۲۵ اسفند دومین سالگرد عروسی من و گل گلم بود. ولی چون شدیدا مشغول خونه تکونی بودم فرصت نشد که اون روز پستی در موردش بذارم. ۲۴ اسفند وقتی داشتم خونه تکونی میکردم گل گلم با جعبه کیک اومد خونه. راستش یه کم غافلگیر شدم. چون فکر میکردم فردا شبش جشن بگیریم. سالگرد عروسی ما یه وقتیه که همیشه تو جریان خونه تکونی انجام میشه. پارسالم دقیقا همینطوری بود. یادمه پارسال گل گلم یه دسته گل و سشوار بهم کادو داد. منم یه ست حوله ی حموم بهش دادم. بعد بهم گفت یه چیز دیگه هم بود که میخواستم برات بگیرم ولی چون نبودی نخریدم. حاضر شو بریم بگیریم. وقتی داشتم حاضر میشدم دیدم گل گلم داره با خنده نگاهم میکنه. فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس. گل گلم گفت دیگه حاضر نشو شوخی کردم. من یه هدیه ی دیگه برات خریدم. ولی باید بگردی پیداش کنی. منم که حس ششمم بی نهایت قویه به سرعت رفتم و در اتاق رو باز کردم. پشت در این بود....

 

 

 

از خوشحالی نمیدونستم چی باید بگم.

اما کادوی امسال.... اینبار بیش از پیش غافلگیر شدم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

طبق رسم هر ساله مون آخرین جمعه ی سال رو رفتیم میدون گل. مثل همیشه قشنگ و پراز تازگی بود. کلی گل و سنبل خریدیم. وقتی رسیدیم خونه گل گلم تمام گلها رو سر و سامون داد و تو گلدوناشون گذاشت. چندتا باکس هم خریدیم که توش بذر گل بکارم ولی هیچکدوم از بذرها فصل کاشتشون نبود. به جاش گل گلم یه سری گل خوشگل تو باکس ها گذاشت.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme