آلبوم ازدواج بانوی بهار

شب جمعه  ی هفته  ی قبل با گل گل رفتیم سینما و فیلم رد کارپت رو دیدیم. فوق العاده قشنگ و بامزه بود. ولی متاسفانه یه سری آدم بی ذوق رو صندلی سینما نشسته بودن که انگار داشتن چرت میزدن.نه خنده ای نه صدایی.برای همین من و گل گل نمیتونستیم راحت بخندیم و یه کوچولوهم بعضی جاها حرف بزنیم. شام هم کباب ترکی خوردیم و آخر شب اومدیم خونه. خیلی خوش گذشت. روز بعدش یه صبحانه ی خوشمزه و بعد هم یه ناهار خوشمزه تر خوردیم و بعداز ظهر رفتیم ولیعصر خرید. یه سری خرت و پرت مثل عطر و شوت رژگونه و ساق دست و چندتا  بلوز و اینا خریدیم. بعد یه مانتو و شال و یه جفت کفش خریدم. من نمیخواستم شام بخورم. یه آب آلبالو با گل گل خوردیم ولی گل گل منو وسوسه کرد که بیا زاپاتا بخوریم. گفتم پس یه دونه بگیر با هم نصف کنیم. تقریبا یک چهارم ساندویچ رو من خوردم و بقیه اش رو گل گل.گردش دونفره خیلی خوش میگذره. چیزی که من و گل گل تو این دو سه سال اصلا بهش توجهی نکرده بودیم.... کاش زودتر شروع کرده بودیم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه هفته پیش بعداز شام با گل گل رفتیم سینما و فیلم امروز رو دیدیم. بسی مزخرف بود....فرداش که جمعه بود با هم به امور عقب افتاده ی خونه رسیدیم. ساعت دوازده صبحانه خوردیم و دیگه نهار نخوردیم. برای شام آبگوشت گذاشتم. لباسا رو شستم و اتو زدم. گل گل هم حمام رو شست و جا صابونی اش رو عوض کرد.بعداز ظهرش با دوستامون رفتیم بیرون. سمت جاده ورامین. راهش خیلی دور بود. من و گل گل ترجیح میدادیم تو شهر یه چرخی بزنیم و اونا گفتن راهی نیست بریم اینجایی که ما میگیم. ما هم رفتیم و رفتیم تا خیلی اتفاقی سر از زرین دشت در آوردیم. جای قشنگ و خوش آب و هوایی بود ولی میشد شبیه همین مکان رو اطراف تهران هم رفت و دید. موندیم و عکس انداختیم و شام خوردیم و برگشتیم.من و گل گل شام ماهی خوردیم. یه حوضچه داشتن هر کی ماهی سفارش میداد از حوض براش ماهی میگرفتن و همون موقع میپختن میدادن بهش.ساعت نزدیکای یک رسیدیم خونه. آبگوشت رو گذاشتم یخچال برای یه شب دیگه. یکشنبه با مامی و خواهرام رفتیم برلن.یه کم خرید خورده ریز داشتم که مدتها بود میخواستم بخرم ولی پیدا نمیکردم.شبش که اومدم خونه بعداز اینکه دست و صورتم رو شستم یه دفعه چشمم افتاد به یه ملخ خیلی گنده. از زرین دشت باهامون اومده بود. زنگیدم به گل گل گفتم دوتا ساندویچ بگیر برای شام و سریع بیا خونه ملخه رو بگیر. خیلی چندش بود....

پریروز رفتم موهامو یه مقدار کوتاه کردم.دیشب خونه ی مادر شوهرم دعوت داشتیم ولی گل گل خیلی دیر اومد و نرفتیم. دیشب تقریبا ساعت دوازده بود که خونه تنها بودم. رفتم لب پنجره یه نگاهی بندازم ببینم گل گل اومده یا نه. دیدم یه هواپیما به سرعت داره میاد سمت خونه ی ما..... ارتفاعش هی کمتر میشد. با خودم گفتم دیدی اینبار نوبت توئه که هواپیما رو سرت سقوط کنه... آخه چند روز پیش بود که یه هواپیما تو شهر سقوط کرد .... داشتم فکر میکردم که کجا فرار کنم و چی کار کنم که با یه صدای بلند و وحشتناکی پیچید سمت خیابون اصلی دوباره دور زد سمت کوچه و بعد رفت سمت جنوب .هر لحظه منتظر یه صدای انفجار بودم. دوسه دقیقه بعد دوباره چراغاشو دیدم که میومد سمت خونه ی ما ولی کم کم نا پدید شد. یعنی مرگ رو جلو چشام دیدمااا... زنگیدم به مامانم گفت ما چیزی نفهمیدیم. ولی خواهرم که خونه شون نزدیک خونه ی مامانم بود گفت من صداشو شنیدم. اونقدر بلند بود که انگار از پشت پنجره مون رد میشد.... خدا میدونه دیگه چی بود ... ساعت تقریبا دوازده و ربع خوابم برد. ساعت یک نصفه شب یه دفعه بیدار شدم دیدم گل گل هنوز نیومده. یک ساعت و نیم قبلش که باهاش حرف زده بودم گفته بود دارم راه میفتم. خیلی نگران شدم موبایلش رو گرفتم ولی هرچی میزنگیدم بر نمیداشت. بغض گلوم رو گرفت. نمیدونستم اون موقع شب باید چیکار کنم. از اضطراب حلقم داشت میمود تو دهنم... تا اینکه گل گل بهم زنگید که نزدیک خونه ام.ساعت یک و نیم رسید خونه... از دستش عصبانی بودم... چون یه زنگ نمیزد بهم بگه کی میرسه خونه...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد1393ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

شب عید تا صبح بیدار بودم و نخوابیدم. چون تو ماه رمضون تا سحر بیدار بودم و روزا میخوابیدم برای همین یه چندروزی طول میکشه تا دوباره خوابم تنظیم بشه. صبح رفتیم مسجد محل و نماز عید خوندیم. خیلی دلم برای نماز عید فطر تو مسجد محلمون تنگ شده بود. دوسال قبل نتونسته بودم اونجا نماز بخونم.نهار خونه ی بابام دعوت بودیم. صبحانه و نهار خونه بابام بودیم و خیلی خوش گذشت. غروب دو تا خواهرام رفتن خونه ی مادرشوهراشون. هر دوشون شام دعوت بودن. خواهر گل گل از شهرستان میخواست تعطیلات بیاد تهران. قرار بود روز دوم تعطیلات رو با اونها باشیم. گل گل خیلی هول شده بود و برای اومدن خواهرش کلی برنامه داشت. قرار بود باهاشون بیرون هم بریم. البته از این بابت سبب خیر بودن.چون مدتهاست به گل گل میگفتم من حوصله ام سر رفته. بیا بریم بیرون ولی آخرش نمیرفتیم. لااقل بهانه ای شد ما یه تفریحی بریم. کلا تا پای دیگران وسط نباشه بیرون نمیریم. حتما باید با بقیه بریم. گل گل اصلا ذوق نداره که دو نفری جایی بریم.

سه شنبه شب وقتی از خونه ی مامانم برمیگشتیم رفتیم که یه کم خرید کنیم برای فردا ولی متوجه شدم که گل گل دوست داره من برم خونه تا بتونه تلفنی با خواهر چهارمش برنامه های فردا رو هماهنگ کنه.ولی نمیدونم چرا دلش نمیخواست من از جزئیات مهمونی ای که قرار بود میزبانش باشم و تو خونه ی من باشه با خبر بشم. وقتی هم که ازش سوال میکردم همش با تردید و سربالا جواب میداد.علتش هم این بود که خودش تصمیم گیرنده نبود. خواهر چهارمش بود که باید تصمیم میگرفت تا اون عمل کنه.

