آلبوم ازدواج بانوی بهار

رمز اسم کوچیک پدرشوهرمه...با حروف فارسی

 

تا مدتی پستهای جدید زیر این دوسه تا پست قرار میگیره..


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه گل گل ساعت پنج و نیم زنگید گفت چیزی نمیخوای؟ دارم میام خونه..خیلی تعجب کردم که داره اینقدرر زود میاد.خوشحال شدم.ساعت شش بعداز اینکه نماز مغربم رو خوندم لباسهایی رو که شسته بودم رو پهن کردم و برای شام سوپ درست کردم.چون حسسسابی سرما خوردم..قابل توجه اون دوست عزیزی که میگفت خب سرما بخوری ..نمیمیری که...خوب الان خیالت راحت شد خانوم دکتر هم سرما خوردم هم دارم میمیرم...بگذریم

 

ساعت شش و نیم میوه خرد کردم که گل گل بیاد با هم بخوریم. یه بیست دق گذشت و گل گل نیومد. خودم میوه خوردم و باقی اش رو برای گل گل نگه داشتم..خلاصه گل گل ساعت ده شب اومد خونه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

بعداز اینکه شام خوردیم یه کم وایبر خوندیم و فیلم سینمایی زندگی مشترک آقای محمودی و بانو رو دیدیم..نمیدونم اسمش رو درست نوشتم یا نه..از بس که طولانیه اسمش.فیلم قشنگ بود.

 

 

صبح تا ده و نیم یازده خواب بودم.گل گل یه ساعت زودتر از من بیدار شده بود. مادر شوهرم زنگید و گفت بچه ی خواهرشوهرم رو تو برنامه کودک زنده دارن نشون میدن...یه کم سرمون به اون گرم شد..مادر شوهر من کلا فقط گاهی جمعه ها میزنگه که با پسرش حرف بزنه....

 

 

بعداز صبحونه یه کم دور خودمون چرخیدیم تا بعداز ظهر...ساعت چهار میخواستیم بریم خونه ی مادرشوهرم که بهشون سر بزنیم که یه چیزی پیش اومد و ما مجبور شدیم دیرتر بریم.تو اون فاصله رفتیم چندتا مرکز خرید دیدیم و من چندتا چیتان پیتان خریدم...ساعت هفت و نیم رسیدیم خونه مادرشوهرم...به جز مادرشوهرم و خواهر شوهر سه هیچ کس نبود.بچه ی خواهرشوهرم هم که صبح تی وی نشونش میداد رو برده بودن خونه ی اون یکی خاله اش که از من سرما نخوره...خواهرشوهر چهار هم با دامادشون رفته بود خرید( یعنی رابطه ی خواهر زن با داماد تو فامیل گل گل مثل رابطه ی خواهر وبرادر نزدیک وصمیمیه..اونوقت همین گل گل تو خانواده ی من ord ناشتا میده)ببخشید این رو دلم مونده بود..آخه گل گل فکر میکنه دامادهای خودشون فرشته و ملائکه ان..بقیه شیطان رجیم.بازم بگذریم

 

 

خواهر شوهر پنج هم که به علت یه عمل زیبایی که کرده بود رفته بود خونه خواهرش تا من بویی نبرم ولی وقتی دید شام خونه شون هستیم دید دیگه ضایع است  برگشت.

 

 

نشسته بودیم دور هم که خواهر شوهر چهار و دامادشون گفتن بریم مشهد برای اربعین...گل گل هم ذوق زده شد و گفت فرزان بریم؟گفتم از الان تا اربعین خیلی مونده؟چی بگم؟ راستش دلم نبود بریم.به چند دلیل: اول اینکه گل گل قول داده دو نفری بریم.دوم اینکه قبلا با خانواده ی شوهرم رفتم؛ اتاق هامون با هم یکیه..یعنی محرم و نامحرم تو یه اتاق بودیم..خیلی سخته اینطوری..سوم اینکه همش تو بازار و خرید بودیم. کلا دو دفعه اونم هول هولی رفتیم زیارت..سوم اینکه گل گل هیچ وقت تمایلی نشون نمیده با خانواده ی من بیاد بریم سفر  پس چرا من باید با خانواده ی اون برم؟ولی نقطه ی مقابل گل گل دامادشونه..از هر دری حرف بزنی آخرش میگه بیاید با هم بریم سفر..یعنی خوش به حال خواهر شوهرم با این شوهرش..خیلی با خانواده ی زنش سازش داره..کاش گل گل هم مثل اون بود..دوباره میگذریم

 

 

سر شام مادر شوهرم قبل از اینکه کسی غذا بکشه تمام حواسش اول به دامادهاشه بعد به پسراش..خوب اگه اون دامادته منم عروستم..بعداز چندماه شام اومدم خونه ات ...بعداز چند دق که نشستم منتظر تا مردها غذاشون رو بکشن فکر کردم حالا به من تعارف میکنه ..از طرفی سینی برنج جلوی مادرشوهرم بود...که در کمال تعجب دیدم مادرشوهرم بعداز اینکه برای خودش غذا کشید سینی برنج رو داد دست دختر کوچیکه اش. حالا من کنارش نشستم....!!!دخترش هم گفت مامان بده اول فرزانه بکشه..مادر شوهرم هم گفت فرقی نداره که مامان..بیا تو اول بکش فرزانه..

 

 

واقعا به نظر شما فرقی نداره؟ من بعداز چندماه اومدم خونه ات... فرقی نداره؟ پس چرا برای پسرهات و دامادهات فرق داره..چون من عروسم فرق نداره..خیلی بهم برخورد..خیلی ... ولی چیزی نگفتم..یاد مهمون نوازی پدر و مادر خودم افتادم که تا مهمون غذا نکشه، نه ما، نه پدر و مادرم، دست سمت غذا نمیبریم...هر بار میریم خونه ی پدرم بابام چندین بار به من میگه فرزانه برای آقاتون غذا بکش...حتی یه وقتایی بهم چشم غره هم میره که چرا هوای شوهرت رو نداری ..برای خودم متاسفممم..

 

 

بازم میگذریم ولی به سختی...

 

 

بعداز شام یه کم با خواهرشوهرم حرف زدیم و تی وی دیدیم...ساعت نزدیک دوازده بود و خانواده ی شوهرم هم معذب بودن چون من سرماخورده بودم و همه شون ممکن بود مریض بشن..خواهر شوهر چهار هم داشت چرت میزد و صبح زود باید میرفت سرکار..منم آب بینی ام سرازیر شده بود و کله ام منگ بود..گل گل هم خیلی خجسته تازه مامانش رو بعداز چندساعت که اونجا بودیم بغل کرده بود و قربون صدقه اش میرفت(که چی مثلا این مسخره بازیا و خودشیرینیا..من که دخترم هیچ وقت روم نمیشه از این کارا بکنم.) به خواهر شوهر چهار گفتم عزیزم خوابت میاد برو بخواب صبح بلند نمیشی..اینو که گفتم گل گل از بغل مامانش اومد بیرون و گفت که بریم...داشتیم خداحافظی میکردیم که گل گل به مامانش و خواهراش گفت حتما یه شب بیاد خونه ما...

 

 

از تعجب دهنم واموند..بابا بذار غذا از گلومون پایین بره بعد مهمون دعوت کن خوب..دوباره یاد پدر و مادرم افتادم که هر هفته خونه شون میخوریم و آقا پشت لبش رو پاک میکنه و یه تعارف بهشون نمیکنه...خیلی دلم برای مامان و بابام میسوزه..هرچی بهشون میگم بابا نیاز نیست اینقدر مارو برای شام بگید بازم قبول نمیکنن..خوب اینکه نمیشه که من هنوز از سر سفره ی مادرت بلند نشدم باید ببینم کی دعوتشون کنم اونوقت پدر و مادر خودم رو سالی دوبار و اونم به یه مناسبتی دعوت میکنیم...آقا هم که به روی مبارک خودش نمیاره...به خدا خواهرای دیگه ام هفته ای دوبار شام میرن خونه ی مادرشوهرشون بعد خانواده ی شوهرشون رو سالی دوبار بیشتر دعوت نمیکنن..آخه این چه وضعیه که من توش گرفتار شدم...بدجور گیر ریش سفید بازیای گل گل افتادم..بدجووور

 

 

دیشب و امروز خیلی حرص خوردم..نمیدونم اینهمه حرصی که میخورم کی و کجا خودش رو نشون بده...دوستای گلم لطفا پیشنهاد ندید که مثلا چرا باهاش حرف نمیزنی؟ خب تو هم فلان کار رو بکن..اصلا دنبال راهکار و پیشنهاد نیستم..من ده برابر راههایی که شما میگید رو تو این چندسال رفتم ولی نتیجه ای که باید میگرفتم رو نگرفتم...پیشاپیش از اینکه به درد دلهام گوش میدید خیلی خیلی ازتون ممنونم..همین که هستید برای من یه دنیا ارزش داره...اینا رو نوشتم که یه کم سبک بشم..فقط همین..

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دیروز خونه ی باباجونم بودیم.من و همه ی خواهرام.مثل هر هفته شام نگه مون داشتن..دلم گرفته...نمیدونم چرا ولی دلم برای پدر و مادر غریبم میسوزه.. ما خواهرا خیلی خونه ی هم نمیریم.شاید سالی دوسه بار و اون هم به یه مناسبتی...تنها جایی که جمع میشیم و همدیگه رو میبینیم خونه ی پدر و مادرمونه...آرزو به دلم مونده یه بار شوهرم بهم بگه بیا شب نشینی بریم خونه ی خواهرات...یا پدر و مادرت رو برای شام دعوت کن بیان خونه مون...نه اینکه نگفته باشه...گفته...ولی خیلی کم...شاید به تعداد انگشتای دستم هم نه....اگر دعوتشون کنم حرفی نداره...حتی خوشحالم میشه ولی یه زن دوست داره بعضی حرفها رو از زبون شوهرش بشنوه...حتی اگه بدونه ته دل شوهرش به کاری رضایت کامل داره...توقع دارم کمی از دغدغه ای رو که برای مادرش داره برای پدر و مادر منم داشته باشه..دغدغه ای که ازش حرف میزنم خیلی ساده است...اینکه وقتی خونه ی مادرش دعوت میشیم حتما ما هم باید اونها رو دعوت کنیم....ولی چرا این فکر رو درباره ی پدر و مادر من نمیکنه...چرا فکر نمیکنه ما که هر هفته شام خونه ی پدرم هستیم هر سه چهار بار  یکبار ما هم اونها رو دعوت کنیم...چرا هیچ وقت شب نشینی خونه ی خواهرام نمیریم؟ چرا هیچ وقت با خواهرام تا پارک یا جایی دیگه نمیریم؟ بعداز صد و بیست سال اگر پدر و مادرم نباشن من و خواهرام دیگه چه کسی رو داریم؟ خدایا چقدر غریب میشیم....نه فامیلی...نه برادری..نه دوست و آشنایی....تمام دلخوشی مون به خواهرامونه..ولی اینطور که داره پیش میره خیلی زود باید همدیگه رو فراموش کنیم...خدایا داغونم.... داغون...مامان و بابام.... جز خونه ی بچه هاشون کجا رو دارن؟خواهرای کوچیکم...کجا رو دارن برن؟جز مسیر خونه تا دانشگاه؟....انصاف آدما کجا رفته؟ کاش برادر داشتم...این اولین باریه که این درد بزرگ رو تو وبم مینویسم...اونایی که برادر دارن خیلی خوشبختن..دیگه پدر و مادرشون غریب نیستن...اشک فرصت نوشتن بهم نمیده...میدونم چی فکر میکنید..اینکه ما که برادر داریم چه گلی به سرمون زدن...به قران قسم ناشکری میکنید...قدر این نعمت رو بدونید..برادر داشتن نعمت بزرگیه...برادر پشت خواهره...وجودش برای خواهر قوت قلبه.... وجوش عزته...غروره...دلگرمیه....وجودش مانع تفرقه است...مانع حرفها و رفتارهای خاله زنکیه..مانع تهمته...

به خدا قسم میسووووزم وقتی میبینم برادری به خواهرش محبت میکنه...آبجی صداش میکنه... دستش رو میگیره... پشتش در میاد... میسوووزم وقتی میبینم پسری به پدر و مادرش محبت میکنه...دردهای پدر و مادرش رو درمون میکنه.. سرباز پدر و مادرشه...عصای پیری شونه...من و خواهرام هیچ کاری از دستمون ساخته نیست که برای پدر و مادرمون انجام بدیم...با تمام وجود آرزو میکنیم که ای کاش میتونستیم یه گره از کارشون باز کنیم..ولی دریغ .....اختیارمون دست خودمون نیست....دست به هرکاری بخوایم بزنیم یا توانایی اش رو نداریم یا اجازه اش رو...گفتن کلمه ی داداش برای من و خواهرام بزرگترین آرزو بوده و هست...همیشه زندگیم رو با داشتن یه برادر تصور میکنم...خدایا چقدرررر این درد کهنه اس....

خدایا!اگر روزی ...روزی... روزی...پدرومادری نباشه دیگه جمعی نداریم ..مثل کاهی در باد پراکنده وگم میشیم...

خدایا شکایت این دل رو پیش کی ببرم؟درد غریبی رو پیش کی ببرم؟دردی که سالهااااااست داره به شکلهای مختلف دل من و خواهرام رو میسوزونه.....

راه حل نمیخوام....پیشنهاد و اتنقاد نمیخوام...فقط یه گوش شنوا میخوام ...که حرفهامو بشنوه....یکی که فقط بهم بگه درکت میکنم.. همین!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

پنجشنبه جمعه ای که گذشت قرار بود بریم کرمانشاه. سفر کاری بود و گل گلم میخواست که باهم بریم. من هم از طرفی خوشحال بودم که همراه گل گل هستم و از طرفی ناراحت. چون به دلایلی دوست نداشتم بریم.این بین قرار بود خونه ی یکی از دوستان گل گل هم بریم .چون تازه بچه دار شده بودن و باید میرفتیم دیدن بچه شون. با بقیه دوستای گل گل هماهنگ کردیم و رفتیم خونه شون. شب خیلی خوبی بود و دور هم خوش گذروندیم. ولی چیزی که هربار در مورد دوستهای گل گل داره بیشتر به من ثابت میشه اینه که چقدر این مردا زن ذلیلن. مثلا یکیشون فامیلیش رو عوض کرده چون زنش گفته فامیلیت اسم یه دهاته و دلم نمیخواد روی بچه مون باشه. اون یکی رفته همون رشته ای که زنش تو فوق خونده و همون دانشگاه رو انتخاب کرده و با اینکه کاملا به رشته ی کارشناسی اش بی ربط بوده داره برای ارشد میخونه. یعنی ببین تا چه حد اینا زنهاشون رو قبول دارن. تازه از زنش تشکر هم میکرد که به این رشته راهنماییش کرده. یا اون یکی دوست گل گل نرفته فوق بخونه چون زنش بهش اجازه نداده و مخالفت کرده. و با اینکه مدرک فوق میتونسته کلی تو پیشرفت کارش موثر باشه نرفت که ارشد بخونه.

 نمیدونم شما بهش چی میگین! احترام به زن...یا مثل من که با قطعیت میگم زن ذلیل! یه وقتایی به زنهاشون حسودیم میشه... اعتراف میکنم که حسودی ام میشه.... خیلی هم حسودیم میشه.... یه وقتایی هم نه...همیشه حسودیم میشه...همیشه....

بگذریم.... خلاصه اینکه سفر کرمانشاه خداروشکر کنسل شد و من خیالم راحت شد. دیشب شنیدم سفر آلمان گل گلم هم کنسل شد. چون بهش ویزا ندادن و من دو چندان خوشحال شدم...

پنجشنبه و جمعه خونه بودیم و جایی نرفتیم. من شماره های گوشی قبلی گل گل رو به گوشی جدیدش منتقل میکردم و گل گلم هم به کارای عقب افتاده ی شرکتش میرسید. فقط یه چیزی که یه کم مشکوک میزد این بود که دیروز گل گلم به شدت اصرار داشت به مامانش بزنگه... نه یه زنگ زدن معمولی ها... وقتی دید یادش رفته به مامانش بزنگه و مامانش اول زنگید تاقی زد روی پیشونیش که ای داد بیداد یادم رفت به مامانم بزنگم!!!!

خب حالا مگه چی شده بود؟ الان حرف بزنید !!!

من گوشی رو برداشتم و با مادرشوهرم حرفیدیم. ولی حرف زدن مادر شوهرم هم عجیب بود. میگفت: دیدم گل گل بهم زنگ نزد نگران شدم. گفتم یه زنگ بهتون بزنم ببینم کجایید . شاید جایی رفتید که گل گل زنگ نزده...!!!

از این حرف مادر شوهرم هم خیلی تعجب کردم . آخه مادر شوهر من اصلا از این مادرشوهرایی نیست که هی آدم رو چک بکنه و دائم توقع داشته باشه بیست و چهار ساعت پسرش بهش بزنگه.کلا یه اخلاق خیلی خوبی که داره اصلا اهل کنجکاوی کردن تو زندگیه بچه هاش نیست. اینکه کجا رفتید؟کجا اومدید؟ چی خوردید؟ خیلی این اخلاقش رو دوست میدارم و همیشه تعریف این اخلاقش رو پیش بقیه میکنم. برای همین دیروز از این حرفهاش تعجب کردم.

دیگه اینکه گل گلم هم دیروز سرما خورده بودم وهی بهش چایی آبلیمو دادم. یه ذره هم دعواش کردم  و گفتم اگر شبها هی از زیر پتو بیرون نییومده بودی الان سرما نمیخوردی و دستی دستی خودتو مریض کردی.... شب هم جدا از هم خوابیدیم.خیلی بد بود ولی چاره ای نداشتیم. گل گلم هی میگفت منو راه نمیدی؟ منم دلم بسی میسوخت ولی نمیخواستم سرماخوردگی تو خانواده شیوع پیدا کنه.

نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیروز قرار بود خواهرم فهیمه بره دانشگاه و من و مامی پریسا - دخترش - رو نگه داریم...منم که حسسابی سرماخورده بودم...خلاصه نرفتم تا پریسا مریض نشه....گل گل که فکر میکرد من خونه ی مامی هستم شب دیرتر اومد.....بهش اس دادم لیمو شیرین و پرتقال آبگیری سرراه بگیر...دیشب از ساعت هفت شب بی حال شدم.دوتا قرص سرماخوردگی باهم خوردم و در حدود نیم ساعت به خواب شیرینی فرو رفتم . هشت شب خوابم سبک شد...دیدم یه چیزی هی تو تنم وول میخوره تا اینکه بالاخره کک لعنتی رو که از گوسفندای هیئت برای ما به ارمغان رسیده بود رو پیدا کردم و با سنگدلی تمام کشتم..وااای که چقدر کشتن و له کردن و تیکه تیکه کردنش برام لذت بخش بود..بعدم دوباره رفتم دراز کشیدم ..تا نه و نیم ده تی وی دیدم که دوباره یه ربع خوابم برد..گل گلم ده و نیم گذشته بود که اومد...برنج خیس کرده بودم که شام درست کنم ولی اصلا حس تکون خوردن نداشتم..از همون سوپی که برای خودم درست کرده بودم برای گل گل هم گرم کردم...

 

گل گلم وقتی اومد بعداز اینکه دستهاشو شست برام آب لیمو و پرتقال گرفت و داد بهم..گفت تو بخواب تا من ظرفها رو بشورم..میدونستم که خیلی خسته اس..گفتم نمیخواد عزیزم..خودم فردا میشورم....خلاصه از من نه واز اون آره گل گلم خوابش برد....با اینکه خیلی خسته بود حتی قبل از اینکه شام بخوره برای من آب میوه گرفته بود...ممنونم ازت گل گلم....

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی لپ تاپم هم apple میشه..

 

 

خلاقیتم رو دیدید...یعنی یه همچین نابغه ایم من....

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

وقتی همسایه مون یه وانت گوسفند میاره تو حیاط خونه و سرمیبره برای هیئت و هیچی اش هم به ما نمیرسه به جز کک هاش!

تمام جونم رو کک خورده...اعصاب ندارم..


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز ساعت یه ربع به ده با صدای گل گلم بیدار شدم..از اون روزایی بود که گل گل کارش با لپ تاپش طول کشیده بود و دیرتر میرفت... وقتی چشمهای خواب آلودم رو باز کردم بهم نگاه کرد و صبح بخیر گفت.. در کابینت رو باز کرد و یه کوکی برداشت و خورد..خیلی سرحال تر از دیشب به نظر می اومد..همیشه تو دلم میگم کاش شبها هم همینقدر سرحال بود..ولی بعد به خودم نهیب میزنم که این چه خواسته ی بیجاییه که داری؟ مگه میشه بعداز دوازده سیزده ساعت کار سخت سرحال بمونه..اگه من بودم که افقی می اومدم خونه... چقدر شب قبل خواب دیده بودم... داشتم به خواب هام فکر میکردم و تو ذهنم از خودم براشون بهترین تعبیرها رو که اکثرشون هم به خوابهام بی ربط بودن رو در میاوردم که گل گلم دستشو دراز کرد سمتم و گفت خداحافظ...دستهای گرم و مردونه اش رو گرفتم و گفتم خداحافظ بعد مثل همیشه تو دلم برای سلامتی اش دعا کردم...

تی وی رو روشن کردم...گوشی ام رو برداشتم و تو رختخواب باهاش سر و کله میزدم ...تقریبا کمتر از یک ساعت بعد زنگ خونه رو زدن...فکر کردم حتما مثل همیشه اشتباه زنگ زدن. رفتم پشت آیفون دیدم خواهرم فریبا مثل موش آبکشیده ایستاده پشت در...خیلی تعجب کردم...از طرفی خوشحال هم شدم چون با اومدن خواهرم، امروز میتونست یه روز متنوع بشه...از آسانسور اومد بیرون و باهاش دست دادم و بوسیدمش..از دانشگاه اومده بود...ماشین گیرش نیومده بود و زیر بارون مونده بود... تصمیم گرفته بود بیاد خونه من تا بارون بند بیاد.. شدیدا اصرار داشت بعداز بند اومدن بارون برگرده خونه ولی من گفتم سرما میخوری بمون لباسات خشک بشه..لباساش رو انداخت روی شوفاژ..خونه رو جمع و جور کردم..موهامو بستم و صبحانه حاضر کردم...صبحونه خوردیم و حرف زدیم.. بعد من رفتم ناهار درست کردم... و دوباره تا ناهار حاضر بشه کنار هم چایی خوردیم و حرف زدیم  و چندتا فیلم تو وایبر دیدیم...تقریبا یک هفته بود خواهرم رو ندیده بودم..بعد ناهار خوردیم و هرکدوممون کله مون رو کردیم تو گوشی خودمون. یه ساعت بعد حوصله مون سر رفت... دیگه گفتیم وات تو دو، وات نات تو دو(هرکی تونست بخونه!) تصمیم گرفتیم برقصیم..آهنگ گذاشتیم و یه ساعتی رقصیدیم و مسخره بازی درآوردیم و کلی خندیدیم..کلا بزرگترین تفریح من و فریبا اینه که هر وقت به هم میرسیم باید برقصیم..بعدش من ظرفهای ناهار رو شستم و دوباره چایی با ویفر خوردیم...دیگه جفتمون خواب آلو بودیم که باباجونم زنگید و گفت داره میاد دنبال فریبا...الانم که تنهام و باید برم دوش بگیرم.

روز خیلی خوب و شادی بود..بسی خوش بگذشت... تا درودی دیگر بدرود


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

همه چیز برای اومدنش مهیاست.....

 

شام (کباب تابه ای)

 

 

چای تازه دم

 

 

و ...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب با گل گلم رفتیم گوشی خریدم. آیفون 5s.رنگش گلده...خیلی دوستش میدارم..گل گل جونم ازت ممنونم عزیزم..

صبح روز بعدش، بعداز نماز صبح  یه کم تی وی دیدم تا چشمهام دوباره گرم خواب شد. گل گلم که رختخوابش دورتر از من بود- چون سرماخورده است - داشت کارای شرکتش رو انجام میداد...هرچی با خودم کلنجار رفتم وجدانم قبول نکرد که بخوابم.گل گلم سرماخورده بود و بدون صبحانه میرفت!!!

بلند شدم  پرده هارو کنار زدم... دوباره تی وی رو روشن کردم.کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز....چندتا لیمو شیرین از یخچال درآوردم و آبشون رو گرفتم. دادم به گل گلم خورد. اسپند دود کردم که هوا تصفیه بشه و پنجره رو هم باز کردم تا هوای تازه بیاد تو اتاق...احساس میکردم خودم هم مستعد سرماخوردگی ام...دوتا قرص با هم خوردم...

چندتا گردوی تازه شکستم و کره و پنیر و عسل و کرم کنجد رو از یخچال درآوردم. نون ها رو تو ماکروویو گرم کردم.یه پرتقال هم حلقه حلقه کردم. سفره رو چیدم و چایی ریختم و گل گلم رو صدا زدم...ولی گل گلم سر صبحانه بیشتر حواسش به لپ تاپش بود...منم براش لقمه میگرفتم و میدادم بهش... بعداز صبحانه هم یه چایی آبلیمو براش ریختم. گل گلم دیگه تقریبا حاضر شده بود که بره..توصیه های زنونه ام رو بهش کردم: مراقب باش سرماخوردگیت بدتر نشه..سرت رو بپوشون تا باد بهش نخوره... کلاه ایمنیت رو بذار سرت......

بعداز رفتن گل گلم نشستم پای لپ تاپم و اپل آیدی برای گوشیم ساختم و چندتا برنامه روش ریختم...امروز بارون خیلی قشنگی می اومد....

پ ن: گل گلم خوابه..بوی جوشونده ای که براش درست کردم مشامم رو پر کرده...منتظرم جوشونده اش خنک بشه بدم بهش بخوره..بلکه این سرماخوردگی سمج هرچه زودتر دست از سر گل گلم برداره...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

میخوام خاطرات دوره ی نامزدیمون رو ثبت کنم چون قبلا اینکارو نکردم و شاید هم خیلی از جزییاتش از یادم رفته باشه. دوستای خوبم برای خوندن خاطرات درخواست رمز کنید و حتما آدرس وبتون رو بذارید .برای درج نظر یا درخواست رمز - در صورت غیر فعال بودن لینک نظرات-از لینکهای نظرخواهی که در پستهای قبل باز هست استفاده کنید. لینک نظر خواهی در تمام پستها فعال نیست...ممنونم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 امروز بیست و چهارمه مهره..روزی که من و گل گلم صیغه کردیم... سه سال گذشت... چه روز قشنگی بود....پیامک هایی که تو اون روز و حتی صبح بعدش به هم دادیم رو هنوز دارم....

یادمه روز بیست و چهارم مهر 90 بود. کلاس دانشگاهم تموم شده بود و نزدیک ظهر بود. خواهرم زنگید بهم و گفت جواب آزمایشتون اومده  و مشکلی نداشته. یک ساعت بعد وقتی رسیدم خونه ناهار خوردم و خیلی خسته بودم ، رفتم بخوابم. ولی همین که چشمم گرم شد خواهرم اومد و گفت بیا بابا کارت داره. پدرم تصمیم گرفته بود که همون شب صیغه کنیم و من و گل گلم توی اون مدت با هم بیشتر آشنا بشیم . تا اگر مورد پسند هم شدیم عقد رسمی کنیم. اولش مخالف بودم ولی بعدش قبول کردم. بابام به خواهرام  و همسراشون هم خبر داد که شب بیان اونجا. یه دوش گرفتم و خونه رو تمیز کردم و شب که شد خواهرام هم اومدن و منتظر گل گلم بودیم. وااای هیچ وقت یادم نمیره چقدر دلم غنج میرفت از طرفی هنوز به اتنخابم مطمئن نبودم و دلشوره داشتم. خلاصه گل گلم ساعت نه شب با یه سبد گل خیلی خوشگل اومد و خیلی آقا و سربه زیر نشست روی مبل. وقتی همگی اعلام آمادگی کردن رفتیم محضر که صیغه ی محرمیت بینمون خونده بشه. کسی که برامون صیغه رو خوند یه پیرمرد سید بود که تو یه اتاق ساده خطبه رو برامون خوند.بعداز محضر برگشتیم خونه ی بابام و  پدرم هم شام از بیرون چلو کباب گرفت و بعداز شام هم ظرفها رو شستیم و چایی خوردیم و گل گل رفت. خواهرام هم رفتن. یادمه اون شب خیلی از گل گل خجالت میکشیدم. برای همین نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. این بود که خیلی عذاب وجدان داشتم. وقتی گل گلم رفت هم دلم گرفته بود هم دلم براش تنگ شده بود. حس خیلی عجیبی داشتم. یه جهش از مجردی به متاهلی... خیلی سریع اتفاق افتاده بود.... زمان میبرد تا باهاش کنار بیام....قبل از اینکه بخوابم  اولین اس رو به گل گلم دادم.... اونم جوابم رو داد و یه کم عذاب وجدانم کم شد . رفتم تو رختخواب یه آهنگ با هندزفری گوش دادم و خوابیدم. جدا که روز سنگینی بود....

 در ادامه اس هایی که به هم دادیم رو گذاشتم برای دیدنشون درخواست رمز کنید و آدرس وبتون هم بذارید لطفا....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

صبح روز چهارم از خواب بیدار شدیم و رفتیم تو ایوون خونه و مشرف به یک فضای بسیار زیبا صبحانه خوردیم و عکس انداختیم. هوای اول صبح تقریبا سرد بود. بعداز صبحانه رفتیم ماسوله گردی. بازارش رو گشتیم و صنایع دستی اش رو دیدیم. یه کم هم خرید کردیم.چندتا هم شیرینی سنتی خریدیم. بعد رفتیم یکی از قهوه خونه های قشنگش و آش دوغ و آش رشته خوردیم. واقعا خوشمزه بودن. بعداز اون رفتیم کنار آبشار و عکس انداختیم. یکی دوتا چشم بادومی هم اونجا بودن که گل گلم باهاشون چینی حرف زد و اونها هم کلی ذوق مرگیده شدن. بعدش رفتیم ارتفاعات ماسوله تا با وسایلی که گذاشته بودن ورزش کنیم. اونجا هم با گل گلم ورزش کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. راستی. تو ماسوله که بودیم یه سگ قهوه ای اومد دنبال من و گل گل. قصد آزار نداشت. میخواست خودشو لوس کنه. به گل گل گفتم حیوون گناه داره. یکی از شیرینی هایی که خریدیم مونده. بده بهش ببین میخوره. سگ بیچاره از گشنگی پلاستیک شیرینی هم لیس میزد. خلاصه کلی با ما دوست شده بود و هرجا میرفتیم با ما می اومد. بعداز وزرش هم رفتیم رستوران سنتی اش و دیزی سنگی خوردیم. که خیلی خوشمزه بود. بعداز ظهر هوا دوباره مه آلود و سرد شد. برگشتیم خونه. یکی دوساعتی استراحت کردیم و در نهایت اتاق رو تخلیه کردیم و برگشتیم به سمت تهران. تو راه تهران هم با گل گلم اسم فامیل بازی کردیم.بعداز اسم فامیل خاطره بازی کردیم. هرکی باید یه خاطره از دوره ی نامزدی مون میگفت که خب طبیعتا من برنده شدم....

سفر بسیار قشنگ و به یاموندنی ای بود.....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

روز سوم بعداز اینکه تو هتل یه صبحانه ی خوشمزه و مفصل خوردیم رفتیم بندرانزلی. یه قایق اجاره کردیم و تالاب رو گشتیم. هرچقدر از زیبایی تالاب بگم کم گفتم. بنابراین خودم رو خسته نمیکنم. بهتره خودتون برید ببینید. کسانی هم که قبلا دیدن خودشون میدونن چقدر قشنگه. لحظات فوق زیبایی رو تو یک ساعتی که قایق سواری کردیم پشت سر گذاشتیم. بی نظیر و غیر قابل توصیفه. شانس آوردیم روز سوم بارندگی نبود و فقط هوا ابر بود. بعداز اینکه از بندرانزلی برگشتیم رفتیم کارتینگ. مدتها بود که دلم کارتینگ میخواست ولی فرصت نشده بود که بریم. کلاه ایمنی گذاشتیم و سوار ماشین شدیم. کارتینگ به همون اندازه ای که تصور میکرم جذاب و دوست داشتنی بود. عالی بود. خیلی لذت بردم. وقتی از ماشین پیاده شدیم که بریم دیدم گل گلم باناراحتی گفت گوشی ام خراب شد. دیدم ای داد بیداد آیفون 4 گل گلم وقتی که میخواسته از من فیلم بگیره افتاده زیر ماشین و درب و داغون شده. حتی روشن هم نمیشد. خلاصه کارتینگ پرهزینه ای شد برامون. ولی بعد فکر کردم قضا بلا بوده. مال صدمه ببینه بهتره تا جون آدم به خطر بیفته. یه ساعت بعد گوشی گل گلم روشن شد و یه سری از اطلاعتمون رو ریختیم روی لپ تاپ.خط گل گل رو هم روی گوشی من دایورت کردیم و بعد که برگشتیم تهران گل گلم آیفون 6 خرید. بعداز ظهر هتل رو تخلیه کردیم و رفتیم ناهار خوردیم و بعداز اون بازار رشت رو گشتیم. من خیلی بازارهای شمال رو دوست دارم. حس خیلی خوبی به آدم میده. به خصوص قسمتهایی که سبزیجات و صنایع دستی میفروشن. خلاصه تو بازار گشتیم و یه سری چیتا پیتان از جمله یه چتر برای گل گل خریدیم که عجیب سوژه ی خنده مون شده بود. کلا اون روز خیلی تو بازار مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. بعداز مغرب هم رفتیم به سمت ماسوله. با یه دنگ و فنگی خونه پیدا کردیم و وسیله ها رو بردیم توش. شبای ماسوله اونقدر سرد بود که بخاری روشن کردیم. البته بخاری اش نفتی بود. وقتی وسیله هامون رو از ماشین به خونه منتقل کردیم تصمیم داشتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم و شام بخوریم ولی اونقدر خسته بودیم که کنار بخاری نفتی چایی و میوه خوردیم و رختخواب انداختیم بیهوش شدیم تا صبح. چقدر شب به یاموندنی و قشنگی بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

صبح روز دوم ساعت هشت بیدار شدیم. هنوز بارون میبارید. منتظر بودیم که صبحانه مون رو بیارن به اتاقمون. گل گلم دو تا صندلی گذاشت روی بالکن و گفت بیا تا صبحونه میارن بشینیم بیرون. چایی درست کردم و دور خودمون ملافه پیچیدیم و _هوا سرد بود و حس لباس گرم پوشیدن نداشتیم-رفتیم نشستیم تو بالکن. هوا خیلی لطیف و تمیز و دو نفره بود. بوییدن چایی تو هوای آزاد و خوردنش هم که جزء فانتزیهای خیلی مهم منه که قبلا هم درباره اش نوشته بودم.از خودمون عکس انداختیم و _با اون ملافه های سفید انگار لباس احرام پوشیده بودیم_جیک جیک کردیم و چای داغ تو اون هوای نسبتا خنک خوردیم. بعد من یه شعر قشنگ انتخاب کردم که البته گل گلم قبلا بارها برام خونده بودش .گلم گلم باصدای قشنگ و دلنشینش آواز خوند و منم ازش یه فیلم تقریبا هنری گرفتم.دیگه صبحانه رو آوردن. تی وی دیدیم و صبحونه خوردیم و بعد لباس پوشیدیم رفتیم بیرون. اون روز کلا هوا بارونی بود. اول رفتیم بازار و کوکی و کلوچه و زیتون و ترشی مخلوط  و شونزده میوه و ترشی گل سیر و زیتون پرورده گرفتیم. هم برای خودمون و هم برای سوغات. بعد ماهی و فلفل خریدیم برای ناهار. یه سری چیتان پیتان هم برای خودمون خریدیم.بعداز بازار رفتیم لب دریا. باد می اومد و هوا  تقریبا سرد شده بود. چندتا عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و برگشتیم هتل. اتاق رو تخلیه کردیم و رفتیم جنگل. اسم جنگلش یادم نیست. تمام آلاچیق هاش پر بود. از طرفی بارون هم می بارید ولی  دیگه فرصت چادر زدن هم نداشتیم چون تقریبا نزدیک غروب بود و میخواستیم بریم رشت . یه جا زیر درختا ماشین رو گذاشتیم و گل گلم ماهی رو کباب کرد. تو راه جنگل نون تازه هم گرفته بودیم. خلاصه با اینکه یه کم خیس شدیم سریع ناهار رو تو جنگل خوردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت رشت.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

روز سه شنبه خونه تنها بودم و داشتم به تقویم نگاه میکردم که چشمم افتاد به تعطیلی یکشنبه و مناسبت عید قربان.خیلی وقت بود که با گل گلم دوتایی سفر نرفته بودیم. بهش اس دادم که بریم سفر؟ گل گل عزیزم هم گفت که بریم. کتاب اطلس ایران رو آوردم و یه نگاهی به مناطق گردشگری شهرها انداختم. بین شمال و غرب و مشهد باید یکی رو انتخاب میکردیم. شب که گل گلم اومد با مشورت هم تصمیم گرفتیم بریم مازندران و از اونجا بریم به سمت گیلان و بعد هم برگردیم تهران.

اسباب سفر رو جمع کردیم و هشت صبح پنجشنبه راهی استان مازندران و شهرستان محمودآباد شدیم. تو مسیر رفت گل گل یادش افتاد که بنزین ماشین خیلی کمه و خلاصه نصف مسیر رو بااسترس رفتیم و هرجا که پمپ بنزین میدیدیم به یه علتی بسته بود. فقط سه لیتر بنزین ته باک ماشین بود که بالاخره پمپ بنزین پیدا کردیم و باک ماشین رو پر کردیم. تو راه یه نون تازه گرفتیم و بین جاده یه جنگل دنج و خوشگل پیدا کردیم و صبحانه خوردیم.تقریبا چهار و نیم پنج بعداز ظهر رسیدیم محمود آباد. هوا ابری بود و نسبتا خنک بود. تو هتل اتاق گرفتیم و لباسهامون رو عوض کردیم. من خیلی خسته بودم و تو سرم هنوز تکونهای ماشین بود. رفتم دراز کشیدم. گل گلم گفت داره بارون میاد بریم لب دریا؟ همونطور که نیمه بیهوش بودم ازش خواهش کردم نیم ساعت بخوابم بعد بریم. که دیگه گل گلم هم خوابش برد و وقتی بیدار شدیم هفت شب بود. چای درست کردیم و میوه خوردیم و تی وی نگاه کردیم تا ساعت نه.یه مقدار گردوی تازه هم برده بودم که شکستیم و خوردیم. ساعت نه لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون. هنوز بارون می بارید. اول رفتیم بازار که تقریبا همه مغازه ها بسته بودن و بقیه هم که باز بود، داشتن جمع میکردن که برن. یه چرخی تو بازار زدیم و یه مقدار شلیل و یه آناناس خریدیم و رفتیم که شام بخوریم. کته کباب و کباب ترش سفارش دادیم. بعداز شام هم رفتیم لب ساحل و زیر چتر قدم زدیم و با هم جیک جیک کردیم .بعد چندتا عکس انداختیم و برگشتیم هتل. چای خوردیم و تی وی دیدیم و یک و نیم خوابیدیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

یه مقدار بادمجون تو یخچال داشتم که اگه به دادشون نمیرسیدم خراب میشدن و حیف میشد. همه شون رو سرخ کردم و باهاشون کشک بادمجون و خورش بادمجون درست کردم. گل گلم هم که عااااشق بادمجوووون


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

وقتی بعداز اذان مغرب پنجره رو باز کردم اینو دیدم..خیلی قشنگ بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

ماهی کوچولوی من دوباره تنها شد...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme