آلبوم ازدواج بانوی بهار

جمعه ی هفته ی قبل میخواستیم بریم ابیانه ولی روزها کوتاهه و پشیمون شدیم..ساعت سه بعدازظهر رفتیم پارک آب و آتش دوساعتی پیاده روی کردیم و چندتا عکس انداختیم..بعد رفتیم سینما و یه فیلم خیلی زشت دیدیم و برگشتیم خونه..شنبه گل گل بعداز مدتها رفت سراغ حساب و کتاب شرکتش و تازه فهمید که حسابدار نابغه اش چقدر تو این مدت گند زده..به آدم کور میداد حساب کتابش رو بهتر عمل میکرد تا این دختره..اونقدرم که همیشه ادعا داره و طلبکاره که نگوو...اون روز تازه فهمید که اگر تا آخر سال تموم تعطیلات رو به کار حسابداری برسه بازم وقت کم میاره...یکشنبه شب گل گل با مادرش و برادرش حرف زد و دوباره جوگیر شد که تعطیلات آخر ماه صفر رو بریم خوانسار خراب شده ی نفرین شده...که من ازش بیزارم...قبلا بهم گفته بود که بریم منم بهش گفتم که چقدر از این شهر خاطرات بد دارم و نمیام..باز دوباره یکشنبه میگفت بیا بریم...فکر کنم دوباره دلش برای قهر و دعوا تنگ شده..اونم نه قهر چند روزه..قهر چندماهه..از بس که شوهر من لجباز و یه دنده اس...نمیدونم یه حرف رو چندبار باید به بچه ی آدم زد؟ تا حالا مجبور بودم به خاطر مادرشوهرم و پدرشوهرم برم..ولی الان که مادرشوهرم تهران زندگی میکنه برای چی باید برم اونجا؟ شانس ندارم که..یه دوست دارم اسمش حکیمه است...یه زنیه که مغز خیلی کوچیکی داره ولی چون زن دوست گل گله مجبورم باهاش رفت و آمد داشته باشم....خانواده ی شوهرش یه ییلاق دارن تو شمال و یه قشلاق..هربار که میره کلی خوش میگذره بهش و برمیگرده..اصلا انگار خودش اونجا صاحب خونه اس...هیچ کس هم جرئت نداره بهش بگه بالای چشمت ابرو...اونوقت من وضعم اینه....دوشنبه صبح رفتم آرایشگاه..با خواهرم..هر دومون موهامون رو مش زیتونی کردیم...یه کم موهام رو کوتاه کردم که موخوره نگیره و ابروهام هم خواهرم برام اصلاح کرد...ظهر از آرایشگاه برگشتم..بابام و مامانم اصرار کردن سرظهر  نرم و بمونم پیششون..ولی من قبول نکردم..چون اولین باری بود که مش میکردم و دلم میخواست وقتی گل گلم میاد خونه آراسته و مرتب باشم..خواهرم رفت خونه مامانم و من برگشتم خونه خودم..یه ساعت خوابیدم....شام درست کردم و دوش گرفتم و موهامو سشوار زدم و یه آرایش ملایم و قشنگ و یه لباس خوشگل هم پوشیدم..داشتم تو آشپزخونه غذا میپختم که گل گلم کلید انداخت و اومد تو..دل تو دلم نبود که عکس العملش رو ببینم....وقتی منو دید چشم هاش گرد شد..چندثانیه ای وسط اتاق ایستاد و بعد با خنده اومد سمتم...مرتب تکرار میکرد عزیزم..چقدرر خوشگل شدی..خانومم چقدر بهت میاد..مبارکت باشه..بغلم کرد و بوسم کرد..تو دلم قند آب میشد که شوهرم اینقدر خوشش اومده...خلاصه بعداز اینکه کلی ازم تعریف کرد رفت که استراحت کنه...اون موقع یه فکری تو ذهنم اومد...داشتم پیش خودم فکر میکردم شاید یکی از دلایل بی بند وباری های بعضی از زنها تو اجتماع ، نبود توجه و محبت از سمت شوهرشون باشه...وقتی گل گل من تو خونه اینقدر به من توجه میکنه و ازم تعریف میکنه من از محبت سیراب میشم..دیگه با یه تعریف و یه نگاه به انحراف کشیده نمیشم..چون تو زندگی مشترکم همسرم به من توجه کافی رو کرده..انسانی هم که از نظر روانی سالم باشه همین محبت براش کفایت میکنه و به دنبال محبت غیر نمیره...کاش همه ی مردها این موضوع رو میدونستن و بهش عمل میکردن تا اینقدر خیانت و بی بندوباری شکل نمیگرفت...

پ ن :خیلی حرف درباره ی خانسار دارم که حوصله ی گفتنش نیست...دلم از دست بی انصافی های شوهرم گرفته..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر1393ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

جمعه ی هفته ی قبل مهمون داشتم...مادرشوهرم.و سه تا از خواهرشوهرام و برادرشوهرم که البته نیومد...از چهارشنبه شب کار رو شروع کردم...گل گلم زودتر اومد و رفتیم خرید...قبلا یه لیست از خریدهامون تهیه کرده بودم....ده و نیم شب رسیدیم خونه...و تا ساعت یک و نیم نصفه شب خریدها رو جابه جا کردم و مرغ و ماهی رو بسته بندی کردیم....بعد میوه خوردیم و خوابیدیم....روز پنجشنبه اتاق ها رو اساسی جمع و جور کردم...گردگیری کردم..میوه ها رو شستم..یخچال رو برای فردا خلوت کردم تا جا برای غذاها و دسر باز باشه...حمام رو شستم...تنگ ماهی هام رو شستم و آبش رو عوض کردم...سالاد الویه و دسر کرم کارامل درست کردم...مرغ ها رو طعم دار کردم  و .....تا یک نصفه شب کارهام طول کشید...روز جمعه گل گلم بیدارم کرد و با یه صبحونه ی دلچسب، قشنگی صبح رو چندین برابر کرد..یه ظرف میوه ی خوشگل هم خرد کرد و گذاشت سر سفره...بعداز صبحونه دوباره مشغول ادامه ی کارها شدم...برنج خیس کردم....سالاد درست کردم...مرغ و برنج رو درست کردم..ظرفهای مهمونی شب رو از کابینت ها دراوردم و آجیل آماده کردم....دستشویی رو شستم و ..ناگفته نمونه که گل گلم هم یه جارو برقی اساسی کشید و سرامیک ها رو طی کشید و یه سری کار دیگه هم کرد..خلاصه کمکم کرد و نذاشت دست تنها باشم...گل گلم یه پارچه آقاست..هزارماشاالله...چای دم کردم و منتظر مهمانها شدم....شب خوبی بود و خوش گذشت....بعداز اینکه مهمونها رفتن ظرفها رو خشک کردم گذاشتم تو کابینت و یه کم اتاق ها رو جمع و جور کردم و رفتم تو رختخواب..کمرم اونقدر درد میکرد که دیگه دولا دولا راه میرفتم..کف پاهام هم ذوق ذوق میکرد....تنها چیزی که دلم رو یه کم شکست این بود که توقع داشتم گل گلم یه خسته نباشید بهم بگه..ولی هیچی نگفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

نزدیک ظهر صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون برای خرید، ساعت شش غروب گشنه مون شد..رفتیم کباب سنتی بناب خوردیم..فقط من و گل گل تو رستوران بودیم...نانوای خوش ذوق هم برامون دوتا نون خوشگل پخت...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی میرم خونه ی مامی و باباجونم و تصمیم میگیرم ناهار رو من درست کنم...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

عصر روز دوشنبه به مناسبت سومین سالگرد عقدمون با گل گلم رفتیم رستوران گردان برج میلاد..گل گلم یه شاخه گل و یه کیک خوشگل و چندتا شمع هم خریده بود...تقریبا ساعت نه رسیدیم و با آسانسور شیشه ای رفتیم بالا....اونقدر بالا که تمام شهر رو میشد دید..دومین باری بود که با گل گلم میرفتیم برج میلاد...گارسون بعداز اینکه بهمون خوش آمد گفت میزمون رو نشونمون داد...موزیک های ملایم و بی کلام پخش میشد...اول برامون آب پرتقال آوردن و بعد چندتا عکس انداختیم و رفتیم که غذا انتخاب کنیم..چندتا میز بزرگ که روی هرکدوم انواع دسر و نوشیدنی و سالاد و سوپ و غذاهای ایرانی و خارجی بود..من و گل گلم تقریبا از هر غذایی یه کم برداشتیم..به جز چندتا از غذاها مثل خورش قیمه....بعداز شام نیم ساعت حرف زدیم و عکس انداختیم ..برامون میوه آوردن...گل گلم به گارسون گفت کیک ما رو بیارن...کیک رو به همراه یه فندک برامون آوردن و سالگرد ازدواجمون رو بهمون تبریک گفتن...بعدش چایی و کیک خوردیم و دوباره عکس و فیلم گرفتیم....نزدیک ساعت یازده از رستوران اومدیم بیرون و تو محوطه ی برج یه چرخی زدیم و عکس انداختیم..نزدیکای دوازده رسیدیم خونه...شب فوق العاده ای بود..خیلی خوش گذشت...تو ادامه مطلب کادوی سالگرد عقدم رو میذارم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

ایام محرم مشغول عزاداری بودیم و رفتن مسجد..اولین جمعه ی محرم هم رفتیم مصلی امام خمینی..خداروشکر بعداز چندسال بالاخره امسال محرم تهران بودم...

یکی دو هفته پیش سال پدر یکی از دوستای گل گل بود...رفتیم و روز بعدش هم که جمعه بود ناهار دعوت شدیم خونه ی دوست گل گل...آبگوشت درست کرده بودن..وقتی برگشتیم خونه ده شب شده بود...

مراسم سالگرد عقدمون به تعویق افتاده ...چون یه سری کار پیش اومد که باید اول انجام میشد..انشاالله همین هفته یه دونفره ی کوچولو داریم....

پنجشنبه ی هفته ی قبل خونه ی خواهرم فهیمه دعوت بودیم....شام فسنجون درست کرده بود و دسر هم ترامیسو و ژله ی انار....

جمعه هم با دوستای گل گل رفتیم پارک جنگلی لویزان و به آش دعوتمون کردن...تا غروب اونجا بودیم و بعد برگشتیم....وقتی رسیدم خونه از هفت شب تا یازده شب زبر پتو و روی لوله های شوفاژ بودم تا گرم شدم...

روزای کوتاه پاییز رو روزه میگیرم...روزه های قضا....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

دیروز قرار بود خواهرم فهیمه بره دانشگاه و من و مامی پریسا - دخترش - رو نگه داریم...منم که حسسابی سرماخورده بودم...خلاصه نرفتم تا پریسا مریض نشه....گل گل که فکر میکرد من خونه ی مامی هستم شب دیرتر اومد.....بهش اس دادم لیمو شیرین و پرتقال آبگیری سرراه بگیر...دیشب از ساعت هفت شب بی حال شدم.دوتا قرص سرماخوردگی باهم خوردم و در حدود نیم ساعت به خواب شیرینی فرو رفتم . هشت شب خوابم سبک شد...دیدم یه چیزی هی تو تنم وول میخوره تا اینکه بالاخره کک لعنتی رو که از گوسفندای هیئت برای ما به ارمغان رسیده بود رو پیدا کردم و با سنگدلی تمام کشتم..وااای که چقدر کشتن و له کردن و تیکه تیکه کردنش برام لذت بخش بود..بعدم دوباره رفتم دراز کشیدم ..تا نه و نیم ده تی وی دیدم که دوباره یه ربع خوابم برد..گل گلم ده و نیم گذشته بود که اومد...برنج خیس کرده بودم که شام درست کنم ولی اصلا حس تکون خوردن نداشتم..از همون سوپی که برای خودم درست کرده بودم برای گل گل هم گرم کردم...

 

گل گلم وقتی اومد بعداز اینکه دستهاشو شست برام آب لیمو و پرتقال گرفت و داد بهم..گفت تو بخواب تا من ظرفها رو بشورم..میدونستم که خیلی خسته اس..گفتم نمیخواد عزیزم..خودم فردا میشورم....خلاصه از من نه واز اون آره گل گلم خوابش برد....با اینکه خیلی خسته بود حتی قبل از اینکه شام بخوره برای من آب میوه گرفته بود...ممنونم ازت گل گلم....

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

وقتی لپ تاپم هم apple میشه..

 

 

خلاقیتم رو دیدید...یعنی یه همچین نابغه ایم من....

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

وقتی همسایه مون یه وانت گوسفند میاره تو حیاط خونه و سرمیبره برای هیئت و هیچی اش هم به ما نمیرسه به جز کک هاش!

تمام جونم رو کک خورده...اعصاب ندارم..


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

رمز اسم کوچیک پدرشوهرمه...با حروف فارسی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

پنجشنبه گل گل ساعت پنج و نیم زنگید گفت چیزی نمیخوای؟ دارم میام خونه..خیلی تعجب کردم که داره اینقدرر زود میاد.خوشحال شدم.ساعت شش بعداز اینکه نماز مغربم رو خوندم لباسهایی رو که شسته بودم رو پهن کردم و برای شام سوپ درست کردم.چون حسسسابی سرما خوردم..قابل توجه اون دوست عزیزی که میگفت خب سرما بخوری ..نمیمیری که...خوب الان خیالت راحت شد خانوم دکتر هم سرما خوردم هم دارم میمیرم...بگذریم

 

ساعت شش و نیم میوه خرد کردم که گل گل بیاد با هم بخوریم. یه بیست دق گذشت و گل گل نیومد. خودم میوه خوردم و باقی اش رو برای گل گل نگه داشتم..خلاصه گل گل ساعت ده شب اومد خونه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

بعداز اینکه شام خوردیم یه کم وایبر خوندیم و فیلم سینمایی زندگی مشترک آقای محمودی و بانو رو دیدیم..نمیدونم اسمش رو درست نوشتم یا نه..از بس که طولانیه اسمش.فیلم قشنگ بود.

 

 

صبح تا ده و نیم یازده خواب بودم.گل گل یه ساعت زودتر از من بیدار شده بود. مادر شوهرم زنگید و گفت بچه ی خواهرشوهرم رو تو برنامه کودک زنده دارن نشون میدن...یه کم سرمون به اون گرم شد..مادر شوهر من کلا فقط گاهی جمعه ها میزنگه که با پسرش حرف بزنه....

 

 

بعداز صبحونه یه کم دور خودمون چرخیدیم تا بعداز ظهر...ساعت چهار میخواستیم بریم خونه ی مادرشوهرم که بهشون سر بزنیم که یه چیزی پیش اومد و ما مجبور شدیم دیرتر بریم.تو اون فاصله رفتیم چندتا مرکز خرید دیدیم و من چندتا چیتان پیتان خریدم...ساعت هفت و نیم رسیدیم خونه مادرشوهرم...به جز مادرشوهرم و خواهر شوهر سه هیچ کس نبود.بچه ی خواهرشوهرم هم که صبح تی وی نشونش میداد رو برده بودن خونه ی اون یکی خاله اش که از من سرما نخوره...خواهرشوهر چهار هم با دامادشون رفته بود خرید( یعنی رابطه ی خواهر زن با داماد تو فامیل گل گل مثل رابطه ی خواهر وبرادر نزدیک وصمیمیه..اونوقت همین گل گل تو خانواده ی من ord ناشتا میده)ببخشید این رو دلم مونده بود..آخه گل گل فکر میکنه دامادهای خودشون فرشته و ملائکه ان..بقیه شیطان رجیم.بازم بگذریم

 

 

خواهر شوهر پنج هم که به علت یه عمل زیبایی که کرده بود رفته بود خونه خواهرش تا من بویی نبرم ولی وقتی دید شام خونه شون هستیم دید دیگه ضایع است  برگشت.

 

 

نشسته بودیم دور هم که خواهر شوهر چهار و دامادشون گفتن بریم مشهد برای اربعین...گل گل هم ذوق زده شد و گفت فرزان بریم؟گفتم از الان تا اربعین خیلی مونده؟چی بگم؟ راستش دلم نبود بریم.به چند دلیل: اول اینکه گل گل قول داده دو نفری بریم.دوم اینکه قبلا با خانواده ی شوهرم رفتم؛ اتاق هامون با هم یکیه..یعنی محرم و نامحرم تو یه اتاق بودیم..خیلی سخته اینطوری..سوم اینکه همش تو بازار و خرید بودیم. کلا دو دفعه اونم هول هولی رفتیم زیارت..سوم اینکه گل گل هیچ وقت تمایلی نشون نمیده با خانواده ی من بیاد بریم سفر  پس چرا من باید با خانواده ی اون برم؟ولی نقطه ی مقابل گل گل دامادشونه..از هر دری حرف بزنی آخرش میگه بیاید با هم بریم سفر..یعنی خوش به حال خواهر شوهرم با این شوهرش..خیلی با خانواده ی زنش سازش داره..کاش گل گل هم مثل اون بود..دوباره میگذریم

 

 

سر شام مادر شوهرم قبل از اینکه کسی غذا بکشه تمام حواسش اول به دامادهاشه بعد به پسراش..خوب اگه اون دامادته منم عروستم..بعداز چندماه شام اومدم خونه ات ...بعداز چند دق که نشستم منتظر تا مردها غذاشون رو بکشن فکر کردم حالا به من تعارف میکنه ..از طرفی سینی برنج جلوی مادرشوهرم بود...که در کمال تعجب دیدم مادرشوهرم بعداز اینکه برای خودش غذا کشید سینی برنج رو داد دست دختر کوچیکه اش. حالا من کنارش نشستم....!!!دخترش هم گفت مامان بده اول فرزانه بکشه..مادر شوهرم هم گفت فرقی نداره که مامان..بیا تو اول بکش فرزانه..

 

 

واقعا به نظر شما فرقی نداره؟ من بعداز چندماه اومدم خونه ات... فرقی نداره؟ پس چرا برای پسرهات و دامادهات فرق داره..چون من عروسم فرق نداره..خیلی بهم برخورد..خیلی ... ولی چیزی نگفتم..یاد مهمون نوازی پدر و مادر خودم افتادم که تا مهمون غذا نکشه، نه ما، نه پدر و مادرم، دست سمت غذا نمیبریم...هر بار میریم خونه ی پدرم بابام چندین بار به من میگه فرزانه برای آقاتون غذا بکش...حتی یه وقتایی بهم چشم غره هم میره که چرا هوای شوهرت رو نداری ..برای خودم متاسفممم..

 

 

بازم میگذریم ولی به سختی...

 

 

بعداز شام یه کم با خواهرشوهرم حرف زدیم و تی وی دیدیم...ساعت نزدیک دوازده بود و خانواده ی شوهرم هم معذب بودن چون من سرماخورده بودم و همه شون ممکن بود مریض بشن..خواهر شوهر چهار هم داشت چرت میزد و صبح زود باید میرفت سرکار..منم آب بینی ام سرازیر شده بود و کله ام منگ بود..گل گل هم خیلی خجسته تازه مامانش رو بعداز چندساعت که اونجا بودیم بغل کرده بود و قربون صدقه اش میرفت(که چی مثلا این مسخره بازیا و خودشیرینیا..من که دخترم هیچ وقت روم نمیشه از این کارا بکنم.) به خواهر شوهر چهار گفتم عزیزم خوابت میاد برو بخواب صبح بلند نمیشی..اینو که گفتم گل گل از بغل مامانش اومد بیرون و گفت که بریم...داشتیم خداحافظی میکردیم که گل گل به مامانش و خواهراش گفت حتما یه شب بیاد خونه ما...

 

 

از تعجب دهنم واموند..بابا بذار غذا از گلومون پایین بره بعد مهمون دعوت کن خوب..دوباره یاد پدر و مادرم افتادم که هر هفته خونه شون میخوریم و آقا پشت لبش رو پاک میکنه و یه تعارف بهشون نمیکنه...خیلی دلم برای مامان و بابام میسوزه..هرچی بهشون میگم بابا نیاز نیست اینقدر مارو برای شام بگید بازم قبول نمیکنن..خوب اینکه نمیشه که من هنوز از سر سفره ی مادرت بلند نشدم باید ببینم کی دعوتشون کنم اونوقت پدر و مادر خودم رو سالی دوبار و اونم به یه مناسبتی دعوت میکنیم...آقا هم که به روی مبارک خودش نمیاره...به خدا خواهرای دیگه ام هفته ای دوبار شام میرن خونه ی مادرشوهرشون بعد خانواده ی شوهرشون رو سالی دوبار بیشتر دعوت نمیکنن..آخه این چه وضعیه که من توش گرفتار شدم...بدجور گیر ریش سفید بازیای گل گل افتادم..بدجووور

 

 

دیشب و امروز خیلی حرص خوردم..نمیدونم اینهمه حرصی که میخورم کی و کجا خودش رو نشون بده...دوستای گلم لطفا پیشنهاد ندید که مثلا چرا باهاش حرف نمیزنی؟ خب تو هم فلان کار رو بکن..اصلا دنبال راهکار و پیشنهاد نیستم..من ده برابر راههایی که شما میگید رو تو این چندسال رفتم ولی نتیجه ای که باید میگرفتم رو نگرفتم...پیشاپیش از اینکه به درد دلهام گوش میدید خیلی خیلی ازتون ممنونم..همین که هستید برای من یه دنیا ارزش داره...اینا رو نوشتم که یه کم سبک بشم..فقط همین..

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |

دیروز خونه ی باباجونم بودیم.من و همه ی خواهرام.مثل هر هفته شام نگه مون داشتن..دلم گرفته...نمیدونم چرا ولی دلم برای پدر و مادر غریبم میسوزه.. ما خواهرا خیلی خونه ی هم نمیریم.شاید سالی دوسه بار و اون هم به یه مناسبتی...تنها جایی که جمع میشیم و همدیگه رو میبینیم خونه ی پدر و مادرمونه...آرزو به دلم مونده یه بار شوهرم بهم بگه بیا شب نشینی بریم خونه ی خواهرات...یا پدر و مادرت رو برای شام دعوت کن بیان خونه مون...نه اینکه نگفته باشه...گفته...ولی خیلی کم...شاید به تعداد انگشتای دستم هم نه....اگر دعوتشون کنم حرفی نداره...حتی خوشحالم میشه ولی یه زن دوست داره بعضی حرفها رو از زبون شوهرش بشنوه...حتی اگه بدونه ته دل شوهرش به کاری رضایت کامل داره...توقع دارم کمی از دغدغه ای رو که برای مادرش داره برای پدر و مادر منم داشته باشه..دغدغه ای که ازش حرف میزنم خیلی ساده است...اینکه وقتی خونه ی مادرش دعوت میشیم حتما ما هم باید اونها رو دعوت کنیم....ولی چرا این فکر رو درباره ی پدر و مادر من نمیکنه...چرا فکر نمیکنه ما که هر هفته شام خونه ی پدرم هستیم هر سه چهار بار  یکبار ما هم اونها رو دعوت کنیم...چرا هیچ وقت شب نشینی خونه ی خواهرام نمیریم؟ چرا هیچ وقت با خواهرام تا پارک یا جایی دیگه نمیریم؟ بعداز صد و بیست سال اگر پدر و مادرم نباشن من و خواهرام دیگه چه کسی رو داریم؟ خدایا چقدر غریب میشیم....نه فامیلی...نه برادری..نه دوست و آشنایی....تمام دلخوشی مون به خواهرامونه..ولی اینطور که داره پیش میره خیلی زود باید همدیگه رو فراموش کنیم...خدایا داغونم.... داغون...مامان و بابام.... جز خونه ی بچه هاشون کجا رو دارن؟خواهرای کوچیکم...کجا رو دارن برن؟جز مسیر خونه تا دانشگاه؟....انصاف آدما کجا رفته؟ کاش برادر داشتم...این اولین باریه که این درد بزرگ رو تو وبم مینویسم...اونایی که برادر دارن خیلی خوشبختن..دیگه پدر و مادرشون غریب نیستن...اشک فرصت نوشتن بهم نمیده...میدونم چی فکر میکنید..اینکه ما که برادر داریم چه گلی به سرمون زدن...به قران قسم ناشکری میکنید...قدر این نعمت رو بدونید..برادر داشتن نعمت بزرگیه...برادر پشت خواهره...وجودش برای خواهر قوت قلبه.... وجوش عزته...غروره...دلگرمیه....وجودش مانع تفرقه است...مانع حرفها و رفتارهای خاله زنکیه..مانع تهمته...

به خدا قسم میسووووزم وقتی میبینم برادری به خواهرش محبت میکنه...آبجی صداش میکنه... دستش رو میگیره... پشتش در میاد... میسوووزم وقتی میبینم پسری به پدر و مادرش محبت میکنه...دردهای پدر و مادرش رو درمون میکنه.. سرباز پدر و مادرشه...عصای پیری شونه...من و خواهرام هیچ کاری از دستمون ساخته نیست که برای پدر و مادرمون انجام بدیم...با تمام وجود آرزو میکنیم که ای کاش میتونستیم یه گره از کارشون باز کنیم..ولی دریغ .....اختیارمون دست خودمون نیست....دست به هرکاری بخوایم بزنیم یا توانایی اش رو نداریم یا اجازه اش رو...گفتن کلمه ی داداش برای من و خواهرام بزرگترین آرزو بوده و هست...همیشه زندگیم رو با داشتن یه برادر تصور میکنم...خدایا چقدرررر این درد کهنه اس....

خدایا!اگر روزی ...روزی... روزی...پدرومادری نباشه دیگه جمعی نداریم ..مثل کاهی در باد پراکنده وگم میشیم...

خدایا شکایت این دل رو پیش کی ببرم؟درد غریبی رو پیش کی ببرم؟دردی که سالهااااااست داره به شکلهای مختلف دل من و خواهرام رو میسوزونه.....

راه حل نمیخوام....پیشنهاد و اتنقاد نمیخوام...فقط یه گوش شنوا میخوام ...که حرفهامو بشنوه....یکی که فقط بهم بگه درکت میکنم.. همین!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

امروز ساعت یه ربع به ده با صدای گل گلم بیدار شدم..از اون روزایی بود که گل گل کارش با لپ تاپش طول کشیده بود و دیرتر میرفت... وقتی چشمهای خواب آلودم رو باز کردم بهم نگاه کرد و صبح بخیر گفت.. در کابینت رو باز کرد و یه کوکی برداشت و خورد..خیلی سرحال تر از دیشب به نظر می اومد..همیشه تو دلم میگم کاش شبها هم همینقدر سرحال بود..ولی بعد به خودم نهیب میزنم که این چه خواسته ی بیجاییه که داری؟ مگه میشه بعداز دوازده سیزده ساعت کار سخت سرحال بمونه..اگه من بودم که افقی می اومدم خونه... چقدر شب قبل خواب دیده بودم... داشتم به خواب هام فکر میکردم و تو ذهنم از خودم براشون بهترین تعبیرها رو که اکثرشون هم به خوابهام بی ربط بودن رو در میاوردم که گل گلم دستشو دراز کرد سمتم و گفت خداحافظ...دستهای گرم و مردونه اش رو گرفتم و گفتم خداحافظ بعد مثل همیشه تو دلم برای سلامتی اش دعا کردم...

تی وی رو روشن کردم...گوشی ام رو برداشتم و تو رختخواب باهاش سر و کله میزدم ...تقریبا کمتر از یک ساعت بعد زنگ خونه رو زدن...فکر کردم حتما مثل همیشه اشتباه زنگ زدن. رفتم پشت آیفون دیدم خواهرم فریبا مثل موش آبکشیده ایستاده پشت در...خیلی تعجب کردم...از طرفی خوشحال هم شدم چون با اومدن خواهرم، امروز میتونست یه روز متنوع بشه...از آسانسور اومد بیرون و باهاش دست دادم و بوسیدمش..از دانشگاه اومده بود...ماشین گیرش نیومده بود و زیر بارون مونده بود... تصمیم گرفته بود بیاد خونه من تا بارون بند بیاد.. شدیدا اصرار داشت بعداز بند اومدن بارون برگرده خونه ولی من گفتم سرما میخوری بمون لباسات خشک بشه..لباساش رو انداخت روی شوفاژ..خونه رو جمع و جور کردم..موهامو بستم و صبحانه حاضر کردم...صبحونه خوردیم و حرف زدیم.. بعد من رفتم ناهار درست کردم... و دوباره تا ناهار حاضر بشه کنار هم چایی خوردیم و حرف زدیم  و چندتا فیلم تو وایبر دیدیم...تقریبا یک هفته بود خواهرم رو ندیده بودم..بعد ناهار خوردیم و هرکدوممون کله مون رو کردیم تو گوشی خودمون. یه ساعت بعد حوصله مون سر رفت... دیگه گفتیم وات تو دو، وات نات تو دو(هرکی تونست بخونه!) تصمیم گرفتیم برقصیم..آهنگ گذاشتیم و یه ساعتی رقصیدیم و مسخره بازی درآوردیم و کلی خندیدیم..کلا بزرگترین تفریح من و فریبا اینه که هر وقت به هم میرسیم باید برقصیم..بعدش من ظرفهای ناهار رو شستم و دوباره چایی با ویفر خوردیم...دیگه جفتمون خواب آلو بودیم که باباجونم زنگید و گفت داره میاد دنبال فریبا...الانم که تنهام و باید برم دوش بگیرم.

روز خیلی خوب و شادی بود..بسی خوش بگذشت... تا درودی دیگر بدرود


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

همه چیز برای اومدنش مهیاست.....

 

شام (کباب تابه ای)

 

 

چای تازه دم

 

 

و ...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط بانوی بهار|

دیشب با گل گلم رفتیم گوشی خریدم. آیفون 5s.رنگش گلده...خیلی دوستش میدارم..گل گل جونم ازت ممنونم عزیزم..

صبح روز بعدش، بعداز نماز صبح  یه کم تی وی دیدم تا چشمهام دوباره گرم خواب شد. گل گلم که رختخوابش دورتر از من بود- چون سرماخورده است - داشت کارای شرکتش رو انجام میداد...هرچی با خودم کلنجار رفتم وجدانم قبول نکرد که بخوابم.گل گلم سرماخورده بود و بدون صبحانه میرفت!!!

بلند شدم  پرده هارو کنار زدم... دوباره تی وی رو روشن کردم.کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز....چندتا لیمو شیرین از یخچال درآوردم و آبشون رو گرفتم. دادم به گل گلم خورد. اسپند دود کردم که هوا تصفیه بشه و پنجره رو هم باز کردم تا هوای تازه بیاد تو اتاق...احساس میکردم خودم هم مستعد سرماخوردگی ام...دوتا قرص با هم خوردم...

چندتا گردوی تازه شکستم و کره و پنیر و عسل و کرم کنجد رو از یخچال درآوردم. نون ها رو تو ماکروویو گرم کردم.یه پرتقال هم حلقه حلقه کردم. سفره رو چیدم و چایی ریختم و گل گلم رو صدا زدم...ولی گل گلم سر صبحانه بیشتر حواسش به لپ تاپش بود...منم براش لقمه میگرفتم و میدادم بهش... بعداز صبحانه هم یه چایی آبلیمو براش ریختم. گل گلم دیگه تقریبا حاضر شده بود که بره..توصیه های زنونه ام رو بهش کردم: مراقب باش سرماخوردگیت بدتر نشه..سرت رو بپوشون تا باد بهش نخوره... کلاه ایمنیت رو بذار سرت......

بعداز رفتن گل گلم نشستم پای لپ تاپم و اپل آیدی برای گوشیم ساختم و چندتا برنامه روش ریختم...امروز بارون خیلی قشنگی می اومد....

پ ن: گل گلم خوابه..بوی جوشونده ای که براش درست کردم مشامم رو پر کرده...منتظرم جوشونده اش خنک بشه بدم بهش بخوره..بلکه این سرماخوردگی سمج هرچه زودتر دست از سر گل گلم برداره...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط بانوی بهار| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط بانوی بهار|

Design By : Mihantheme