خلاصه گل گل منو گذاشت خونه و خودش رفت خرید. منم نمازم رو خوندم و بیهوش افتادم رو بالش. خیلی خوابم میمومد. تا دوازده خوابیدم ولی نه خواب عمیق. دوازده شب بلند شدم تا سه صبح خونه رو برای مهمونی فردا تمیز و مرتب کردم.هفت و نیم صبح گل گل بیدارم کرد که چقدر میخوابی؟ از نه شب خوابی.گفتم من بین شب بلند شدم خونه رو تمیز کردم. حتی جارو برقی هم کشیده بودم. ولی گل گل گفت که هیچی یادش نیست. البته میدونستم داره الکی میگه و حتی علتش رو هم میدونستم.

گفت پاشو برای نهار مهمون داریم.منم که تا اون موقع فکر میکردم نهار بیرون میریم تازه متوجه شدم که هماهنگ شده برای نهار مهمون داشته باشم. چون بیرون گرمه و روز اذیت میشن.چیزی نگفتم.دوباره یکی دوساعت خوابیدم که تلفن گل گل زنگید. خواهر چهارمش که وزیر اطلاعات و دارایی گل گله پشت خط بود. داشت قیمت کادویی که میخواست به مناسبت تولد خواهر زاده شون بگیره رو به گل گل میگفت و گل گل هم بهش میگفت که قیمت هدیه شون چقدر باشه. منم که برگ چغندر بودم. راستش خیلی دلم از گل گل گرفت. من زن و شریک زندگیشم.  نباید با منم یه مشورت میکرد. من هربار میخوام برای خانواده ام چیزی بخرم باهاش مشورت میکنم. یا حتی باهم میریم خرید. ولی گل گل با من مثل یه غریبه ای برخورد میکنه که حتی نباید از چیزی با خبر بشم.از جام بلند شدم . گفتم کی بود؟ گفت خواهرم. میخوایم برای خواهر زاده مون کادو بخریم. تولدشه. قیمتش میشه فلان تومن.به نظر تو بیشتر میشه؟

 فهمیدم که میخواد منو امتحان بکنه ببینه نرخ طلا دستم هست یا نه؟ گفتم نمیدونم. گل گل هم به راحتی یه قیمت دروغی که خیلی پایین تر از قیمت اصلی بود به من گفت و منم با اینکه شنیده بودم به وزیرش چه قیمتی داده چیزی نگفتم.همش دروغ. همش پنهان کاری. گل گل نمیدونه که قیمت مادی کادویی که میخواد برای خواهر زاده اش بگیره برای من مهم نیست. اگر پنج میلیون هم میخواست براش هدیه بگیره حرفی نبود. فقط کاش منو به عنوان شریک زندگیش داخل آدم حساب میکرد و با منم مشورت میکرد. ببینه منم راضی هستم یانه. نه اینکه فقط دروغ بگه و پنهان کاری بکنه و با خواهرش پچ پچ کنه تا من چیزی نفهمم. واقعا یه وقتایی میگم ارزش من تو زندگیم کجاست؟؟؟چرا هرکار میکنم نمیتونم اعتماد شوهرم رو جلب کنم؟؟؟

تا ظهر به کارای خونه رسیدم که ظهر گل گل گفت بعداز ظهر تولد خواهر زاده ام خونه ی ما برگزار میشه. منم از همه جا بی خبر... به گل گل گفتم منم زن این خونه ام خوب بامنم هماهنگ کن. چرا همش با خواهرت هماهنگ میکنی؟ یه دفعه براق شد تو صورتم که: منم تازه فهمیدم... منم نمیدونستم....

اولا که از دیروز یه زمزمه هایی میکرد که شاید اینجا تولد بگیرن ولی نمیدونم چرا قطعی حرف نمیزد. دوما اگر تو هم تازه فهمیدی پس میشه بگی کی داره پشت پرده برای من و تو و زندگیمون تصمیم گیری میکنه؟ خیلی حرص میخوردم ولی نمیخواستم اوقاتمون مکدر بشه و بعدا بگه تو مقصر بودی. فقط میریختم تو خودم.ساعت دو مهمونا اومدن. همه چی خوب بود ولی نمیدونم چرا دامادشون خیلی خودش رو برای من میگرفت. البته اخلاقش طوریه که کلا کسی رو تحویل نمیگیره ولی حتی وقتی بهش چیزی تعارف میکردم سرش رو مینداخت پایین و جوابم هم نمیداد.بهم بر میخورد ولی باز چیزی نگفتم. مادرشوهرم برامون یه سری زرد آلو و آلوچه آورده بود. ولی زردآلوهاش خیلی لهیده و داغون بود. نمیدونم چرا آورد. میگفت دو هفته اس تو یخچال براتون گذاشتم کنار ولی کسی نبود براتون بیاره مونده یه کم له شده. به نظرم نمیاورد بهتر بود. ولی بازم دستش درد نکنه. میدونم تو دلش چیزی نیست.

نهار گل گل براشون جوجه کباب درست کرد. کلی هم جوجه ی کباب نشده اضافه اومد فریز کردم. یه بار فشم که رفتیم خانواده ی منو کباب و جوجه مهمون کرده بود. از اون وقت تاحالا بال بال میزد که باید به خانواده ی خودم هم بدم. بیرون از خونه هم بدم.کارش به نظرم بچه بازی اومد.

 بالهای مرغ رو اشتباهی گذاشته بودم فریز برای سوپ .راستش صبحش اونقدر توفکر بودم که به ذهنم نرسید بالها رو باید کباب کرد. دامادشون خیلی راحت سر سفره گفت: پس بالهای مرغ کو؟ بالش از همه جا خوشمزه تره. از همه جای مرغ گرون تر هم هست. انگار داشت به من تیکه مینداخت که تو از روی گدا بازی بال مرغ رو فریز کردی. اگر منظوری نداشت پس چرا دیگه قیمتش رو میگفت؟

بعداز ناهار چایی خوردیم و یه ساعتی خوابیدیم. شش بعدازظهر بلند شدم و بساط تولد و پذیرایی رو آماده کردم. کادوها رو وزیر اطلاعات و دارایی گل گل اعلام میکرد. وقتی نوبت به کادوی ما رسید گفت گوشواره از طرف دایی ها و خاله بزرگا. !!!! زندایی هم که کشک!!!..بعدش بهم گفت ببخشید یادم رفت بگم: و زندایی....ولی من میدونستم چرا نگفته بود زندایی. چون اون دوتا دایی ها و زندایی ها تو این کادو شریک نبودن نمیخواست طوری بگه که من متوجه این موضوع بشم. همش کلک و پنهانکاری!

بعداز جشن قرار بود به میزبانیه من و گل گل بریم بیرون. من تا یک ساعت قبل از اینکه بریم بیرون نمیدونستم بقیه خواهر شوهرام و شوهراشون هم هستن. درسته شام قرار بود گل گل کباب درست کنه و من نباید شام درست میکردم ولی لوازم پذیرایی و میوه و شام و ظرف و ظروف که با من بود. حداقل به عنوان کسی که داره پذیرایی میکنه نباید از قبل با خبر میشدم که بعداز ظهر برنامه چیه؟ ولی گویی بازهم از قبل همه چیز هماهنگ شده بود و من باز آخرین نفر بودم که میفهمیدم. تو نیم ساعت همه چیز رو جمع کردم و رفتیم پارک آبی آزادگان. گل گل کبابها رو زد و منم با میوه و تخمه و شیرینی از جمع پذیرایی کردم.با اینکه همه ی این اتفاقات باعث شده بود اوقاتم تلخ بشه ولی شب خوبی بود.راستی وقتی داشتم باخواهر شوهر بزرگم حرف میزدم فهمیدم قرار بوده اون هاهم برای جشن تولد بیان خونه ی ما ولی شرایطشون جور نبوده که بیان....و من باز از مهمانی که قرار بود خونه ام بیاد بی خبر بودم چون از قبل هماهنگ شده بود.

آخر شب وقتی داشتیم از هم خداحافظی میکردیم دامادشون که گفتم خودش رو برام میگرفت از من خداحافظی نکرد. حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد.

خیلی بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم. همین که چشم برگردوندم دیدم رفته تو ماشینشون نشسته .

اون روز یه اتفاق دیگه هم افتاده بود که باعث ناراحتیم شده بود. روز عید وقتی رفتیم خونه ی بابام گل گل شیرینی گرفت. غروب که برمیگشتیم بابام به گل گل گفت چرا خودتونو تو زحمت میندازین و شیرینی میگیرید؟ بچه ها خیلی شیرینی نمیخورن. میمنونه خراب میشه. حیفه. بابا ی من از روی تعارف اینا رو گفت ولی گل گل هم دست و رو شسته گفت بابا اگر نمیخورید چندتا شو بده من ببرم فردا مهمون داریم. بابام هم همه ی شیرینی هارو داد بهمون آوردیم خونه. بعدا که به گل گل گفتم چرا بابام شیرینیا رو پس داد گفت بابات گفت خراب میشه. منم دیدم حیفه قبول کردم. تو دلم گفتم فوقش شیرینی نمیخوردن میریختن دور. اصلا خراب میشد حیف میشد. آخه آدم وقتی چیزی برای کسی میبره دوباره برمیگردونه؟ ما حداقل هفته ای یه بار شام خونه ی بابام هستیم. اونوقت تو دلت برای چندتا شیرینی میسوزه میگی بده ببرم؟ خیلی جلوی خانواده ام سرشکسته و خجالت زده شدم.

خلاصه تو همین یکی دو روز اونقدر فشار روحی و عصبی روم بود که نگو. پنجشنبه با خانواده ام رفتیم فشم تا یه کم حال و روزم بهتر شد.

شاید بگید چرا با گل گل حرف نمیزنی و بهش نمیگی تو دلت چی میگذره؟ متاسفانه همسر من تحمل حتی لحظه ای درد دل منو نداره. فکر میکنه اگر باهاش درد دل کنم زمین به آسمون میرسه و باید قید همه چیز و همه کس رو بزنه. بارها با هم قرار گذاشتیم از هرچی دلگیر شدیم به هم بگیم.

 من تحمل شنیدن حرفهای اونو دارم . گل گل چندبار پیشم درد دل یا شکایت کرده. منم به حرفاش گوش دادم و آرومش کردم. ولی خودش از شنیدن درد دل من وحشت داره. وقتی هم که نمیتونم باهاش درد دل کنم و حرفها میمونه رو دلم خیلی پژمرده و بی حوصله میشم. نشاط زن از درد دل کردن و بیرون ریختن حرفهای دلش حاصل میشه. همون چیزایی که مردا بهش میگن حرفهای خاله زنکی و حاشیه ای و غر غر. ولی اینا فقط یه تمدید انرژی برای زنه. و هیچ ریشه و دنباله ای در ادامه اش نیست. فقط چند دقیقه ای رو  مهلت میخوان تا دردل کنن. بعد ببینید چطور دوباره انرژی میگیرن و شاداب میشن. متاسفانه گل گل اصلا شنونده ی خوبی نیست . روحیه من براش مهم نیست... وقتی بهم میگه چیه؟ چرا تو خودتی؟ مجبورم بگم هیچی... چیزی نیست. چون میدونم اگه بگم بعدش باید منتظر یه دعوا باشم.بعد تو دلم بهش میگم مردش هستی پیشت درددل کنم؟

نوشته شده در یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

زرشک پلو با مرغ و آلو

 

پ ن : اگه اشتهاتون تحریک میشه لطفا بعداز افطار به عکسا نگاه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

جمعه ی هفته ی قبل رفتیم به سمت خونه ی ییلاقی مون در اوشان و فشم. اینبار من و گل گل میخواستیم افطاری بدیم. تمام  چیزایی که برای پذیرایی نیاز بود رو تهیه کردیم و ریختیم پشت ماشین و بردیم فشم.هوا نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر بود و دیگه نیازی به لباس بافتنی هم نداشتیم. خیلی حس عکس انداختن نداشتم. ولی چندتا عکس گذاشتم.

 

پ ن : برق نداریم....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه بعداز نماز ظهر با مامی و بابا و خواهرا رفتیم  اوشان و فشم ، به روستای زیبای زایگان. یه خونه ی نقلی اونجاداریم . وقتی رسیدیم بابام و گل گل و شوهر خواهرام کمی به امور تعمیراتی خونه رسیدن. ما هم والیبال بازی کردیم و عکس انداختیم و بعد هم با آب سرد چشمه ظرف شستیم.غروب هم یه بارون خیلی شدید اومد و هوا رو چند برابر تمیزتر کرد. هرچی به غروب نزدیک میشدیم هوا سردتر میشد و همه لباس های بافتنی تن کردیم. نزدیک غروب افطار رو حاضر کردیم و نماز مغرب رو خوندیم و افطار خوردیم. یه ساعت بعد از افطار با تخم مرغهای دو زرده املت درست کردیم. بعدهم سیب زمینی و بلال کباب کردیم. تقریبا ساعت یک و نیم راه افتادیم سمت خونه. روز خیلی خوبی بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 14 تیر1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

ماییم و نوای بی نوایی***بسم الَله اگر حریف مایی

 

 انگار دقیقا از وقتیکه من از خونه ی کودکی هام رفتم و به خونه ی بخت اومدم بیشتر زیبایی ها و تجلی های اون خونه هم رفت. یادمه وقتی مجرد بودم هر پنجره ای رو که باز میکردیم رو به درخت و سرسبزی باز میشد. چیزی که من عاشقش بودم و هستم. باورتون نمیشه که چقدر به همون چندتا درخت و باغچه دلخوش بودم و ازشون لذت میبردم. کلی گنجشک و یاکریم روی این درختها زندگی میکردن که هر روز از طلوع تا غروب آواز میخوندن. نمیگم سر و صدا میکردن. من میگم یاکریم ها آواز میخونن. چون به نظر من صدای یاکریم ها و کلاغ ها دو تا از زیبا ترین نغمه های طبیعتن. هربار با شنیدن صداشون کلی کیف میکنم. اواخر مجردیم یه پرنده ی جدید دیگه هم به جمع پرنده ها اضافه شده بود که صدای فوق العاده زیبایی داشت. من بهشون میگم پرنده ی بهشتی. از بس که زیبا میخونن.هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم به این مقدار طبیعتی که اطرافم بود عشق میورزیدم و چندین برابر ، انرژی مورد نیاز هر روزم رو از طبیعت پس میگرفتم. زمان سپری شد تا اینکه من ازدواج کردم و به خونه ی بخت اومدم. وقتی به خونه ی جدیدم اومدم خیلی طول کشید تا بتونم اطراف خونه ام و پشت پنجره هاش دنبال طبیعت و دلخوشی بگردم.اینجا هیچ یا کریمی نمیخوند. هر روز به اطراف نگاه میکردم تا بتونم پیداشون کنم ولی هیچ یا کریمی و یا هیچ پرنده ی بهشتی ای رو نمیدیدم. دلم خیلی میگرفت.

الان بعد از دوسال و نیم دیگه از زیبایی و طبیعت خونه ی کودکیهام هیچ خبری نیست. خیابونمون پر از مجتمع عای غول پیکر شده و سر و صدا و آلودگی. درختها قطع شدن و باغچه ها خراب. پرنده های بدون آشیونه هم جوجه هاشون رو از دست دادن و خودشون هم رفتن. با اینکه از اون خونه رفته ام ولی هنوزم کلی غصه میخورم وقتی که میبینم پشت پنجره ها به جای درخت ،دیوار سیمانیه و به جای آواز پرنده ها صدای ماشین.

حتی درخت توت همسایه مون که هر سال اومدن بهار رو از روی اون احساس میکردم هم رفت پشت دیوار های سیمانی. درخت توتی که هر سال تابستون پراز توتهای قرمز میشد و اومدن تابستون رو مژده میداد.

پشت بوم خونه مون بین ده ها دیوار سیمانی محصور شده و دیگه نه کوهها پیداس و نه غروب آفتاب. پرنده ها خیلی کمتر از قبل شدن. باغچه ی حیاط خونه مون هم که قبلا اونقدر سبز بود که کف حیاط پیدا نبود حالا دیگه تقریبا لخت و بدون گل شده. توی راه پله ها همیشه پراز گلدون بود که من با تک تکشون دوست بودم. ولی اکثرشون حالا دیگه نیستن.تجلی خونه ی کودکیهام درست بعداز رفتن من از اون خونه برای همیشه رفت. شاید چون دیگه دختر بهار نبود که بهشون عشق بورزه و باهاشون زندگی کنه....

امروز بعداز دوسال که به خونه ی بخت اومدم پشت پنجره هام و توی خونه ام پراز سرسبزیه. پشت پنجره ام دوتا درخت کاج و یه درخت چنار و چندتا گلدون دارم.تو خونه ام هم پراز گلدونه. اینجا پراز یاکریم و گنجشک شده و هر روز از طلوع تا غروب آواز میخونن. کلاغ ها و پرنده های بهشتی هم هستن. کبوترا شبا پشت پنجره ی خونه ام میخوابن و روزا پشتش چرت میزنن. گنجشکا هر روز پشت پنجره ام میان و بهم سلام میکنن و توی خونه ام رو نگاه میکنن. انگار این خونه و این محل فقط به کمی نیروی عشق نیاز داشت تا درختهاش دوباره سبز بشن و پرنده هاش هم به خونه هاشون برگردن. عشقی که از ته دلم هر جا که برم نسبت به طبیعت نثار میکنم و منتظر پاسخش میمونم. طبیعت هیچ وقت منو بی جواب نمیذاره. هر وقت از آدمها خسته اید به طبیعت برگردید. ببینید چقدر میتونه آرامش بخش باشه.

خونه ی دختر بهار  همیشه باید سبز باشه. ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه شب مادر شوهرم به همراه خواهر شوهر 4 و 5 و برادر شوهر 3 و خواهر شوهر 1 به همراه همسر و یکی از پسراش و پسر خواهر شوهر 2 رو برای شام به خونه مون دعوت کردم. ساعت نه بود که مهمونا رسیدن و طرفای یازده هم شام خوردیم. برای شام قورمه سبزی پخته بودم.

مامانم برای عیادت مادربزرگم رفته گرگان. پنجشنبه شب بلیط قطار داشت. با اینکه دو سه روزه رفته انگار یه هفته اس ندیدمش. امروز زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. یه کم دلتنگیم بهتر و کمتر شد.با مامان بزرگم هم حرف زدم. دلم خیلی براش تنگ شده. ولی نمیتونستم یه هفته گل گل و زندگیم رو ول کنم برم گرگان. بیچاره مادربزرگم صداش در نمیاومد. حال حرف زدن نداشت. حال و احوال گل گلم پرسید.

دیروز شنبه رفتم پیش بابام و خواهرام. فرشته هم اومده بود. قرار بود شب همه بیان خونه بابام و شام بخوریم و فوتبال ببینیم. گل گل گفت جمع شیم خونه ی ما. بنابراین برنامه عوض شد و همه اومدن خونه ی ما.گل گل شام رو سفارش داد و منم با تخمه و میوه و شربت و طالبی از مهمونا پذیرایی کردم و فونبال دیدیم. خیلی خوش گذشت. فقط خیلی گل سوزناکی خوردیم. بعداز فوتبال هم شام رو آوردن. هشت پرس چلو کباب و دو پرس جوجه کباب و ماست موسیر. بعداز شام هم چای خوردیم و یه کم حرف زدیم. دوازده و نیم بود که مهمونامون رفتن. جای مامانم خیلی بینمون خالی بود....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

Design By : Mihantheme