آلبوم ازدواج بانوی بهار

پنجشنبه شب با پنج تا خواهر شوهرام و همسرانشون رفتیم پارک. مهمون خواهر شوهر دومم بودیم. شام چلو جوجه دادن. خوب بود. خوش گذشت.پارکش خیلی خانوادگی بود. مدتها بود که یه جای خانوادگی ندیده بودم ولی اینجا واقعا خوب بود.بعداز شام بلال کباب کردیم و چای خوردیم. بعد بدمینتون بازی کردیم و هندوانه خوردیم.طرفهای ساعت یک هم برگشتیم. یک و نیم بود که رسیدیم خونه. روز جمعه داشتیم صبحونه میخوردیم که برادر شوهر سه زنگید به گل گل و بهش گفت برو شرکت و برای یه مریضی نسخه اش رو آماده کن.بعد برادرشوهر یک زنگید که بچه ها کلید رو جا گذاشتن و بیا در رو براشون باز کن.غروب هم گل گل با یکی از دوستانش قرار کاری داشت. تمام این اتفاقات داشت تو روزی می افتاد که طبق مقررات جزو یک هفتم سهم من از گل گل بود. گل گل گفت من میرم در رو برای بچه ها باز میکنم بعد میام با هم بریم شرکت و ....گفتم من الان حاضر میشم با هم بریم.گل گل خیلی دلش نمیخواست برای باز کردن در خونه ی مامانش باهاش برم علتش رو به خوبی میدونستم ولی به روی خودم نیاوردم .لباس پوشیدم  و باهاش رفتم. به خواهر شوهرام هم گفتم که روز جمعه من و گل گل هرجا باشیم حتی الامکان باید پیش هم باشیم... بعد رفتیم شرکت و تا غروب شرکت بودیم. خیلی خیلی کسل کننده بود ولی میدونستم اگر خونه هم تنهایی میموندم بیشتر از اینا حوصله ام سر میرفت.بعد رفتیم پیش دوست گل گل و تا نزدیک اذان مغرب اونجا بودیم. نزدیکای خونه که رسیدیم هوا تاریک شده بود. شام بیرون خوردیم و برگشتیم. وقتی رسیدیم خونه ساعت حدود هشت و نیم یا نه بود. یادم نیس. کلا جمعه ی کسل کننده ای بود که همه اش هم به کار بیرون گذشت. منم اگر باگل گل نرفته بودم مثل تمام روزای هفته باید تنها میشستم خونه. از گل گل قول گرفتم هفته ی بعد جبران کنه. اینطور که داره پیش میره گل گل یک جمعه در میون خونه اس. یعنی هر چهارده روز یکبار با هم هستیم.

نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

با سپاس از خواهر خوبم فرشته که دستور پخت این غذای خوشمزه رو به من داد....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه بعداز ظهر با گل گلم یعنی "دو نفری" رفتیم پارک جنگلی سرخه حصار تا من یه کم دوچرخه سواری یاد بگبرم. من دوچرخه سواری بلد نیستم. یعنی اصلا نمیتونم روی دوچرخه تعادلم رو حفظ کنم. وقتی رسیدیم و خواستیم دوچرخه کرایه کنیم معلوم شد که باید کارت شناسایی بدیم ولی به شکل کاملا اتفاقی نه من و نه گل گل کارت شناسایی همراهمون نبود. دیگه داشتیم برمیگشتیم که اون آقایی که مسئول دریافت کارت شناسایی بود با گل گل آشنا در اومد و خلاصه نه تنها کارت شناسایی ندادیم بلکه بی هیچ هزینه ای دوچرخه کرایه کردیم.بعداز نیم ساعت دوچرخه رو تحویل دادیم و رفتیم ساختمون تیراژه و یه نگاهی به مغازه هاش انداختیم و یه سینی هم خریدیم. بعد رفتیم و کباب بناب خوردیم و آخر شب هم رفتیم پارک روبه روی خونه مون یه کم راه رفتیم و نشستیم و برگشتیم خونه.... خیلی خوش گذشت.... چون دو نفره بووووود!!!! یعنی عالی بود....چون دو نفره بووووود!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 

 

یه نور خیلی قشنگ بعداز ظهرا میاد تو آشپزخونه ام...

نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه شب با گل گل رفتیم آتلیه عروسی مون و چندتا دیگه از عکسهای عروسیمون رو سفارش دادیم. بعد رفتیم سینما و فیلم فرشته ها با هم می آیند رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. بعداز اون رفتیم سوپر مارکت و میوه فروشی و یه خرید فوق اساسی کردیم و اومدیم خونه. تا خریدا رو جابجا کردم ساعت یک و نیم شد و خوابیدم. گل گل هم قبل از من خوابیده بود.

صبح جمعه گل گل نون تازه گرفت و صبحانه خوردیم. من خونه رو تمیز کردم و گل گل به کارای شرکتش رسید. برای ناهار هم گل گلم یه کباب درجه یک درست کردم و نوش جان کردیم.

بعداز ظهر شنبه هم مهمون داشتم. قرار بود دو تا از خاله هام و دخترخاله هام و مامی و خواهرام بیان خونمون به صرف چای و میوه و کیک و بستنی.صبح شنبه ده و نیم بیدار شدم. اتاقها رو جمع و جور کردم. بعد کیک درست کردم. ظرفها رو شستم. گردگیری کردم. سرویسهای بهداشتی رو شستم. کمی دکور خونه رو تغییر دادم. به گلدونا آب دادم. میوه ها رو شستم و چیدم. شربت درست کردم. چای درست کردم. جارو کشیدم. سرامیک ها رو طی زدم. حاضر شدم. به ساعت نگاه کردم نزدیک چهار بود. دیگه پاهام درد گرفته بود. همون موقع ها مهمونهام اومدن و بسیار خوش گذروندیم.طرفای شش خاله هام رفتن. یه ساعت بعد هم مامانم و خواهرام رفتن. ساعت هشت زنگیدم به گل گل و گفتم برای شام یه چیزی بگیر و بیار . از خستگی گردنم و پاهام درد گرفته بود.گل گلم نزدیک ده اومد. برای شام جیگر گرفته بودیم. شام خوردیم و دیگه ولو شدم روی زمین.....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

قرار بود دیشب گل گل زودتر بیاد که بریم سینما و فیلم فرشته ها با هم می آیند رو ببینیم. ولی گل گل طبق معمول خیلی دیر اومد و به هر سینمایی سر زدیم نتونستیم فیلم رو ببینیم. گل گل گفت بریم بام تهران. رفتیم توچال.پیاده روی کردیم. آب پرتقال طبیعی خوردیم. بانجی جامپینگ نگاه کردیم. به اصرار گل گل دونر گوشت خوردیم. سیمولیتر فوق العاده هیجان انگیز رفتیم. دیگه اونقدر جیغ زده بودم که صدام دوتایی شده بود. مدتها بود اینقدر جیغ نزده بودم.

میخواستیم تلکابین هم سوار شیم ولی فکر کردیم یه بار دیگه روز بیام و سوار بشیم.

پ ن 1: بی بند و باری تو شهر بیداد میکنه. دیگه نمیشه یه جای خانوادگی پیدا کرد و رفت. هر طرف رو که نگاه میکردیم پر بود از دخترا و پسرایی که با فجیع ترین پوشش و برخورد دنبال جلب توجه بودن.

پ ن 2: من و گل گل نزدیک به سه ساله که با هم ازدواج کردیم. ولی خیلی کم دو نفری جایی رفتیم. خیلی کم. مثلا یکیش ماه عسلمون بود!!! الان دو سه هفته اس که با برنامه ریزی من دو سه جا، دو نفری رفتیم و تازه بعداز سه سال فهمیدیم چه موقعیتهایی رو از دست دادیم. برادر شوهر بزرگم یه اخلاق خیلی خوبی که داره خیلی به دو نفره های خودش و همشرس احترام میذاره. بیشتر روزای هفته باهم تفریح میکنن. و کمتر پیش میاد که با دوستان و یا اقوام جایی برن. من از این اخلاقش خیلی خوشم میاد. ولی گل گل انگار عادت کرده همیشه چند نفر دیگه همراهمون باشن. یکی دو دفعه که دو نفری جایی رفتیم انگار به چشمش زیاد اومده و همش اصرار داره اینبار با خواهراش بریم بیرون. در صورتیکه خواهرای گل گل کم سن و سال و بی دست و پا  نیستن که ما بخوایم ببریمشون بیرون. گذشته از اون ماشین هم دارن . حالا من با اینا کار ندارم. بالاخره روزی میاد که اونها هم ازدواج میکنن و کلی با شوهراشون تفریحات دونفره میرن. اونموقع که دیگه نمیان به من و گل گل بگن شما هم با ما بیاین بریم بیرون. دو تایی میرن لذت میبرن. من و گل گلم تا اون موقع معلوم نیست که دیگه مثل الان بتونیم راحت بریم و بیایم یانه. منم دو تا خواهر مجرد دارم که پنج شش سال از خودم کوچیکترن. نه ماشین دارن نه چهار تا داداش. خونه شون هم خیلی به ما نزدیکه. ولی تا الان یک بار به گل گل نگفتم بیا با خواهرای من بریم بیرون. خدا میدونه حتی یکبار بهش نگفتم. چون فکر میکنم دو روز دیگه که اونها هم ازدواج کردن هرگز به من و شوهرم پیشنهاد نمیدن بیاین  با هم بریم بیرون مگر تو مواردی که خانوادگی و دسته جمعی باشه.یه جورایی از این وضع خسته شدم. میخواستم یه حرکت نو تو زندگیمون کرده باشم تا دو روز دیگه حسرت امروزمون رو نخوریم. چون میدونم روزای پیش رومون مثل این دو سه سال به سرعت برق و باد میگذره. ولی گل گل مقاومت میکنه....

پ ن 3 : با گل گل یه قرار گذاشتم .گفتم شش روز هفته با هم نیستیم ولی یک هفتم هفته پیش هم باشیم.امروز جمعه است و همون یک هفتم سهم من از گل گل. ولی خونه تنهام. گل گل رفته شرکت. از تنهایی تو خونه خسته شدم. تو خانواده ی پر جمعیت بزرگ شدم. تنهایی آزارم میده.از طرفی نمیخوام به گل گل فشار بیارم یا بهش غر بزنم. این روزا خیلی درگیره. نمیخوام منم تو خونه سوهان روحش باشم.در عوض به روح خودم سوهان میکشم.... تا وقتی میاد خونه ، همون چند ساعت آرامش داشته باشه و خیال کنه من از همه چیز راضی ام....اینطوری بهتره....

پ ن 4: مامان و بابام و خواهرام رفتن مشهد.... کاش بودن .....

پ ن 5: دیروز روز دختر بود. گل گل به وزیرش زنگید و تبریک گفت. یاد روز زن افتادم که همین قدر ذوق و شوق داشت تا به من تبریک بگه.... اتفاقات قشنگ و هیجان انگیز روز زن رو تو پستهای قبلی ام نوشتم. اون روزی که گل گل با یه گلدون پر از گلای صورتی اومد و  کلی حرفهای قشنگ زد و روزم رو بهم تبریک گفت...هیچ وقت اون روز از یادم نمیره... از یادم نمیره چون این خاصیت زن بودنه که "هرگز چیزی رو فراموش نمیکنی"....

پ ن 6: بعضی روزا دلم آشوبه.آرامش ندارم..... مثل امروز.....بی اختیار چشم هام از اشکی که نمیدونم سرچشمه اش کجاست چند ثانیه ای خیس میشه دوباره خیلی زود بر میگرده به حالت اول....شایدم میدونم کجاست....دارم خودم رو گول میزنم...حتما میدونم سرچشمه ی این اشک کجای روحمه....

پ ن 7: یعنی میشه که بشه؟؟؟...خدایا....

 

نوشته شده در جمعه 7 شهریور1393ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه پنج و نیم صبح بیدار شدیم و با مامان و بابام و خواهرام رفتیم فشم. وقتی رسیدیم چایی درست کردیم و صبحانه خوردیم. بعداز صبحانه رفتیم به سمت زمینها و درختهای سیبمون و کلی سیب ترش از درخت چیدیم. خیلی میوه چیدن از درخت رو دوست دارم. سیب ترش هم که عاشقشم. از هر میوه ای بیشتر دوست دارم. بعداز اینکه سیب چیدیدم خانوادگی والیبال و بعدهم وسطی بازی کردیم و کلی کالری سوزوندیم. هوا هم خیلی خوب و تمیز بود. وقتی برگشتیم خونه ظهر شده بود. یه آبی به صورتمون زدیم و ناهار رو حاضر کردیم. مهمون خواهر بزرگم فرشته و همسرش بودیم. دفعه ی قبل هم خواهرم فهمیه شام داده بود. بعداز نهار یکی دو ساعت خوابیدیم و عصرش هندونه و میوه خوردیم و جمع کردیم اومدیم سمت خونه ولی مسیری رو که همیشه یه ساعته میرسیدیم چهار پنج ساعت تو ترافیک موندیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

لازانیا ی گریل شده...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme