آلبوم ازدواج بانوی بهار

گل گل از گل بهترم! اسم کوچیک پدرت رو به فارسی در کادر رمز بنویس و سر یه فرصت مناسب که مشغله ی کاری نداری و در محل کارت، این متن رو بخون....تاکید میکنم....سرفرصت و در محل کارت....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت ۲۰:۸ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز بیست و شش ساله شدم....روزی که درست وسط فصل بهاره....پانزده اردیبهشت.....

گل گل عزیزم..اردیبهشتی ام ، تا وقتی که در بهشت تو هستم....میدونم ثانیه به ثانیه ی عمرت رو میذاری تا این زندگی رو برام بهار کنی....

این منم...یک زن خوشبخت اردیبهشتی..همسر یک مرد مهربون اردیبهشتی....یه مرد با یه روح بزرگ....من از بهشت براتون مینویسم....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت ۱۳:۴۸ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

حس و حال آپ کردن ندارم..تا یه مدتی نیستم...کامنتها رو میخونم....شاید به وب ها هم سر بزنم...فعلا....

نوشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت ۱۸:۴۳ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۷:۱۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

با فرشته و فریبا رفتیم حیاط خونه ی کودکیهامون..آخه درخت پرتقال شکوفه داده

عطر شکوفه هاش محل رو پر کرده..خدایا شکرت...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۷:۶ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

بعداز تحویل سال ساعت سه صبح خوابیدیم....فردا ظهر چندتا تلفن زدیم و تبریک گفتیم و رفتیم خونه ی بابام..نهار دعوت بودیم...غروب برگشتیم خونه خودمونیم...تی وی دیدیم و با گل گلم یه کم برنامه سفر ریختیم برای عید..اول تصمیم گرفتیم بریم شیراز و چندتا از شهرهای جنوب..ولی بعد فکر کردیم که سفرمون با ماشین خیلی طولانی میشه...تصمیم گرفتیم بریم ابیانه رو ببینیم..از طرفی یکی دوروز اول سفر رو میخواستیم بریم خوانسار...

خلاصه اینکه روز دوم فروردین  بعداز ظهر رفتیم به طرف خوانسار..شب اول گلپایگان بودیم... بعداز ظهر روز بعد رفتیم خوانسار...روز دوم کلا از سفر ابیانه هم منصرف شدیم..علتش هم نداشتن حس و حال سفر بود....هر چیزی یه انگیزه و ذوقی میخواد که من مدتیه نسبت به هیچ چیز ندارم...سه روز موندیم خوانسار و برگشتیم تهران...به ادامه ی دید و بازدیدها پرداختیم...دوتا ختم و یه عروسی رفتیم...روز سیزدهم رفتیم خونه ی مامانم نهار خوردیم غروب رفتیم پارک ولایت شام خوردیم و شب نشینی رفتیم خونه ی خاله ام....

هنوز یه سری از دید و بازدیهای عید مونده که  تا الان تموم نشده

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۵:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۵:۲۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

انشاالله بعداز تعطیلات میام..

تو این مدت کامنتها رو چک میکنم

سال خیلی خوبی داشته باشید همگی...

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۰:۲۰ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۴ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب گل گلم دیر اومد..دو و نیم شب اومد خونه...چندبار بهش زنگ زدم ولی جواب نمیداد...تا اینکه خودش زنگ زد..گفتم کجایی؟ قرار بود نیم ساعت پیش خونه باشی گفت تا یک و نیم شب کارای انبار رو کردم و بعدهم یه نامه بود که باید حتما پاک نویس میکردم...از دستش ناراحت شدم و گفتم خب فردا هم روز خداست..چرا الان؟ گفت آخه واجب بود باید امشب مینوشتمش..خلاصه دو نیم شب رسید..رفت سر یخچال میوه خورد..گفتم من دیگه خوابم میاد خواستی بخوابی چراغ ها رو خاموش کن..گفت چرا اینقدر زووود؟! تو که تا الان بیدار بودی..گفتم استرس داشتم نتونستم بخوابم..حالا که اومدی خیالم راحت شد ...بعدشم من عادت دارم شبها زود بخوابم..خلاصه از اون اصرار که نخواب و از من انکار...چشمام رو باز کردم و نگاش کردم..یه برق شیطنت تو چشمهاش بود..فهمیدم که یه خبرایی هست که میگه نخواب...بعداز اینکه میوه اش رو خورد گفت عزیزم..دوستت دارم..سالگرد ازدواجمون مبارک//گفتم منم دوستت دارم عزیزم..ولی امروز 26اسفنده..ساعت رو ببین ..دیروز سالگردش بود..گفت هنوز چیزی از دوازده شب نگذشته هنوزم به حساب میاد...اومد کنارم و گفت برات یه کادو دارم..گفتم شوخی نکن..تو که برام کادو گرفته بودی..گفت این کادو رو باید تو روز سالگرد بهت میدادم...نشستم و بازش کردم...یه جعبه ی مشکی چوبی تو ساک مقوایی بود..جعبه رو باز کردم و دیدم یه قاب عکس خیلی خیلی خوشگله..ازش تشکر کردم ..دوباره گفت برات نامه نوشتم..تو سررسیدی که ارم شرکتم رو روش زدم...سررسید رو داد دستم....سرش رو گذاشت روی پام و چشمهاش رو که دیگه از خستگی نیمه باز بود بست...ولی تقریبا نیمه هوشیار بود.قلبم داشت میومد تو دهنم..گل گل من بعداز سه سال و نیم چه حرفی داشت که تو نامه نوشته بود؟..اصلا اولین باری بود که برام نامه مینوشت....شروع کردم به خوندن نامه...با دورنگ خودکار نوشته بود....هر خطی که میخوندم اشک تو چشمهام حلقه میزد...ازش پرسیدم اینا واقعا احساس خودت بود یا میخواستی شاعرانه بنویسی..گفت همش حرفهای دلم بود..و راست میگفت..چون عجییب به دلم نشست....بعداز تموم شدن نامه تقریبا چشمهام خیس بود ولی گل گلم متوجه نشد چون چشمهاش بسته بود..بهش گفتم این قشنگترین و باارزشترین هدیه ای بود که تو این سه سال بهم دادی.....از گرون قیمت ترین هدیه ها برای من ارزشمندتر بود..چون زمان گذاشته بودی و بهم فکر کرده بودی و اینو نوشته بودی....

 

موبایلش رو زدم تو شارژ و کنارش خوابیدم..اونقدر محکم بغلم کرده بود که احساس تنگی نفس میکردم ولی دلم نمیخواست از بین بازوهای گرم و مردونه اش بیام بیرون....صورتمو تو سینه هاش فرو کردم و عطر گس و خوشبوی مردونه اش رو بو کشیدم....قلبم هر ثانیه به عشق قلبش میتپید....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

امروز سومین سالگرد عروسی من و گل گله...دیشب رفته بودیم خونه ی مامانم...یه کیک به همین مناسبت گرفتیم و دور هم یه جشن کوچولو داشتیم...البته قبلش به هیچکس نگفته بودیم...

دیشب بارون خیلی قشنگی می بارید یه نیم ساعتی با گل گلم دور دور کردیم و تقریبا یک شب برگرشتیم خونه...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ای که گذشت با گل گلم رفتیم خرید...برای دکوری جدیدی که گل گلم خودش با دستان توانمندش ساخته چندتا چیتان پیتان خوشگل خریدیم...بعد رفتیم بهارستانتا گل گلم سفارشات سالنامه و کیف پول و جاکارتی اش رو که قرار بود آرم شرکتش روش نصب بشه تحویل بگیره که موفق هم نشد چون کارش آماده نبود...اون بین یه کم دیگه چرخیدیم و خرید کردیم و تقریبا هشت شب برگشتیم خونه....تا آخر شب خریدا رو جابه جا کردم و تزیئنات رو چیدم....فردا سومین سالگرد عروسی من و گل گله....احتمالا تا آخر سال بازم آپ کنم....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۴:۱۴ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

سه روز پشت هم رفتم خونه ی مامانم..موندن تو خونه ی خودم برام سخت شده...علتش هم ...

دیروز غروب با مامان و فریبا و محمد امین رقصیدیم....شبش هم با فریبا رفتیم حموم...دو نفری...بعداز مدتها..خیلی نوستالژیک بود...یاد بچگی هامون افتاده بودیم که بیشتر اوقات با هم میرفتیم حموم....

هفته ی قبل گل گل عمو شد و من زن عمو....دوتا جاریهام به فاصله ی دوسه روز زایمان کردن و مادر شدن...من عاااشق این دوتا جاریم هستم..از خواهر به هم نزدیکتریم...اتحاد و یکرنگی بینمون موج میزنه..اصلا اگه یه روز صدای همو نشنویم روزمون شب نمیشه...همیشه خیرشون به من رسیده..اونقدر خانوم و بی آزارن که حد و اندازه نداره..خدا بالاخره به هرکی یه جور شانس میده..به منم از جاری شانس داده..خدایا شکرت...

آخرین چهارشنبه ی سال وقت آرایشگاه دارم....

