آلبوم ازدواج بانوی بهار

گل گلم امشب ساعت دو میره فرودگاه...یه سفر پنج شش روزه مزخرف که هر سال تکرار میشه...دبی نمایشگاهه...گل گلم هر سال میره نمایشگاه...پارسال همین موقع ها سفر مکه در پیش داشتم..یازده بهمن حرکت داشتیم..یادش به خیر...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 4 بهمن1393ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 24 دی1393ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

بعداز دوسال و نیم بالاخره فیلم های مادر عروسی مون رو ریختیم روی DVD و با دیدنشون کلی از خاطرات عروسیمون زنده شد..به اضافه ده تا عکس جدید از عروسیمون که آتلیه برامون چاپ کرد...

 

بعدا نوشت: فیلم و عکس عروسی مون رو چند ماه بعداز عروسی گرفته بودیم..این فیلم های مادر عروسیمون بود که نه میکس داشت و نه آهنگ.فیلمبردارمون داده بود بهمون...در واقع پشت صحنه های فیلم عروسیمون بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب یازده دی ماه نود و سه - درست بعداز نیمه شب خواهرم فریبا موفق شد اولین زایمان رو با موفقیت انجام بده و با دستهای تواناش برای اولین بار انسانی رو به این دنیا بیاره..خواهرم پزشک ماماست...و دیشب نوزادی رو متولد کرد...

فریبای عزیزم...تبریک صمیمانه ی منو پذیرا باش..دارم تصورت میکنم وقتی سرتاپا لباس سبز رنگ پوشیدی و پا به اتاق عمل میذاری تا نوزادی رو متولد کنی....چقدر بهت افتخار میکنم عزیزم...اونقدر که توانایی گفتنش رو ندارم....

همیشه موفق و پاینده باشی...

نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1 دی1393ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ی هفته ی قبل میخواستیم بریم ابیانه ولی روزها کوتاهه و پشیمون شدیم..ساعت سه بعدازظهر رفتیم پارک آب و آتش دوساعتی پیاده روی کردیم و چندتا عکس انداختیم..بعد رفتیم سینما و یه فیلم خیلی زشت دیدیم و برگشتیم خونه..شنبه گل گل بعداز مدتها رفت سراغ حساب و کتاب شرکتش و تازه فهمید که حسابدار نابغه اش چقدر تو این مدت گند زده..به آدم کور میداد حساب کتابش رو بهتر عمل میکرد تا این دختره..اونقدرم که همیشه ادعا داره و طلبکاره که نگوو...اون روز تازه فهمید که اگر تا آخر سال تموم تعطیلات رو به کار حسابداری برسه بازم وقت کم میاره...یکشنبه شب گل گل با مادرش و برادرش حرف زد و دوباره جوگیر شد که تعطیلات آخر ماه صفر رو بریم خوانسار خراب شده ی نفرین شده...که من ازش بیزارم...قبلا بهم گفته بود که بریم منم بهش گفتم که چقدر از این شهر خاطرات بد دارم و نمیام..باز دوباره یکشنبه میگفت بیا بریم...فکر کنم دوباره دلش برای قهر و دعوا تنگ شده..اونم نه قهر چند روزه..قهر چندماهه..از بس که شوهر من لجباز و یه دنده اس...نمیدونم یه حرف رو چندبار باید به بچه ی آدم زد؟ تا حالا مجبور بودم به خاطر مادرشوهرم و پدرشوهرم برم..ولی الان که مادرشوهرم تهران زندگی میکنه برای چی باید برم اونجا؟ شانس ندارم که..یه دوست دارم اسمش حکیمه است...یه زنیه که مغز خیلی کوچیکی داره ولی چون زن دوست گل گله مجبورم باهاش رفت و آمد داشته باشم....خانواده ی شوهرش یه ییلاق دارن تو شمال و یه قشلاق..هربار که میره کلی خوش میگذره بهش و برمیگرده..اصلا انگار خودش اونجا صاحب خونه اس...هیچ کس هم جرئت نداره بهش بگه بالای چشمت ابرو...اونوقت من وضعم اینه....دوشنبه صبح رفتم آرایشگاه..با خواهرم..هر دومون موهامون رو مش زیتونی کردیم...یه کم موهام رو کوتاه کردم که موخوره نگیره و ابروهام هم خواهرم برام اصلاح کرد...ظهر از آرایشگاه برگشتم..بابام و مامانم اصرار کردن سرظهر  نرم و بمونم پیششون..ولی من قبول نکردم..چون اولین باری بود که مش میکردم و دلم میخواست وقتی گل گلم میاد خونه آراسته و مرتب باشم..خواهرم رفت خونه مامانم و من برگشتم خونه خودم..یه ساعت خوابیدم....شام درست کردم و دوش گرفتم و موهامو سشوار زدم و یه آرایش ملایم و قشنگ و یه لباس خوشگل هم پوشیدم..داشتم تو آشپزخونه غذا میپختم که گل گلم کلید انداخت و اومد تو..دل تو دلم نبود که عکس العملش رو ببینم....وقتی منو دید چشم هاش گرد شد..چندثانیه ای وسط اتاق ایستاد و بعد با خنده اومد سمتم...مرتب تکرار میکرد عزیزم..چقدرر خوشگل شدی..خانومم چقدر بهت میاد..مبارکت باشه..بغلم کرد و بوسم کرد..تو دلم قند آب میشد که شوهرم اینقدر خوشش اومده...خلاصه بعداز اینکه کلی ازم تعریف کرد رفت که استراحت کنه...اون موقع یه فکری تو ذهنم اومد...داشتم پیش خودم فکر میکردم شاید یکی از دلایل بی بند وباری های بعضی از زنها تو اجتماع ، نبود توجه و محبت از سمت شوهرشون باشه...وقتی گل گل من تو خونه اینقدر به من توجه میکنه و ازم تعریف میکنه من از محبت سیراب میشم..دیگه با یه تعریف و یه نگاه به انحراف کشیده نمیشم..چون تو زندگی مشترکم همسرم به من توجه کافی رو کرده..انسانی هم که از نظر روانی سالم باشه همین محبت براش کفایت میکنه و به دنبال محبت غیر نمیره...کاش همه ی مردها این موضوع رو میدونستن و بهش عمل میکردن تا اینقدر خیانت و بی بندوباری شکل نمیگرفت...

پ ن :خیلی حرف درباره ی خانسار دارم که حوصله ی گفتنش نیست...دلم از دست بی انصافی های شوهرم گرفته..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر1393ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه ی هفته ی قبل مهمون داشتم...مادرشوهرم.و سه تا از خواهرشوهرام و برادرشوهرم که البته نیومد...از چهارشنبه شب کار رو شروع کردم...گل گلم زودتر اومد و رفتیم خرید...قبلا یه لیست از خریدهامون تهیه کرده بودم....ده و نیم شب رسیدیم خونه...و تا ساعت یک و نیم نصفه شب خریدها رو جابه جا کردم و مرغ و ماهی رو بسته بندی کردیم....بعد میوه خوردیم و خوابیدیم....روز پنجشنبه اتاق ها رو اساسی جمع و جور کردم...گردگیری کردم..میوه ها رو شستم..یخچال رو برای فردا خلوت کردم تا جا برای غذاها و دسر باز باشه...حمام رو شستم...تنگ ماهی هام رو شستم و آبش رو عوض کردم...سالاد الویه و دسر کرم کارامل درست کردم...مرغ ها رو طعم دار کردم  و .....تا یک نصفه شب کارهام طول کشید...روز جمعه گل گلم بیدارم کرد و با یه صبحونه ی دلچسب، قشنگی صبح رو چندین برابر کرد..یه ظرف میوه ی خوشگل هم خرد کرد و گذاشت سر سفره...بعداز صبحونه دوباره مشغول ادامه ی کارها شدم...برنج خیس کردم....سالاد درست کردم...مرغ و برنج رو درست کردم..ظرفهای مهمونی شب رو از کابینت ها دراوردم و آجیل آماده کردم....دستشویی رو شستم و ..ناگفته نمونه که گل گلم هم یه جارو برقی اساسی کشید و سرامیک ها رو طی کشید و یه سری کار دیگه هم کرد..خلاصه کمکم کرد و نذاشت دست تنها باشم...گل گلم یه پارچه آقاست..هزارماشاالله...چای دم کردم و منتظر مهمانها شدم....شب خوبی بود و خوش گذشت....بعداز اینکه مهمونها رفتن ظرفها رو خشک کردم گذاشتم تو کابینت و یه کم اتاق ها رو جمع و جور کردم و رفتم تو رختخواب..کمرم اونقدر درد میکرد که دیگه دولا دولا راه میرفتم..کف پاهام هم ذوق ذوق میکرد....تنها چیزی که دلم رو یه کم شکست این بود که توقع داشتم گل گلم یه خسته نباشید بهم بگه..ولی هیچی نگفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

نزدیک ظهر صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون برای خرید، ساعت شش غروب گشنه مون شد..رفتیم کباب سنتی بناب خوردیم..فقط من و گل گل تو رستوران بودیم...نانوای خوش ذوق هم برامون دوتا نون خوشگل پخت...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی میرم خونه ی مامی و باباجونم و تصمیم میگیرم ناهار رو من درست کنم...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

