آلبوم ازدواج بانوی بهار

انشاالله بعداز تعطیلات میام..

تو این مدت کامنتها رو چک میکنم

سال خیلی خوبی داشته باشید همگی...

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۰:۲۰ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۴ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب گل گلم دیر اومد..دو و نیم شب اومد خونه...چندبار بهش زنگ زدم ولی جواب نمیداد...تا اینکه خودش زنگ زد..گفتم کجایی؟ قرار بود نیم ساعت پیش خونه باشی گفت تا یک و نیم شب کارای انبار رو کردم و بعدهم یه نامه بود که باید حتما پاک نویس میکردم...از دستش ناراحت شدم و گفتم خب فردا هم روز خداست..چرا الان؟ گفت آخه واجب بود باید امشب مینوشتمش..خلاصه دو نیم شب رسید..رفت سر یخچال میوه خورد..گفتم من دیگه خوابم میاد خواستی بخوابی چراغ ها رو خاموش کن..گفت چرا اینقدر زووود؟! تو که تا الان بیدار بودی..گفتم استرس داشتم نتونستم بخوابم..حالا که اومدی خیالم راحت شد ...بعدشم من عادت دارم شبها زود بخوابم..خلاصه از اون اصرار که نخواب و از من انکار...چشمام رو باز کردم و نگاش کردم..یه برق شیطنت تو چشمهاش بود..فهمیدم که یه خبرایی هست که میگه نخواب...بعداز اینکه میوه اش رو خورد گفت عزیزم..دوستت دارم..سالگرد ازدواجمون مبارک//گفتم منم دوستت دارم عزیزم..ولی امروز 26اسفنده..ساعت رو ببین ..دیروز سالگردش بود..گفت هنوز چیزی از دوازده شب نگذشته هنوزم به حساب میاد...اومد کنارم و گفت برات یه کادو دارم..گفتم شوخی نکن..تو که برام کادو گرفته بودی..گفت این کادو رو باید تو روز سالگرد بهت میدادم...نشستم و بازش کردم...یه جعبه ی مشکی چوبی تو ساک مقوایی بود..جعبه رو باز کردم و دیدم یه قاب عکس خیلی خیلی خوشگله..ازش تشکر کردم ..دوباره گفت برات نامه نوشتم..تو سررسیدی که ارم شرکتم رو روش زدم...سررسید رو داد دستم....سرش رو گذاشت روی پام و چشمهاش رو که دیگه از خستگی نیمه باز بود بست...ولی تقریبا نیمه هوشیار بود.قلبم داشت میومد تو دهنم..گل گل من بعداز سه سال و نیم چه حرفی داشت که تو نامه نوشته بود؟..اصلا اولین باری بود که برام نامه مینوشت....شروع کردم به خوندن نامه...با دورنگ خودکار نوشته بود....هر خطی که میخوندم اشک تو چشمهام حلقه میزد...ازش پرسیدم اینا واقعا احساس خودت بود یا میخواستی شاعرانه بنویسی..گفت همش حرفهای دلم بود..و راست میگفت..چون عجییب به دلم نشست....بعداز تموم شدن نامه تقریبا چشمهام خیس بود ولی گل گلم متوجه نشد چون چشمهاش بسته بود..بهش گفتم این قشنگترین و باارزشترین هدیه ای بود که تو این سه سال بهم دادی.....از گرون قیمت ترین هدیه ها برای من ارزشمندتر بود..چون زمان گذاشته بودی و بهم فکر کرده بودی و اینو نوشته بودی....

 

موبایلش رو زدم تو شارژ و کنارش خوابیدم..اونقدر محکم بغلم کرده بود که احساس تنگی نفس میکردم ولی دلم نمیخواست از بین بازوهای گرم و مردونه اش بیام بیرون....صورتمو تو سینه هاش فرو کردم و عطر گس و خوشبوی مردونه اش رو بو کشیدم....قلبم هر ثانیه به عشق قلبش میتپید....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

امروز سومین سالگرد عروسی من و گل گله...دیشب رفته بودیم خونه ی مامانم...یه کیک به همین مناسبت گرفتیم و دور هم یه جشن کوچولو داشتیم...البته قبلش به هیچکس نگفته بودیم...

دیشب بارون خیلی قشنگی می بارید یه نیم ساعتی با گل گلم دور دور کردیم و تقریبا یک شب برگرشتیم خونه...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ای که گذشت با گل گلم رفتیم خرید...برای دکوری جدیدی که گل گلم خودش با دستان توانمندش ساخته چندتا چیتان پیتان خوشگل خریدیم...بعد رفتیم بهارستانتا گل گلم سفارشات سالنامه و کیف پول و جاکارتی اش رو که قرار بود آرم شرکتش روش نصب بشه تحویل بگیره که موفق هم نشد چون کارش آماده نبود...اون بین یه کم دیگه چرخیدیم و خرید کردیم و تقریبا هشت شب برگشتیم خونه....تا آخر شب خریدا رو جابه جا کردم و تزیئنات رو چیدم....فردا سومین سالگرد عروسی من و گل گله....احتمالا تا آخر سال بازم آپ کنم....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۴:۱۴ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

سه روز پشت هم رفتم خونه ی مامانم..موندن تو خونه ی خودم برام سخت شده...علتش هم ...

دیروز غروب با مامان و فریبا و محمد امین رقصیدیم....شبش هم با فریبا رفتیم حموم...دو نفری...بعداز مدتها..خیلی نوستالژیک بود...یاد بچگی هامون افتاده بودیم که بیشتر اوقات با هم میرفتیم حموم....

هفته ی قبل گل گل عمو شد و من زن عمو....دوتا جاریهام به فاصله ی دوسه روز زایمان کردن و مادر شدن...من عاااشق این دوتا جاریم هستم..از خواهر به هم نزدیکتریم...اتحاد و یکرنگی بینمون موج میزنه..اصلا اگه یه روز صدای همو نشنویم روزمون شب نمیشه...همیشه خیرشون به من رسیده..اونقدر خانوم و بی آزارن که حد و اندازه نداره..خدا بالاخره به هرکی یه جور شانس میده..به منم از جاری شانس داده..خدایا شکرت...

آخرین چهارشنبه ی سال وقت آرایشگاه دارم....

دارم فکر میکنم امسال عید قراره چجوری پیش بره...اگر مثل دوتا سال گذشته است خدایا همین الان منو بکش تا عمرم به سال نو نرسه...

اگر پیش از عید آپ نداشتم پیشاپیش عیدتون مبارک....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۰:۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دوستای گلم لطفا درخواست رمز نکنید..ممنونم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۷:۳۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه با گل گلم رفتیم مانتو و روسری خریدم...دیروز هم شلوار و کیف و کفش...عکسش رو میزارم....دوتا تونیک هم قبلا گرفته بودم که بعدا عکسش رو میذارم..حوصله ندارم الان از کمد بیارم بیرون....یه چرخی هم تو بازار گل زدیم...دنبال دکوری برای خونه ایم...

پ ن: اسمای عزیزم.... قسمت نظرات این پست رو بخون...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۸:۲۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

تو روزهای اسفند کمتر میشه بیام وب ، هرچند که اتفاقات بیشتره..از بس که این روزا کار زیاده...مدتیه گل گلم مشغول نجاری شده و داره برای خونه چندتا تیر و تخته میسازه که انصافا از یه نجار حرفه ای قشنگتر ساخته...حالا عکسهاش رو میذارم..گل گلم خیلی زحمت کشید..شبها تا دو بیدار بود و دوباره صبح ها شش بیدار میشد و به کارای شرکت میرسید...تا بالاخره تونست دکوریها رو بسازه...پنجشنبه هفته ی قبل عروسی پسرخاله ی گل گل دعوت بودیم...خیلی خوش گذشت..من و گل گلم خیلی خوشگل و خوشتیپ شده بودیم ....وقتی رسیدیم تالار از یه موضوعی خیلی تعجب کردم..بعضی از دخترای مجرد فامیل گل گل به حدی آرایش کرده بودن که آرایششون از عروس غلیظتر بود..آرایشگاه رفته بودن و با لباس دکلته تو تالار مانور میدادن..به خدا درست نیست..هرچیزی حد و اندازه ای داره..من که زن بودم اینقدر باز نپوشیده بودم و اینقدر ارایش نکرده بودم...نظر شما رو نمیدونم ولی ما خانوادگی این جور چیزارو اصلا نمی پسندیم...همین دخترا که میگم تو عروسی من و گل گل هم به همین حد ارایش کرده بودن..وقتی به عکسهاشون کنار خودم نگاه میکنم آرایششون از من که عروس بودم غلیظ تر بود...راستش درباره اش به گل گل چیزی نگفتم..بالاخره فامیل نزدیکش بودن..ممکن بود ناراحت بشه...بگذریم....

خونه تکونی رو تا حدی انجام دادم..اگر خدا کمک کنه از آخر این هفته خریدها رو شروع میکنیم..این هفته یه روز با خواهرام میریم خونه ی مامی تا خونه اش رو تمیز کنیم....سبزه ام هم میخوام مامانم برام بریزه...دیگه اینکه کامنتها رو کم کم تایید میکنم..ممنونم از پیامهای انرژی بخش و قشنگتون...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۶:۳۳ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دیشب جشن تولد پریسا، خواهر زاده ام بود.و همزمان با اون جشن فارغ التحصیلی پدرش و گرفتن مدرک کارشناسی ارشدش.چندتا از عکسهاش رو تو پست بعدی میزارم..الان همه اش رو ندارم...چیزی که جالب بود این بود که....

 

(لطفا درخواست رمز نکنید)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۲۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

بعداز ظهر جمعه دست به کار شدم تا آش رشته درست کنم..گل گلم هم دست به کار شد تا جویس درست کنه...رقابت تنگاتنگی بود.....بعداز تقریبا 40 دقیقه...جویس گل گلم اماده شد....

البته آش رشته ی من زودتر آماده شده بود...یه ساعت بعداز خوردن جویس تصمیم گرفتیم بریم بیرون آش رشته مون رو بخوریم...ولی منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم بریم پشت بوم آش بخوریم..ولی کلید پشت بوم رو پیدا نکردیم..در نهایت نور خونه رو کم کردیم و پنجره ی سرتاسری خونه رو باز کردیم و کنار پنجره آش داغ خوردیم....خیلی مزه داد....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۱۶ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز وقتی بیدار شدم رفتم پنجره رو باز کردم...هوا اونقدر خوب بود که کلی ذوق کردم..انگار واقعا بهار بود..البته اصلا خوب نیست که امسال زمستون نداشتیم ولی من کلا عاشق هوای بهاری ام...باد خیلی قشنگی می اومد و هوا بوی خیلی خوبی میداد..کلی صدای پرنده و گنجشک شنیده میشد..صدای یه خروس که از دور میخوند و یه قناری هم می اومد...خیلی خوب بود...بعد چایی دارچین دم کردم و با یه نصفه کلوچه خوردم... یه ده دقیقه ای زیر آفتابی که از پنجره تو خونه ام تابیده بود نشستم و آفتاب گرفتم...امروز مامانم و خواهرام رفتن خونه ی خاله ام..چون یکی از خاله هام از شهرستان اومده و میخوان دید و بازدید کنن..مامانم خیلی دلش میخواست خواهرش بیاد خونه اش ولی خاله ام گفت شاید اینبار فرصت نکنم بیام ..شما بیاید که همدیگه رو اینجا ببینیم...خلاصه چون مجلس زنونه بود بابام نرفت...منم با اینکه خونه تنهام نرفتم خونه خاله ام..چون پنجشنبه است و ممکنه گل گلم زودتر بیاد خونه...

تلفنم زنگ خورد..خواهرم فرشته بود..گفت امروز بابا خونه تنها بود..ناهار دعوتش کردیم خونه مون. تو هم اگر تنهایی به شوهرت اطلاع بده و اگر قبول کرد بیا...خلاصه هم خودش و هم شوهرش خیلی اصرار کردن که برم...حتی شوهر خواهرم گفت من خودم به گل گل زنگ میزنم میگم بعداز کار بیاد اینجا..خلاصه اینکه من قبول نکردم...خواهرم و شوهرش خیلی با محبتن..تو اینجور زمینه ها همیشه اول همه هستن...خواهرم گفت بعداز ظهر داریم میریم دنبال مامان اینا و بعد هم یه دوری میزنیم با همسرت هماهنگ کن که با هم بریم..منم گفتم معلوم نیست گل گل کی میاد شما برید...چقدر دلم میخواست با هم میرفتیم..ولی گل گلم این روزا سرش خیلی شلوغه...منتظرم تعطیلات عید بشه و بیشتر باهم باشیم...اصلا فقط باید با هم باشیم...

گل گلم یه هفته سفر بود و هفته ی پیش رسید..برام کلی سوغات آورده...عکس بعضی هاش رو که مجوز پخش داره میذارم...

تو یه هفته ای که گل گل نبود خونه ی مامی ام بودم..خواهرم فهیمه با دخترش نازدونه هم اونجا بودن..بدون شوهرش..اومده بود که به کمک هم، نازدونه رو از شیر بگیریم...جریان از شیر گرفتن نازدونه با تمام بچه های دیگه فرق داشت..خواهرم هرکاری که از دکتر و نت و در و همسایه و فامیل شنیده بود انجام داده بود ولی بی نتیجه بود..خلاصه یک هفته نعره های نازدونه، رو اعصاب و روان ما بود...نه شب داشتیم و نه روز ..هرکاری که بشه نازدونه رو سرگرم کنه انجام میدادیم تا حواسش از شیر خوردن پرت بشه....خلاصه بعداز یک هفته موفق شدیم...جدا مثل شکستن شاخ غول بود...خونه مون تبدیل شده بود به کمپ ترک شیر مادر!!!

امروز تصمیم دارم کمد لباسها رو بریزم بیرون و مرتبش کنم...یه جورایی شروع خونه تکونیه امساله..میخوام زودتر شروع کنم که دیگه بهم فشار نیاد و گذشته از اون سالگرد عروسیمون که 25 اسفنده دیگه خونه تکونی ام تموم شده باشه..آخه هرسال سالگرد ازدواجمون خونه تکونی دارم....

-          خیلی بوی بهار میاد...نه؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۵:۴۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

گل گلم امشب ساعت دو میره فرودگاه...یه سفر پنج شش روزه مزخرف که هر سال تکرار میشه...دبی نمایشگاهه...گل گلم هر سال میره نمایشگاه...پارسال همین موقع ها سفر مکه در پیش داشتم..یازده بهمن حرکت داشتیم..یادش به خیر...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۸:۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ساعت ۱۳:۲۶ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

بعداز دوسال و نیم بالاخره فیلم های مادر عروسی مون رو ریختیم روی DVD و با دیدنشون کلی از خاطرات عروسیمون زنده شد..به اضافه ده تا عکس جدید از عروسیمون که آتلیه برامون چاپ کرد...

 

بعدا نوشت: فیلم و عکس عروسی مون رو چند ماه بعداز عروسی گرفته بودیم..این فیلم های مادر عروسیمون بود که نه میکس داشت و نه آهنگ.فیلمبردارمون داده بود بهمون...در واقع پشت صحنه های فیلم عروسیمون بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۷ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب یازده دی ماه نود و سه - درست بعداز نیمه شب خواهرم فریبا موفق شد اولین زایمان رو با موفقیت انجام بده و با دستهای تواناش برای اولین بار انسانی رو به این دنیا بیاره..خواهرم پزشک ماماست...و دیشب نوزادی رو متولد کرد...

فریبای عزیزم...تبریک صمیمانه ی منو پذیرا باش..دارم تصورت میکنم وقتی سرتاپا لباس سبز رنگ پوشیدی و پا به اتاق عمل میذاری تا نوزادی رو متولد کنی....چقدر بهت افتخار میکنم عزیزم...اونقدر که توانایی گفتنش رو ندارم....

همیشه موفق و پاینده باشی...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۴:۲۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ی هفته ی قبل میخواستیم بریم ابیانه ولی روزها کوتاهه و پشیمون شدیم..ساعت سه بعدازظهر رفتیم پارک آب و آتش دوساعتی پیاده روی کردیم و چندتا عکس انداختیم..بعد رفتیم سینما و یه فیلم خیلی زشت دیدیم و برگشتیم خونه..شنبه گل گل بعداز مدتها رفت سراغ حساب و کتاب شرکتش و تازه فهمید که حسابدار نابغه اش چقدر تو این مدت گند زده..به آدم کور میداد حساب کتابش رو بهتر عمل میکرد تا این دختره..اونقدرم که همیشه ادعا داره و طلبکاره که نگوو...اون روز تازه فهمید که اگر تا آخر سال تموم تعطیلات رو به کار حسابداری برسه بازم وقت کم میاره...یکشنبه شب گل گل با مادرش و برادرش حرف زد و دوباره جوگیر شد که تعطیلات آخر ماه صفر رو بریم خوانسار خراب شده ی نفرین شده...که من ازش بیزارم...قبلا بهم گفته بود که بریم منم بهش گفتم که چقدر از این شهر خاطرات بد دارم و نمیام..باز دوباره یکشنبه میگفت بیا بریم...فکر کنم دوباره دلش برای قهر و دعوا تنگ شده..اونم نه قهر چند روزه..قهر چندماهه..از بس که شوهر من لجباز و یه دنده اس...نمیدونم یه حرف رو چندبار باید به بچه ی آدم زد؟ تا حالا مجبور بودم به خاطر مادرشوهرم و پدرشوهرم برم..ولی الان که مادرشوهرم تهران زندگی میکنه برای چی باید برم اونجا؟ شانس ندارم که..یه دوست دارم اسمش حکیمه است...یه زنیه که مغز خیلی کوچیکی داره ولی چون زن دوست گل گله مجبورم باهاش رفت و آمد داشته باشم....خانواده ی شوهرش یه ییلاق دارن تو شمال و یه قشلاق..هربار که میره کلی خوش میگذره بهش و برمیگرده..اصلا انگار خودش اونجا صاحب خونه اس...هیچ کس هم جرئت نداره بهش بگه بالای چشمت ابرو...اونوقت من وضعم اینه....دوشنبه صبح رفتم آرایشگاه..با خواهرم..هر دومون موهامون رو مش زیتونی کردیم...یه کم موهام رو کوتاه کردم که موخوره نگیره و ابروهام هم خواهرم برام اصلاح کرد...ظهر از آرایشگاه برگشتم..بابام و مامانم اصرار کردن سرظهر  نرم و بمونم پیششون..ولی من قبول نکردم..چون اولین باری بود که مش میکردم و دلم میخواست وقتی گل گلم میاد خونه آراسته و مرتب باشم..خواهرم رفت خونه مامانم و من برگشتم خونه خودم..یه ساعت خوابیدم....شام درست کردم و دوش گرفتم و موهامو سشوار زدم و یه آرایش ملایم و قشنگ و یه لباس خوشگل هم پوشیدم..داشتم تو آشپزخونه غذا میپختم که گل گلم کلید انداخت و اومد تو..دل تو دلم نبود که عکس العملش رو ببینم....وقتی منو دید چشم هاش گرد شد..چندثانیه ای وسط اتاق ایستاد و بعد با خنده اومد سمتم...مرتب تکرار میکرد عزیزم..چقدرر خوشگل شدی..خانومم چقدر بهت میاد..مبارکت باشه..بغلم کرد و بوسم کرد..تو دلم قند آب میشد که شوهرم اینقدر خوشش اومده...خلاصه بعداز اینکه کلی ازم تعریف کرد رفت که استراحت کنه...اون موقع یه فکری تو ذهنم اومد...داشتم پیش خودم فکر میکردم شاید یکی از دلایل بی بند وباری های بعضی از زنها تو اجتماع ، نبود توجه و محبت از سمت شوهرشون باشه...وقتی گل گل من تو خونه اینقدر به من توجه میکنه و ازم تعریف میکنه من از محبت سیراب میشم..دیگه با یه تعریف و یه نگاه به انحراف کشیده نمیشم..چون تو زندگی مشترکم همسرم به من توجه کافی رو کرده..انسانی هم که از نظر روانی سالم باشه همین محبت براش کفایت میکنه و به دنبال محبت غیر نمیره...کاش همه ی مردها این موضوع رو میدونستن و بهش عمل میکردن تا اینقدر خیانت و بی بندوباری شکل نمیگرفت...

پ ن :خیلی حرف درباره ی خانسار دارم که حوصله ی گفتنش نیست...دلم از دست بی انصافی های شوهرم گرفته..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۵:۲۳ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ساعت ۲۱:۳۰ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه ی هفته ی قبل مهمون داشتم...مادرشوهرم.و سه تا از خواهرشوهرام و برادرشوهرم که البته نیومد...از چهارشنبه شب کار رو شروع کردم...گل گلم زودتر اومد و رفتیم خرید...قبلا یه لیست از خریدهامون تهیه کرده بودم....ده و نیم شب رسیدیم خونه...و تا ساعت یک و نیم نصفه شب خریدها رو جابه جا کردم و مرغ و ماهی رو بسته بندی کردیم....بعد میوه خوردیم و خوابیدیم....روز پنجشنبه اتاق ها رو اساسی جمع و جور کردم...گردگیری کردم..میوه ها رو شستم..یخچال رو برای فردا خلوت کردم تا جا برای غذاها و دسر باز باشه...حمام رو شستم...تنگ ماهی هام رو شستم و آبش رو عوض کردم...سالاد الویه و دسر کرم کارامل درست کردم...مرغ ها رو طعم دار کردم  و .....تا یک نصفه شب کارهام طول کشید...روز جمعه گل گلم بیدارم کرد و با یه صبحونه ی دلچسب، قشنگی صبح رو چندین برابر کرد..یه ظرف میوه ی خوشگل هم خرد کرد و گذاشت سر سفره...بعداز صبحونه دوباره مشغول ادامه ی کارها شدم...برنج خیس کردم....سالاد درست کردم...مرغ و برنج رو درست کردم..ظرفهای مهمونی شب رو از کابینت ها دراوردم و آجیل آماده کردم....دستشویی رو شستم و ..ناگفته نمونه که گل گلم هم یه جارو برقی اساسی کشید و سرامیک ها رو طی کشید و یه سری کار دیگه هم کرد..خلاصه کمکم کرد و نذاشت دست تنها باشم...گل گلم یه پارچه آقاست..هزارماشاالله...چای دم کردم و منتظر مهمانها شدم....شب خوبی بود و خوش گذشت....بعداز اینکه مهمونها رفتن ظرفها رو خشک کردم گذاشتم تو کابینت و یه کم اتاق ها رو جمع و جور کردم و رفتم تو رختخواب..کمرم اونقدر درد میکرد که دیگه دولا دولا راه میرفتم..کف پاهام هم ذوق ذوق میکرد....تنها چیزی که دلم رو یه کم شکست این بود که توقع داشتم گل گلم یه خسته نباشید بهم بگه..ولی هیچی نگفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۹:۰ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

نزدیک ظهر صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون برای خرید، ساعت شش غروب گشنه مون شد..رفتیم کباب سنتی بناب خوردیم..فقط من و گل گل تو رستوران بودیم...نانوای خوش ذوق هم برامون دوتا نون خوشگل پخت...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۶ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۶:۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی میرم خونه ی مامی و باباجونم و تصمیم میگیرم ناهار رو من درست کنم...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۶ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۶:۴ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۶:۲۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

Design By : Mihantheme