دارم فکر میکنم امسال عید قراره چجوری پیش بره...اگر مثل دوتا سال گذشته است خدایا همین الان منو بکش تا عمرم به سال نو نرسه...

اگر پیش از عید آپ نداشتم پیشاپیش عیدتون مبارک....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۰:۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دوستای گلم لطفا درخواست رمز نکنید..ممنونم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۷:۳۱ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه با گل گلم رفتیم مانتو و روسری خریدم...دیروز هم شلوار و کیف و کفش...عکسش رو میزارم....دوتا تونیک هم قبلا گرفته بودم که بعدا عکسش رو میذارم..حوصله ندارم الان از کمد بیارم بیرون....یه چرخی هم تو بازار گل زدیم...دنبال دکوری برای خونه ایم...

پ ن: اسمای عزیزم.... قسمت نظرات این پست رو بخون...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۸:۲۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

تو روزهای اسفند کمتر میشه بیام وب ، هرچند که اتفاقات بیشتره..از بس که این روزا کار زیاده...مدتیه گل گلم مشغول نجاری شده و داره برای خونه چندتا تیر و تخته میسازه که انصافا از یه نجار حرفه ای قشنگتر ساخته...حالا عکسهاش رو میذارم..گل گلم خیلی زحمت کشید..شبها تا دو بیدار بود و دوباره صبح ها شش بیدار میشد و به کارای شرکت میرسید...تا بالاخره تونست دکوریها رو بسازه...پنجشنبه هفته ی قبل عروسی پسرخاله ی گل گل دعوت بودیم...خیلی خوش گذشت..من و گل گلم خیلی خوشگل و خوشتیپ شده بودیم ....وقتی رسیدیم تالار از یه موضوعی خیلی تعجب کردم..بعضی از دخترای مجرد فامیل گل گل به حدی آرایش کرده بودن که آرایششون از عروس غلیظتر بود..آرایشگاه رفته بودن و با لباس دکلته تو تالار مانور میدادن..به خدا درست نیست..هرچیزی حد و اندازه ای داره..من که زن بودم اینقدر باز نپوشیده بودم و اینقدر ارایش نکرده بودم...نظر شما رو نمیدونم ولی ما خانوادگی این جور چیزارو اصلا نمی پسندیم...همین دخترا که میگم تو عروسی من و گل گل هم به همین حد ارایش کرده بودن..وقتی به عکسهاشون کنار خودم نگاه میکنم آرایششون از من که عروس بودم غلیظ تر بود...راستش درباره اش به گل گل چیزی نگفتم..بالاخره فامیل نزدیکش بودن..ممکن بود ناراحت بشه...بگذریم....

خونه تکونی رو تا حدی انجام دادم..اگر خدا کمک کنه از آخر این هفته خریدها رو شروع میکنیم..این هفته یه روز با خواهرام میریم خونه ی مامی تا خونه اش رو تمیز کنیم....سبزه ام هم میخوام مامانم برام بریزه...دیگه اینکه کامنتها رو کم کم تایید میکنم..ممنونم از پیامهای انرژی بخش و قشنگتون...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۶:۳۳ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دیشب جشن تولد پریسا، خواهر زاده ام بود.و همزمان با اون جشن فارغ التحصیلی پدرش و گرفتن مدرک کارشناسی ارشدش.چندتا از عکسهاش رو تو پست بعدی میزارم..الان همه اش رو ندارم...چیزی که جالب بود این بود که....

 

(لطفا درخواست رمز نکنید)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۲۲ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

بعداز ظهر جمعه دست به کار شدم تا آش رشته درست کنم..گل گلم هم دست به کار شد تا جویس درست کنه...رقابت تنگاتنگی بود.....بعداز تقریبا 40 دقیقه...جویس گل گلم اماده شد....

البته آش رشته ی من زودتر آماده شده بود...یه ساعت بعداز خوردن جویس تصمیم گرفتیم بریم بیرون آش رشته مون رو بخوریم...ولی منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم بریم پشت بوم آش بخوریم..ولی کلید پشت بوم رو پیدا نکردیم..در نهایت نور خونه رو کم کردیم و پنجره ی سرتاسری خونه رو باز کردیم و کنار پنجره آش داغ خوردیم....خیلی مزه داد....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۹:۱۶ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز وقتی بیدار شدم رفتم پنجره رو باز کردم...هوا اونقدر خوب بود که کلی ذوق کردم..انگار واقعا بهار بود..البته اصلا خوب نیست که امسال زمستون نداشتیم ولی من کلا عاشق هوای بهاری ام...باد خیلی قشنگی می اومد و هوا بوی خیلی خوبی میداد..کلی صدای پرنده و گنجشک شنیده میشد..صدای یه خروس که از دور میخوند و یه قناری هم می اومد...خیلی خوب بود...بعد چایی دارچین دم کردم و با یه نصفه کلوچه خوردم... یه ده دقیقه ای زیر آفتابی که از پنجره تو خونه ام تابیده بود نشستم و آفتاب گرفتم...امروز مامانم و خواهرام رفتن خونه ی خاله ام..چون یکی از خاله هام از شهرستان اومده و میخوان دید و بازدید کنن..مامانم خیلی دلش میخواست خواهرش بیاد خونه اش ولی خاله ام گفت شاید اینبار فرصت نکنم بیام ..شما بیاید که همدیگه رو اینجا ببینیم...خلاصه چون مجلس زنونه بود بابام نرفت...منم با اینکه خونه تنهام نرفتم خونه خاله ام..چون پنجشنبه است و ممکنه گل گلم زودتر بیاد خونه...

تلفنم زنگ خورد..خواهرم فرشته بود..گفت امروز بابا خونه تنها بود..ناهار دعوتش کردیم خونه مون. تو هم اگر تنهایی به شوهرت اطلاع بده و اگر قبول کرد بیا...خلاصه هم خودش و هم شوهرش خیلی اصرار کردن که برم...حتی شوهر خواهرم گفت من خودم به گل گل زنگ میزنم میگم بعداز کار بیاد اینجا..خلاصه اینکه من قبول نکردم...خواهرم و شوهرش خیلی با محبتن..تو اینجور زمینه ها همیشه اول همه هستن...خواهرم گفت بعداز ظهر داریم میریم دنبال مامان اینا و بعد هم یه دوری میزنیم با همسرت هماهنگ کن که با هم بریم..منم گفتم معلوم نیست گل گل کی میاد شما برید...چقدر دلم میخواست با هم میرفتیم..ولی گل گلم این روزا سرش خیلی شلوغه...منتظرم تعطیلات عید بشه و بیشتر باهم باشیم...اصلا فقط باید با هم باشیم...

گل گلم یه هفته سفر بود و هفته ی پیش رسید..برام کلی سوغات آورده...عکس بعضی هاش رو که مجوز پخش داره میذارم...

تو یه هفته ای که گل گل نبود خونه ی مامی ام بودم..خواهرم فهیمه با دخترش نازدونه هم اونجا بودن..بدون شوهرش..اومده بود که به کمک هم، نازدونه رو از شیر بگیریم...جریان از شیر گرفتن نازدونه با تمام بچه های دیگه فرق داشت..خواهرم هرکاری که از دکتر و نت و در و همسایه و فامیل شنیده بود انجام داده بود ولی بی نتیجه بود..خلاصه یک هفته نعره های نازدونه، رو اعصاب و روان ما بود...نه شب داشتیم و نه روز ..هرکاری که بشه نازدونه رو سرگرم کنه انجام میدادیم تا حواسش از شیر خوردن پرت بشه....خلاصه بعداز یک هفته موفق شدیم...جدا مثل شکستن شاخ غول بود...خونه مون تبدیل شده بود به کمپ ترک شیر مادر!!!

امروز تصمیم دارم کمد لباسها رو بریزم بیرون و مرتبش کنم...یه جورایی شروع خونه تکونیه امساله..میخوام زودتر شروع کنم که دیگه بهم فشار نیاد و گذشته از اون سالگرد عروسیمون که 25 اسفنده دیگه خونه تکونی ام تموم شده باشه..آخه هرسال سالگرد ازدواجمون خونه تکونی دارم....

-          خیلی بوی بهار میاد...نه؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۵:۴۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

گل گلم امشب ساعت دو میره فرودگاه...یه سفر پنج شش روزه مزخرف که هر سال تکرار میشه...دبی نمایشگاهه...گل گلم هر سال میره نمایشگاه...پارسال همین موقع ها سفر مکه در پیش داشتم..یازده بهمن حرکت داشتیم..یادش به خیر...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۸:۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ساعت ۱۳:۲۶ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

بعداز دوسال و نیم بالاخره فیلم های مادر عروسی مون رو ریختیم روی DVD و با دیدنشون کلی از خاطرات عروسیمون زنده شد..به اضافه ده تا عکس جدید از عروسیمون که آتلیه برامون چاپ کرد...

 

بعدا نوشت: فیلم و عکس عروسی مون رو چند ماه بعداز عروسی گرفته بودیم..این فیلم های مادر عروسیمون بود که نه میکس داشت و نه آهنگ.فیلمبردارمون داده بود بهمون...در واقع پشت صحنه های فیلم عروسیمون بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۹ بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۷ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۵ بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme