آلبوم ازدواج بانوی بهار


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز ساعت یه ربع به ده با صدای گل گلم بیدار شدم..از اون روزایی بود که گل گل کارش با لپ تاپش طول کشیده بود و دیرتر میرفت... وقتی چشمهای خواب آلودم رو باز کردم بهم نگاه کرد و صبح بخیر گفت.. در کابینت رو باز کرد و یه کوکی برداشت و خورد..خیلی سرحال تر از دیشب به نظر می اومد..همیشه تو دلم میگم کاش شبها هم همینقدر سرحال بود..ولی بعد به خودم نهیب میزنم که این چه خواسته ی بیجاییه که داری؟ مگه میشه بعداز دوازده سیزده ساعت کار سخت سرحال بمونه..اگه من بودم که افقی می اومدم خونه... چقدر شب قبل خواب دیده بودم... داشتم به خواب هام فکر میکردم و تو ذهنم از خودم براشون بهترین تعبیرها رو که اکثرشون هم به خوابهام بی ربط بودن رو در میاوردم که گل گلم دستشو دراز کرد سمتم و گفت خداحافظ...دستهای گرم و مردونه اش رو گرفتم و گفتم خداحافظ بعد مثل همیشه تو دلم برای سلامتی اش دعا کردم...

تی وی رو روشن کردم...گوشی ام رو برداشتم و تو رختخواب باهاش سر و کله میزدم ...تقریبا کمتر از یک ساعت بعد زنگ خونه رو زدن...فکر کردم حتما مثل همیشه اشتباه زنگ زدن. رفتم پشت آیفون دیدم خواهرم فریبا مثل موش آبکشیده ایستاده پشت در...خیلی تعجب کردم...از طرفی خوشحال هم شدم چون با اومدن خواهرم، امروز میتونست یه روز متنوع بشه...از آسانسور اومد بیرون و باهاش دست دادم و بوسیدمش..از دانشگاه اومده بود...ماشین گیرش نیومده بود و زیر بارون مونده بود... تصمیم گرفته بود بیاد خونه من تا بارون بند بیاد.. شدیدا اصرار داشت بعداز بند اومدن بارون برگرده خونه ولی من گفتم سرما میخوری بمون لباسات خشک بشه..لباساش رو انداخت روی شوفاژ..خونه رو جمع و جور کردم..موهامو بستم و صبحانه حاضر کردم...صبحونه خوردیم و حرف زدیم.. بعد من رفتم ناهار درست کردم... و دوباره تا ناهار حاضر بشه کنار هم چایی خوردیم و حرف زدیم  و چندتا فیلم تو وایبر دیدیم...تقریبا یک هفته بود خواهرم رو ندیده بودم..بعد ناهار خوردیم و هرکدوممون کله مون رو کردیم تو گوشی خودمون. یه ساعت بعد حوصله مون سر رفت... دیگه گفتیم وات تو دو، وات نات تو دو(هرکی تونست بخونه!) تصمیم گرفتیم برقصیم..آهنگ گذاشتیم و یه ساعتی رقصیدیم و مسخره بازی درآوردیم و کلی خندیدیم..کلا بزرگترین تفریح من و فریبا اینه که هر وقت به هم میرسیم باید برقصیم..بعدش من ظرفهای ناهار رو شستم و دوباره چایی با ویفر خوردیم...دیگه جفتمون خواب آلو بودیم که باباجونم زنگید و گفت داره میاد دنبال فریبا...الانم که تنهام و باید برم دوش بگیرم.

روز خیلی خوب و شادی بود..بسی خوش بگذشت... تا درودی دیگر بدرود


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

همه چیز برای اومدنش مهیاست.....

 

شام (کباب تابه ای)

 

 

چای تازه دم

 

 

و ...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب با گل گلم رفتیم گوشی خریدم. آیفون 5s.رنگش گلده...خیلی دوستش میدارم..گل گل جونم ازت ممنونم عزیزم..

صبح روز بعدش، بعداز نماز صبح  یه کم تی وی دیدم تا چشمهام دوباره گرم خواب شد. گل گلم که رختخوابش دورتر از من بود- چون سرماخورده است - داشت کارای شرکتش رو انجام میداد...هرچی با خودم کلنجار رفتم وجدانم قبول نکرد که بخوابم.گل گلم سرماخورده بود و بدون صبحانه میرفت!!!

بلند شدم  پرده هارو کنار زدم... دوباره تی وی رو روشن کردم.کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز....چندتا لیمو شیرین از یخچال درآوردم و آبشون رو گرفتم. دادم به گل گلم خورد. اسپند دود کردم که هوا تصفیه بشه و پنجره رو هم باز کردم تا هوای تازه بیاد تو اتاق...احساس میکردم خودم هم مستعد سرماخوردگی ام...دوتا قرص با هم خوردم...

چندتا گردوی تازه شکستم و کره و پنیر و عسل و کرم کنجد رو از یخچال درآوردم. نون ها رو تو ماکروویو گرم کردم.یه پرتقال هم حلقه حلقه کردم. سفره رو چیدم و چایی ریختم و گل گلم رو صدا زدم...ولی گل گلم سر صبحانه بیشتر حواسش به لپ تاپش بود...منم براش لقمه میگرفتم و میدادم بهش... بعداز صبحانه هم یه چایی آبلیمو براش ریختم. گل گلم دیگه تقریبا حاضر شده بود که بره..توصیه های زنونه ام رو بهش کردم: مراقب باش سرماخوردگیت بدتر نشه..سرت رو بپوشون تا باد بهش نخوره... کلاه ایمنیت رو بذار سرت......

بعداز رفتن گل گلم نشستم پای لپ تاپم و اپل آیدی برای گوشیم ساختم و چندتا برنامه روش ریختم...امروز بارون خیلی قشنگی می اومد....

پ ن: گل گلم خوابه..بوی جوشونده ای که براش درست کردم مشامم رو پر کرده...منتظرم جوشونده اش خنک بشه بدم بهش بخوره..بلکه این سرماخوردگی سمج هرچه زودتر دست از سر گل گلم برداره...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه جمعه ای که گذشت قرار بود بریم کرمانشاه. سفر کاری بود و گل گلم میخواست که باهم بریم. من هم از طرفی خوشحال بودم که همراه گل گل هستم و از طرفی ناراحت. چون به دلایلی دوست نداشتم بریم.این بین قرار بود خونه ی یکی از دوستان گل گل هم بریم .چون تازه بچه دار شده بودن و باید میرفتیم دیدن بچه شون. با بقیه دوستای گل گل هماهنگ کردیم و رفتیم خونه شون. شب خیلی خوبی بود و دور هم خوش گذروندیم. ولی چیزی که هربار در مورد دوستهای گل گل داره بیشتر به من ثابت میشه اینه که چقدر این مردا زن ذلیلن. مثلا یکیشون فامیلیش رو عوض کرده چون زنش گفته فامیلیت اسم یه دهاته و دلم نمیخواد روی بچه مون باشه. اون یکی رفته همون رشته ای که زنش تو فوق خونده و همون دانشگاه رو انتخاب کرده و با اینکه کاملا به رشته ی کارشناسی اش بی ربط بوده داره برای ارشد میخونه. یعنی ببین تا چه حد اینا زنهاشون رو قبول دارن. تازه از زنش تشکر هم میکرد که به این رشته راهنماییش کرده. یا اون یکی دوست گل گل نرفته فوق بخونه چون زنش بهش اجازه نداده و مخالفت کرده. و با اینکه مدرک فوق میتونسته کلی تو پیشرفت کارش موثر باشه نرفت که ارشد بخونه.

 نمیدونم شما بهش چی میگین! احترام به زن...یا مثل من که با قطعیت میگم زن ذلیل! یه وقتایی به زنهاشون حسودیم میشه... اعتراف میکنم که حسودی ام میشه.... خیلی هم حسودیم میشه.... یه وقتایی هم نه...همیشه حسودیم میشه...همیشه....

بگذریم.... خلاصه اینکه سفر کرمانشاه خداروشکر کنسل شد و من خیالم راحت شد. دیشب شنیدم سفر آلمان گل گلم هم کنسل شد. چون بهش ویزا ندادن و من دو چندان خوشحال شدم...

پنجشنبه و جمعه خونه بودیم و جایی نرفتیم. من شماره های گوشی قبلی گل گل رو به گوشی جدیدش منتقل میکردم و گل گلم هم به کارای عقب افتاده ی شرکتش میرسید. فقط یه چیزی که یه کم مشکوک میزد این بود که دیروز گل گلم به شدت اصرار داشت به مامانش بزنگه... نه یه زنگ زدن معمولی ها... وقتی دید یادش رفته به مامانش بزنگه و مامانش اول زنگید تاقی زد روی پیشونیش که ای داد بیداد یادم رفت به مامانم بزنگم!!!!

خب حالا مگه چی شده بود؟ الان حرف بزنید !!!

من گوشی رو برداشتم و با مادرشوهرم حرفیدیم. ولی حرف زدن مادر شوهرم هم عجیب بود. میگفت: دیدم گل گل بهم زنگ نزد نگران شدم. گفتم یه زنگ بهتون بزنم ببینم کجایید . شاید جایی رفتید که گل گل زنگ نزده...!!!

از این حرف مادر شوهرم هم خیلی تعجب کردم . آخه مادر شوهر من اصلا از این مادرشوهرایی نیست که هی آدم رو چک بکنه و دائم توقع داشته باشه بیست و چهار ساعت پسرش بهش بزنگه.کلا یه اخلاق خیلی خوبی که داره اصلا اهل کنجکاوی کردن تو زندگیه بچه هاش نیست. اینکه کجا رفتید؟کجا اومدید؟ چی خوردید؟ خیلی این اخلاقش رو دوست میدارم و همیشه تعریف این اخلاقش رو پیش بقیه میکنم. برای همین دیروز از این حرفهاش تعجب کردم.

دیگه اینکه گل گلم هم دیروز سرما خورده بودم وهی بهش چایی آبلیمو دادم. یه ذره هم دعواش کردم  و گفتم اگر شبها هی از زیر پتو بیرون نییومده بودی الان سرما نمیخوردی و دستی دستی خودتو مریض کردی.... شب هم جدا از هم خوابیدیم.خیلی بد بود ولی چاره ای نداشتیم. گل گلم هی میگفت منو راه نمیدی؟ منم دلم بسی میسوخت ولی نمیخواستم سرماخوردگی تو خانواده شیوع پیدا کنه.

نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

میخوام خاطرات دوره ی نامزدیمون رو ثبت کنم چون قبلا اینکارو نکردم و شاید هم خیلی از جزییاتش از یادم رفته باشه. دوستای خوبم برای خوندن خاطرات درخواست رمز کنید و حتما آدرس وبتون رو بذارید .برای درج نظر یا درخواست رمز - در صورت غیر فعال بودن لینک نظرات-از لینکهای نظرخواهی که در پستهای قبل باز هست استفاده کنید. لینک نظر خواهی در تمام پستها فعال نیست...ممنونم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 امروز بیست و چهارمه مهره..روزی که من و گل گلم صیغه کردیم... سه سال گذشت... چه روز قشنگی بود....پیامک هایی که تو اون روز و حتی صبح بعدش به هم دادیم رو هنوز دارم....

یادمه روز بیست و چهارم مهر 90 بود. کلاس دانشگاهم تموم شده بود و نزدیک ظهر بود. خواهرم زنگید بهم و گفت جواب آزمایشتون اومده  و مشکلی نداشته. یک ساعت بعد وقتی رسیدم خونه ناهار خوردم و خیلی خسته بودم ، رفتم بخوابم. ولی همین که چشمم گرم شد خواهرم اومد و گفت بیا بابا کارت داره. پدرم تصمیم گرفته بود که همون شب صیغه کنیم و من و گل گلم توی اون مدت با هم بیشتر آشنا بشیم . تا اگر مورد پسند هم شدیم عقد رسمی کنیم. اولش مخالف بودم ولی بعدش قبول کردم. بابام به خواهرام  و همسراشون هم خبر داد که شب بیان اونجا. یه دوش گرفتم و خونه رو تمیز کردم و شب که شد خواهرام هم اومدن و منتظر گل گلم بودیم. وااای هیچ وقت یادم نمیره چقدر دلم غنج میرفت از طرفی هنوز به اتنخابم مطمئن نبودم و دلشوره داشتم. خلاصه گل گلم ساعت نه شب با یه سبد گل خیلی خوشگل اومد و خیلی آقا و سربه زیر نشست روی مبل. وقتی همگی اعلام آمادگی کردن رفتیم محضر که صیغه ی محرمیت بینمون خونده بشه. کسی که برامون صیغه رو خوند یه پیرمرد سید بود که تو یه اتاق ساده خطبه رو برامون خوند.بعداز محضر برگشتیم خونه ی بابام و  پدرم هم شام از بیرون چلو کباب گرفت و بعداز شام هم ظرفها رو شستیم و چایی خوردیم و گل گل رفت. خواهرام هم رفتن. یادمه اون شب خیلی از گل گل خجالت میکشیدم. برای همین نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. این بود که خیلی عذاب وجدان داشتم. وقتی گل گلم رفت هم دلم گرفته بود هم دلم براش تنگ شده بود. حس خیلی عجیبی داشتم. یه جهش از مجردی به متاهلی... خیلی سریع اتفاق افتاده بود.... زمان میبرد تا باهاش کنار بیام....قبل از اینکه بخوابم  اولین اس رو به گل گلم دادم.... اونم جوابم رو داد و یه کم عذاب وجدانم کم شد . رفتم تو رختخواب یه آهنگ با هندزفری گوش دادم و خوابیدم. جدا که روز سنگینی بود....

 در ادامه اس هایی که به هم دادیم رو گذاشتم برای دیدنشون درخواست رمز کنید و آدرس وبتون هم بذارید لطفا....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

Design By : Mihantheme