عصر روز دوشنبه به مناسبت سومین سالگرد عقدمون با گل گلم رفتیم رستوران گردان برج میلاد..گل گلم یه شاخه گل و یه کیک خوشگل و چندتا شمع هم خریده بود...تقریبا ساعت نه رسیدیم و با آسانسور شیشه ای رفتیم بالا....اونقدر بالا که تمام شهر رو میشد دید..دومین باری بود که با گل گلم میرفتیم برج میلاد...گارسون بعداز اینکه بهمون خوش آمد گفت میزمون رو نشونمون داد...موزیک های ملایم و بی کلام پخش میشد...اول برامون آب پرتقال آوردن و بعد چندتا عکس انداختیم و رفتیم که غذا انتخاب کنیم..چندتا میز بزرگ که روی هرکدوم انواع دسر و نوشیدنی و سالاد و سوپ و غذاهای ایرانی و خارجی بود..من و گل گلم تقریبا از هر غذایی یه کم برداشتیم..به جز چندتا از غذاها مثل خورش قیمه....بعداز شام نیم ساعت حرف زدیم و عکس انداختیم ..برامون میوه آوردن...گل گلم به گارسون گفت کیک ما رو بیارن...کیک رو به همراه یه فندک برامون آوردن و سالگرد ازدواجمون رو بهمون تبریک گفتن...بعدش چایی و کیک خوردیم و دوباره عکس و فیلم گرفتیم....نزدیک ساعت یازده از رستوران اومدیم بیرون و تو محوطه ی برج یه چرخی زدیم و عکس انداختیم..نزدیکای دوازده رسیدیم خونه...شب فوق العاده ای بود..خیلی خوش گذشت...تو ادامه مطلب کادوی سالگرد عقدم رو میذارم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

ایام محرم مشغول عزاداری بودیم و رفتن مسجد..اولین جمعه ی محرم هم رفتیم مصلی امام خمینی..خداروشکر بعداز چندسال بالاخره امسال محرم تهران بودم...

یکی دو هفته پیش سال پدر یکی از دوستای گل گل بود...رفتیم و روز بعدش هم که جمعه بود ناهار دعوت شدیم خونه ی دوست گل گل...آبگوشت درست کرده بودن..وقتی برگشتیم خونه ده شب شده بود...

مراسم سالگرد عقدمون به تعویق افتاده ...چون یه سری کار پیش اومد که باید اول انجام میشد..انشاالله همین هفته یه دونفره ی کوچولو داریم....

پنجشنبه ی هفته ی قبل خونه ی خواهرم فهیمه دعوت بودیم....شام فسنجون درست کرده بود و دسر هم ترامیسو و ژله ی انار....

جمعه هم با دوستای گل گل رفتیم پارک جنگلی لویزان و به آش دعوتمون کردن...تا غروب اونجا بودیم و بعد برگشتیم....وقتی رسیدم خونه از هفت شب تا یازده شب زبر پتو و روی لوله های شوفاژ بودم تا گرم شدم...

روزای کوتاه پاییز رو روزه میگیرم...روزه های قضا....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیروز قرار بود خواهرم فهیمه بره دانشگاه و من و مامی پریسا - دخترش - رو نگه داریم...منم که حسسابی سرماخورده بودم...خلاصه نرفتم تا پریسا مریض نشه....گل گل که فکر میکرد من خونه ی مامی هستم شب دیرتر اومد.....بهش اس دادم لیمو شیرین و پرتقال آبگیری سرراه بگیر...دیشب از ساعت هفت شب بی حال شدم.دوتا قرص سرماخوردگی باهم خوردم و در حدود نیم ساعت به خواب شیرینی فرو رفتم . هشت شب خوابم سبک شد...دیدم یه چیزی هی تو تنم وول میخوره تا اینکه بالاخره کک لعنتی رو که از گوسفندای هیئت برای ما به ارمغان رسیده بود رو پیدا کردم و با سنگدلی تمام کشتم..وااای که چقدر کشتن و له کردن و تیکه تیکه کردنش برام لذت بخش بود..بعدم دوباره رفتم دراز کشیدم ..تا نه و نیم ده تی وی دیدم که دوباره یه ربع خوابم برد..گل گلم ده و نیم گذشته بود که اومد...برنج خیس کرده بودم که شام درست کنم ولی اصلا حس تکون خوردن نداشتم..از همون سوپی که برای خودم درست کرده بودم برای گل گل هم گرم کردم...

 

گل گلم وقتی اومد بعداز اینکه دستهاشو شست برام آب لیمو و پرتقال گرفت و داد بهم..گفت تو بخواب تا من ظرفها رو بشورم..میدونستم که خیلی خسته اس..گفتم نمیخواد عزیزم..خودم فردا میشورم....خلاصه از من نه واز اون آره گل گلم خوابش برد....با اینکه خیلی خسته بود حتی قبل از اینکه شام بخوره برای من آب میوه گرفته بود...ممنونم ازت گل گلم....

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی لپ تاپم هم apple میشه..

 

 

خلاقیتم رو دیدید...یعنی یه همچین نابغه ایم من....

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme