آلبوم ازدواج بانوی بهار

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

زرشک پلو با مرغ و آلو

 

پ ن : اگه اشتهاتون تحریک میشه لطفا بعداز افطار به عکسا نگاه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ی هفته ی قبل رفتیم به سمت خونه ی ییلاقی مون در اوشان و فشم. اینبار من و گل گل میخواستیم افطاری بدیم. تمام  چیزایی که برای پذیرایی نیاز بود رو تهیه کردیم و ریختیم پشت ماشین و بردیم فشم.هوا نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر بود و دیگه نیازی به لباس بافتنی هم نداشتیم. خیلی حس عکس انداختن نداشتم. ولی چندتا عکس گذاشتم.

 

پ ن : برق نداریم....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه بعداز نماز ظهر با مامی و بابا و خواهرا رفتیم  اوشان و فشم ، به روستای زیبای زایگان. یه خونه ی نقلی اونجاداریم . وقتی رسیدیم بابام و گل گل و شوهر خواهرام کمی به امور تعمیراتی خونه رسیدن. ما هم والیبال بازی کردیم و عکس انداختیم و بعد هم با آب سرد چشمه ظرف شستیم.غروب هم یه بارون خیلی شدید اومد و هوا رو چند برابر تمیزتر کرد. هرچی به غروب نزدیک میشدیم هوا سردتر میشد و همه لباس های بافتنی تن کردیم. نزدیک غروب افطار رو حاضر کردیم و نماز مغرب رو خوندیم و افطار خوردیم. یه ساعت بعد از افطار با تخم مرغهای دو زرده املت درست کردیم. بعدهم سیب زمینی و بلال کباب کردیم. تقریبا ساعت یک و نیم راه افتادیم سمت خونه. روز خیلی خوبی بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 14 تیر1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

ماییم و نوای بی نوایی***بسم الَله اگر حریف مایی

 

 انگار دقیقا از وقتیکه من از خونه ی کودکی هام رفتم و به خونه ی بخت اومدم بیشتر زیبایی ها و تجلی های اون خونه هم رفت. یادمه وقتی مجرد بودم هر پنجره ای رو که باز میکردیم رو به درخت و سرسبزی باز میشد. چیزی که من عاشقش بودم و هستم. باورتون نمیشه که چقدر به همون چندتا درخت و باغچه دلخوش بودم و ازشون لذت میبردم. کلی گنجشک و یاکریم روی این درختها زندگی میکردن که هر روز از طلوع تا غروب آواز میخوندن. نمیگم سر و صدا میکردن. من میگم یاکریم ها آواز میخونن. چون به نظر من صدای یاکریم ها و کلاغ ها دو تا از زیبا ترین نغمه های طبیعتن. هربار با شنیدن صداشون کلی کیف میکنم. اواخر مجردیم یه پرنده ی جدید دیگه هم به جمع پرنده ها اضافه شده بود که صدای فوق العاده زیبایی داشت. من بهشون میگم پرنده ی بهشتی. از بس که زیبا میخونن.هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم به این مقدار طبیعتی که اطرافم بود عشق میورزیدم و چندین برابر ، انرژی مورد نیاز هر روزم رو از طبیعت پس میگرفتم. زمان سپری شد تا اینکه من ازدواج کردم و به خونه ی بخت اومدم. وقتی به خونه ی جدیدم اومدم خیلی طول کشید تا بتونم اطراف خونه ام و پشت پنجره هاش دنبال طبیعت و دلخوشی بگردم.اینجا هیچ یا کریمی نمیخوند. هر روز به اطراف نگاه میکردم تا بتونم پیداشون کنم ولی هیچ یا کریمی و یا هیچ پرنده ی بهشتی ای رو نمیدیدم. دلم خیلی میگرفت.

الان بعد از دوسال و نیم دیگه از زیبایی و طبیعت خونه ی کودکیهام هیچ خبری نیست. خیابونمون پر از مجتمع عای غول پیکر شده و سر و صدا و آلودگی. درختها قطع شدن و باغچه ها خراب. پرنده های بدون آشیونه هم جوجه هاشون رو از دست دادن و خودشون هم رفتن. با اینکه از اون خونه رفته ام ولی هنوزم کلی غصه میخورم وقتی که میبینم پشت پنجره ها به جای درخت ،دیوار سیمانیه و به جای آواز پرنده ها صدای ماشین.

حتی درخت توت همسایه مون که هر سال اومدن بهار رو از روی اون احساس میکردم هم رفت پشت دیوار های سیمانی. درخت توتی که هر سال تابستون پراز توتهای قرمز میشد و اومدن تابستون رو مژده میداد.

پشت بوم خونه مون بین ده ها دیوار سیمانی محصور شده و دیگه نه کوهها پیداس و نه غروب آفتاب. پرنده ها خیلی کمتر از قبل شدن. باغچه ی حیاط خونه مون هم که قبلا اونقدر سبز بود که کف حیاط پیدا نبود حالا دیگه تقریبا لخت و بدون گل شده. توی راه پله ها همیشه پراز گلدون بود که من با تک تکشون دوست بودم. ولی اکثرشون حالا دیگه نیستن.تجلی خونه ی کودکیهام درست بعداز رفتن من از اون خونه برای همیشه رفت. شاید چون دیگه دختر بهار نبود که بهشون عشق بورزه و باهاشون زندگی کنه....

امروز بعداز دوسال که به خونه ی بخت اومدم پشت پنجره هام و توی خونه ام پراز سرسبزیه. پشت پنجره ام دوتا درخت کاج و یه درخت چنار و چندتا گلدون دارم.تو خونه ام هم پراز گلدونه. اینجا پراز یاکریم و گنجشک شده و هر روز از طلوع تا غروب آواز میخونن. کلاغ ها و پرنده های بهشتی هم هستن. کبوترا شبا پشت پنجره ی خونه ام میخوابن و روزا پشتش چرت میزنن. گنجشکا هر روز پشت پنجره ام میان و بهم سلام میکنن و توی خونه ام رو نگاه میکنن. انگار این خونه و این محل فقط به کمی نیروی عشق نیاز داشت تا درختهاش دوباره سبز بشن و پرنده هاش هم به خونه هاشون برگردن. عشقی که از ته دلم هر جا که برم نسبت به طبیعت نثار میکنم و منتظر پاسخش میمونم. طبیعت هیچ وقت منو بی جواب نمیذاره. هر وقت از آدمها خسته اید به طبیعت برگردید. ببینید چقدر میتونه آرامش بخش باشه.

خونه ی دختر بهار  همیشه باید سبز باشه. ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه شب مادر شوهرم به همراه خواهر شوهر 4 و 5 و برادر شوهر 3 و خواهر شوهر 1 به همراه همسر و یکی از پسراش و پسر خواهر شوهر 2 رو برای شام به خونه مون دعوت کردم. ساعت نه بود که مهمونا رسیدن و طرفای یازده هم شام خوردیم. برای شام قورمه سبزی پخته بودم.

مامانم برای عیادت مادربزرگم رفته گرگان. پنجشنبه شب بلیط قطار داشت. با اینکه دو سه روزه رفته انگار یه هفته اس ندیدمش. امروز زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. یه کم دلتنگیم بهتر و کمتر شد.با مامان بزرگم هم حرف زدم. دلم خیلی براش تنگ شده. ولی نمیتونستم یه هفته گل گل و زندگیم رو ول کنم برم گرگان. بیچاره مادربزرگم صداش در نمیاومد. حال حرف زدن نداشت. حال و احوال گل گلم پرسید.

دیروز شنبه رفتم پیش بابام و خواهرام. فرشته هم اومده بود. قرار بود شب همه بیان خونه بابام و شام بخوریم و فوتبال ببینیم. گل گل گفت جمع شیم خونه ی ما. بنابراین برنامه عوض شد و همه اومدن خونه ی ما.گل گل شام رو سفارش داد و منم با تخمه و میوه و شربت و طالبی از مهمونا پذیرایی کردم و فونبال دیدیم. خیلی خوش گذشت. فقط خیلی گل سوزناکی خوردیم. بعداز فوتبال هم شام رو آوردن. هشت پرس چلو کباب و دو پرس جوجه کباب و ماست موسیر. بعداز شام هم چای خوردیم و یه کم حرف زدیم. دوازده و نیم بود که مهمونامون رفتن. جای مامانم خیلی بینمون خالی بود....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

بعداز اینکه یکی از ماهی های پارسالم مرد اون یکی ماهی ام خیلی افسرده شد و تنهایی تو تنگش مونده بود. بی حرکت شده بود و غذا هم نمیخورد.چون تو نگهداری ماهی تجربه ی زیادی دارم میدونستم که به زودی میمیره. دست به کار شدم و ماهی عروسم امسالم رو که تو یه تنگ دیگه بود با احتیاط انداختم تو تنگ ماهی قرمز پارسالم تا ببینم همدیگه رو قبول میکنن یا نه؟ و با خوشحالی دیدم که خیلی زود با هم دوست شدن و هر دو از تنهایی در اومدن.

ماهی فایترم هم که شاهد این صحنه ها بود دلش گرفت و رفت گوشه ی تنگش. منم دوباره دست به کار شدم و یه دوست خوب و با وفا هم برای اون انتخاب کردم و گذاشتم تو تنگش.

پ ن: حال گل گلم از یکشنبه شب خوبه و دوباره به روال عادی برگشته. خداروشکر...

پ ن: یه سفری قبل از ماه رمضون در پیش داریم. خواهش میکنم دعا کنید که به خیر بگذره....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

شب جمعه که شب نیمه ی شعبان هم بود ، خواهرم فرشته و همسرش به مناسبت ختنه ی محمد امین یه جشن کوچولو گرفته بودن. یه کادوی کوچولو برای محمد امین و یه عیدی مختصر برای پریسا گرفتیم و رفتیم خونه ی خواهرم. ولی جلوی در خونه شون ماشینمون پنچر شد. پنچر گیری کردیم و رفتیم داخل. شب خیلی خوبی بود. بعد از شام  گل گل پیشنهاد داد بریم یه چرخی تو خیابونا بزنیم. از نظرش هم خیلی استقبال شد. ساعت یک و نیم خداحافظی کردیم و دسته جمع یه دوری تو خیابون زدیم. مامان اینا رو رسوندیم و برگشتیم خونه. تو راه گل گل یه وقتایی غر میزد که مثلا چرا دیر اومدیم دور دور کنیم و زیاد خونه ی خواهرت موندیم. یا چرا از کادوهای محمد امین عکس میندازین؟ میدونستم که داره بهانه گیری میکنه. برای همین دنبال حرفاش رو نمیگرفتم تا مبادا آخر هفته مون به قهر و ناراحتی بگذره.ساعت سه رسیدیم خونه و خوابیدیم. روز جمعه هم خیلی کسل کننده گذشت. انگار گل گل از دنده ی چپ بلند شده بود. منم که میدیدم حالش اینطوریه خیلی دور و ورش نمیرفتم تا با خودش خلوت کنه و  به اصطلاح روان شناسی تو غار تنهایی خودش باشه. میدونستم که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو هم نداشت. حتی پنج دقیقه کنار هم نشستیم.خلاصه جمعه ی کسل بار هم تموم شد خداروشکر....

شنبه ساعت هشت و نیم بیدار شدم. یک ساعت بعد پیاده رفتم خونه ی مامانم. از خونه ی ما تا خونه ی مامی پیاده نیم ساعت راهه. خبر دار شدم که مامان بزرگم عمل داره و به علت کهولت سن باید براش دعا کنیم تا عملش به خیر بگذره. مامانم خیلی گریه کرده بود. شب گل گل اومد دنبالم. دلم میخواست بعداز چند روز که خیلی بی حال و کسل بوده ( آخه از چهارشنبه شب که اومده بود خونه تو خودش بود) امروز دیگه سرحال باشه. ولی اشتباه میکردم. گل گل دوباره بی حال بود و خیلی هم خسته. رفتیم خونه. یه شام حاضری خوردیم. گل گل نماز خوند و نزدیک دوازده خوابید. منم یه کم کتاب خوندم و تی وی نگاه کردم و خوابیدم. قبل از خواب به این فکر میکردم که نکنه برای گل گل مشکلی پیش اومده و نمیخواد به من بگه. آخه همسر من به شدت تو داره و هیچ وقت با من درد دل نمیکنه. با همین افکار خوابم برد. ساعت دو خواب بد دیدم و بلند شدم. کولر رو روشن کردم. یه کم آب خوردم. رفتم لب پنجره و چند ثانیه ای هوا رو بو کردم. چراغ رو روشن کردم و دوباره چند دقیقه ای تی وی نگاه کردم تا خوابی که دیده بودم از ذهنم بره. مدتها بود که کابوس ندیده بودم. کاملا پیدا بود که به خاطر درگیری های ذهنی ای که این چند روزه داشتم کابوس دیده بودم. ساعت چهار ونیم صبح دوباره از خواب بیدار شدم. خیلی سردم شده بود. کولر رو خاموش کردم و نماز خوندم. بعداز نمازم گل گل رو صدا زدم تا نمازش رو بخونه. امروز شنیدم که مادربزرگم عمل کرده و گویا دکترش از عمل راضی بوده. بی صبرانه منتظر بازگشت همسرم هستم ولی اینبار دلم میخواد یه گل گل سرحال و سرزنده ببینم....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

عید نوروز بود که گل گل با دوستاش قرار سفر شمال رو گذاشتن. بنابراین تعطیلات رفتیم قائم شهر. خیلی وقته با گل گل دو نفری سفر نرفتیم. خیلی دلم میخواست دو نفری بریم مسافرت. ولی امان از وقتی که مرد خونه بخواد حرفش رو به کرسی بنشونه. ما هم خانومی کردیم و پذیرفتیم شش نفری بریم سفر.

چهارشنبه دو و نیم صبح بیدار شدیم. تا جمع و جور شدیم تقریبا سه و نیم - چهار بود که تو جاده بودیم. به سمت قائم شهر رفتیم.خونه ی پدربزرگ یکی از دوستان گل گل در یکی از روستاهای بسیار خوش آب و هوای قائم شهر.

یه قسمتی از مسیر ترافیک بود ولی از بس مناظر اطرافمون دیدنی بود که خیلی بهمون سخت نگذشت. فکر کنم ساعت یازده بود که رسیدیم. هر چقدر از زیبایی مسیر و روستا بگم کم گفتم. من قبلا بارها شمال رفته بودم. ولی هیچ وقت طبیعت به این زیبایی ندیده بودم. بیشتر مسیر تو مه بودیم.انگار تمام رویاهام جون گرفته بودن و منو برده بودن به جاهایی که همیشه فقط تو رویا تصورش رو میکردم. سر از پا نمیشناختم. نمیتونم حالم رو توصیف کنم. فقط گل گل میدونه که چه حالی داشتم. با اینکه شب قبل تقریبا نخوابیده بودیم. ولی دلم نمیومد چشمهام رو روی هم بذارم تا مبادا حتی برای لحظه ای اون طبیعت قشنگ رو از دست بدم.

هوا خیلی سرد بود. مثل هوای زمستون بود و ما هم بافتنی تنمون بود.گل گلم بخاری اتاق رو روشن کرد و به این ترتیب اتاق گرم شد. خونه ی فوق العاده زیبا و با صفایی بود.روی ایوون صبحونه خوردیم و بعد هم خوابیدیم تا پنج بعداز ظهر.بعد بیدار شدیم و ناهار خوردیم. روز اول فقط بارون بود و رعد و برق.برای همین نشد که جایی بریم. شبش آتیش روشن کردیم و دورش چایی خوردیم. بعد ما خانوما رفتیم تو اتاق و با سوال من از دوستان بحث بسیار داغ و زنونه ای بینمون شکل گرفت. بعدهم صحبتهامون به جاهای باریک کشید و از خنده دل درد گرفتیم.

شب خیلی خوبی بود. آخر شب شام خوردیم و یه کم دور هم فک زدیم و خوابیدیم. صبح ساعت نه بیدار شدیم صبحانه خوردیم. لباس گرم پوشیدیم و زدیم به کوه و دشت.هوا ابری بود. کلی گشتیم و عکس انداختیم. بعد یه کم والیبال و بعد هم وسطی بازی کردیم و در نهایت من با مقاومتی که در وسط میدون به خرج دادم گروه زنها رو رو سفید کردم. البته گل گلم هوامو داشتااا نا گفته نمونه پارتی بازی بین تمام گروه های زن و شوهر موج میزد.

بعداز اینکه کلی بازی و تفریح کردیم برگشتیم خونه. استکانهارو شستم و چایی ریختیم و خوردیم. بعدش مردها شروع کردن به درست کردن کباب و ما زنها هم ظرفهای ناهار و شام و صبحانه ای که روی هم جمع شده بود رو ریختیم تو سبد و رفتیم لب چشمه و ظرف شستیم و خلاصه اونجا هم کلی حرف زدیم و خندیدیم.وقتی برگشتیم ناهار خوردیم و خوابیدیم ولی من خوابم نبرد.کلا اونجا که بودیم خوابم خیلی کم شده بود. ساعت هفت حوصله ام سررفته بود. گل گل رو از خواب بیدار کردم و گفتم بلند شو بریم رو ایوون چایی بخوریم. پشت سر ما بقیه هم بیدار شدن و رو ایوون نشستیم و چایی خوردیم. هوا خیلی سرد بود . پتو آوردیم و روی خودمون پتو کشیدیم.

بعد تصمیم گرفتیم اسم فامیل بازی کنیم ولی نصف جمع مخالفت کردن. بعد اسم بازی کردیم. و هر کس باید با آخر حرف اسم قبلی یه اسم جدید میگفت.بعدش هپ و بعدشم یه مرغ دارم بازی کردیم.

وقتی که دیگه خسته شدیم طالبی و هندوانه خوردیم و جمع شدیم تو اتاق و چیپس و ماست خوردیم و دوباره حرف زدیم و خوابیدیم.

صبح روز بعد هفت ونیم هشت بیدار شدیم. هوا آفتابی بود و بسیار دل انگیز. جمع و جور کردیم برگشتیم به سمت تهران. ساعت ده و نیم تو مسیر و توی پارک جنگلی صبحانه خوردیم و دوباره راه افتادیم. تقریبا یک ظهر رسیدیم تهران. رفتیم سمت پارک جنگلی لویزان و جوجه درست کردیم و خوردیم و بعد هم به خونه هامون برگشتیم. در مجموع سفر بسیار خوبی بود.

البته در کنار تمام خوبیهاش ضعف هایی هم داشت. مثلا اینکه تو روستا آب نبود و مجبور بودیم تو سرمای هوا از آب سرد چشمه آستفاده کنیم. با اینکه خونه دو تا اتاق داشت ولی یکی از اتاقا فرش نشده بود و برای خوابیدن خیلی معذب بودیم و باید با روسری میخوابیدیم.

همسر یکی از دوستان گل گل هم یه وقتایی میزد به سرش و شروع میکرد به چرت و پرت گفتن. خیلی سعی داشت به من بگه که تو از همه چی ناراضی هستی و اصلا بهت خوش نمیگذره. حالا هرچی قسم و آیه که بابا من که دائم دارم از همه چی تعریف میکنم و این حرفها باز یه حس حسادتی در درونش باعث میشد ببخشید مثل ...... پاچه بگیره. واقعا برای اینجور آدما متاسفم.منم نمیذاشتم با دری وری هایی که میگه سفرم رو خراب کنه و خیلی پوست کلفت جلوش ایستادم . تو همین دو سه روزی که با هم سفر رفتیم چندین بار با شوهرش سر و صدا کرد . ولی از اونجایی که شوهر فوق العاده صبوری داره تنها جوابی که از شوهرش میشنید عزیزم و فدات بشم بود. واقعا خدا اینجور مردا رو زیاد کنه. کلا این خانوم از شوهر و خانواده ی شوهر و حتی خواهر و برادر خودش و عروسشون طلبکاره. مدام پشت سرشون غر میزد و فحش میداد. و جالب اینجا بود که شوهرش هم با کمال دقت و توجه به غز زدنهای زنش گوش میداد و سعی مبکرد آرومش کنه.  اتفاقا وقتی از شمال برگشتیم زنگ زد بهم که میخوایم خواهرت فریبا رو برای برادرم خواستگاری کنیم. شروع کرد از من تعریف کردن . میگفت همه مادر دختر رو میبینن میپسندن ما خواهر دختر رو دیدیم پسندیدیم.-آخه مامان منو ندیدن-. خیلی تعریفت رو پیش مامانم کردم و گفتم  دختر خیلی سرزنده و بانشاطیه. پنج صبح با آب سرد چشمه تو اون هوای سرد وضو میگرفت و نماز میخوند.وقتی به گل گلم ماجرا رو گفتم گل گل ساده ی من تعجب کرد و گفت اونکه همش میگفت فرزانه چرا ناراحتی ؟ منم براش توضیح دادم که این خانوم کلا از نظر روانی سالم نیست و همیشه دنبال اینه که رو بقیه یه عیبی بذاره. تو چرا دیگه ساده بازی در میاری و حرفش رو باور میکنی؟

 

خلاصه اینکه موقعیت برادرش نسبتا عالی بود ولی از اونجایی که تحمل کردن خواهرش قطعا برای هر عروسی مرگ تدریجیه ما هم بهانه ی درس خواهرم رو آوردیم و قبول نکردیم.برادرش پاسوز زبون تند و تیز خواهرش شد.

بعدا که با گل گل حرف زدیم دیدیم اگر من از نزدیک خواهر این پسر رو ندیده بودم و نمیدونستم چه زبون تلخی داره شاید این وصلت جور میشد و اونوقت خواهر بیچاره ام.... کاش همیشه میشد آدمهای بد رو شناسایی کرد و دختر و پسر مردم اینقدر بعداز ازدواج اذیت نمیشدن. اونقدر آدمها رو میشناسم که اگر میدونستن اطرافیان شوهرشون و یا زنشون  چه آدمای وحشتناکی هستن هرگز تن به ازدواج نمیدادن و خودشون رو گرفتار خواهر زن و خواهرشوهر بد یا مادر زن  و مادرشوهر بد و - یاحتی جاری بد  -نمیکردن.  

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

خورش آلو اسفناج.....

خیلی این خورش رو دوست دارم. ولی گل گل به اندازه ی من دوست نداره...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme